اشعار مبین اردستانی


هر سو که می‌بینم، کران تا بیکران، مردم / مبین اردستانی

فوج شهید زنده، بی نام و نشان؛ مردم
بنیان مرصوص‌اند صف در صف عیان مردم

تا چشم می‌بیند خیابان معبر نور است
هر سو روان، هر سو روان، هر سو روان، مردم

رود خروشانی در آغوش خیابان است
هر سو که می‌بینم، کران تا بیکران، مردم

منظومه‌ای غرق ستاره هر طرف جاری‌ست
رخشنده و زیباتر از هر کهکشان مردم

فوج ملائک در صف خاک قدم‌هاشان...
هستند نور چشم اهل آسمان مردم

آیینه‌دار غیرت بشکوهشان کوه است
کوهی که دارد در جگر آتشفشان؛ مردم

آری جنود عشق و سرداران امّیدند
فرماندهان لشکر صاحب‌زمان؛ مردم

درس شرف نزد یل ام‌البنین خواندند
گُردان عشق‌افروز روز امتحان؛ مردم

از دشمن ایران امان‌نامه نمی‌خواهند
دارند از صاحب‌زمان خطّ امان، مردم
 
17 0

صد گلّه حرمله شاگرد درس توست / مبین اردستانی

در جور برترین قوم و تمدنی!
مهدِ قساوت و ظلم و تفرعنی!

جز در تمدنِ ابلیس‌ها کجا
پروانه می‌کشند با بمب یک‌تنی؟

صد گلّه حرمله شاگرد درس توست
کودک‌کشی تو راست امری تفننی

ای لاشهٔ عَفِن از تو چه خاسته؟
از تو که دم به دم گند و تعفّنی

ای دیوزادهٔ جرثومهٔ فساد
در جسم و جامهٔ انسان چه می‌کنی؟

دارند پیشِ رو شب‌های نکبتت
ای نسلِ مضمحل، یَومُ التَّغابنی

ما را به حکمِ دوست، نام است مرگِ تو
ما تیغِ غیرتیم، جلّادِ صَهیُونی!
69 0

به نام نامی حیدر به پا خیزید موشک‌ها! / مبین اردستانی

هم از غیرت، هم از انگیزه لبریزید موشک‌ها!
به نام نامی حیدر به پا خیزید موشک‌ها!

طلسم کهنهٔ افسون صهیون را به اعجازی
دمادم بشکنید، از حق نپرهیزید موشک‌ها!

دمار از روزگار هر که با میهن درافتاده
برآرید ای شما که عبرت‌آمیزید؛ موشک‌ها!

اگر تهران، اگر مشهد، اگر شیراز، اگر ایلام
اگر اهواز و کرمانشاه و تبریزید موشک‌ها!

به تفسیر شکوه ما عقاب‌آسا به پا خیزید
هلا کرک و پر کرکس فرو ریزید موشک‌ها!

برای دوستان آرامش دل، راحت روحید
ز جمع دشمنان بیچاره‌انگیزید موشک‌ها!

به پا خیزید و دشمن را به گور خویش بنشانید
و با اجداد ملعونش درآمیزید موشک‌ها!
 
206 0

پژمرده‌ام که بوسه بباری بر این کویر / مبین اردستانی

باران مرا به یادِ تو آیا می‌آوَرَد؟
باران‌ تو را به یادِ من اما می‌آورد

باران چه میهمان عزیزی‌ست، با خودش
انبوه خاطرات به دنیا می‌آورد

هر روز پشت پنجره، لطفِ خیال تو
دستی به مهربانی بالا می‌آورد

باران؛ سکوتِ منجمدِ سال‌های سال
خود را به پیشِ چشمِ تماشا می‌آورد

عشق است، عشق، عشق که هر موجِ رفته را
با پای خود دوباره به دریا می‌آورد

تا دل بَرَد دوباره‌تر و عاشقانه‌تر
امروز می‌بَرَد دل و فردا می‌آورد

پژمرده‌ام که بوسه بباری بر این کویر
باران چقدر حال مرا جا می‌آورد!
 

1191 0 3.85

از رفتنِ تو دو روز نگذشته هنوز / مبین اردستانی

غم آینه‌دارِ حسّ و حالش شده‌ است
دیدارِ تو رویای محالش شده است

از رفتنِ تو دو روز نگذشته هنوز
دلتنگیِ من هزار سالش شده است
 

1020 0 4.29

خونِ تو خورشیدی کرد / مبین اردستانی

بسم الله القاصم الجبارین
.
یک
در این ظلماتِ خوف، در این شبِ سرد
در این شبِ بی‌تمیزِ مرد و نامرد
بی‌واهمه روغنِ چراغِ حق شد
روشن بادا؛ خونِ تو خورشیدی کرد

دو
لبریز شد از صبحِ شهادت جانت
تابید به ما تبلورِ ایمانت
از چشمه‌ی فیضِ ازلی روزافزون
روشن بادا به نورِ حق چشمانت

سه
بالنده و سرزنده‌تر از جانی تو
آری تو آبروی ایمانی تو
سوگند به خون که از ازل تا به ابد
همواره معاصرِ شهیدانی تو

چهار
گم کرده چنان شب‌زدگان فردا را
خفتیم دوروزه فرصتِ دنیا را
خورشید شدی، دمیدی از نو در خون
خونِ تو مگر به خود بیارد ما را
1294 1 3.33

لحظه‌ها بی‌تو بی‌ملاحظه‌اند... / مبین اردستانی

به نگاهی شکفت و پنجره شد باز دیوارِ چند لحظه‌ی پیش
پر شد از نور کاسه‌ی چشمم، غرقِ دیدارِ چند لحظه‌ی پیش
 
به جهانی شگفت مهمانم که مَلَک بو نبرده از بودش
وه چه آرامشی‌ست با منِ مست، منِ هشیارِ چند لحظه‌ی پیش
 
هستی‌ام اشک (اشک آینه‌ای‌ست که تماشای عشق پوشیده)
هست با ذرّه ذرّه‌ی جانم طعمِ دیدارِ چند لحظه‌ی پیش
 
تازه فهمیده‌اند آینه‌ها یک تماشا چقدر می‌ارزد
کاش می‌شد تمامِ هستیِ من صرفِ تکرارِ چند لحظه‌ی پیش
 
لحظه‌ها را گریستم بی‌ تو، من که هستم که نیستم بی‌ تو؟
مرگ بود آنچه زیستم بی‌ تو جانِ سرشارِ چند لحظه‌ی پیش!
 
تو نباشم شهود بی‌معناست، لحظه‌ها بی‌تو بی‌ملاحظه‌اند
رفته‌ای باز و بسته‌ی خواب ‌است چشمِ بیدارِ چند لحظه‌ی پیش

پنجره بسته شد سکوت شدم، چشم بستم کویر لوت شدم
هر چه آیینه و تماشا رفت پشتِ دیوارِ چند لحظه‌ی پیش
2658 1 4

ای که پیش از کربلا هم کربلایی زیستی / مبین اردستانی

بر قرار و بر مدار باوفایی زیستی
ای که پیش از کربلا هم کربلایی زیستی

با محمد زخم خوردی با علی فرقت شکافت
مصطفایی زیستی و مرتضایی زیستی

دم به دم با پهلوی مادر شکستی در خودت
لحظه ها را در تب داغ جدایی زیستی

خون جگر بودی تمام عمر از زهر جفا
مجتبایی، مجتبایی، مجتبایی، زیستی

بی زمان، در بارگاه قدس، با عشق حسین
پیش از آنی که به این دنیا بیایی زیستی...


پر بزن وقت پریدن آمد ای که سال ها
در قفس هر لحظه با شوق رهایی زیستی


با حذف ابیات

1240 0 5

پرنده بود، رها بود، مثل ما كه نبود / مبین اردستانی

نشست  خستگي اش را تكاند روي درخت
شكسته پرهايش را نشاند روي درخت 

پرنده  از دل مجروح و جان رنجورش
چه ها چه ها  كه برايم نخواند روي درخت

دم غروب كه شد  با نسيم آوازش
پرنده هاي جهان را كشاند روي درخت

هواي لانه ي خود كرد و بال هايش را
ز گرد و رنگ تعلق  تكاند روي درخت 

پرنده بود، رها بود، مثل ما كه نبود
پرنده تر شد و پر زد  نماند روي درخت
1778 0 4