اشعار سیدمهدی حسینی
هنوز قلب من از عشق، از تو سرشار است
به درد بیتویی اینروزها گرفتار است
به شوق آن لبخندی که روزیام کردی
دلم شکفته و صد جان به تو بدهکار است
جهان خاطرهها بود با تو بی تکرار
جهان من پس از این روی دور تکرار است
خبر رسید که: رهبر... خبر نوشت شهید...
گذشت چلهای و باورش چه دشوار است...
خبر شکستن آیینه زیر بارش سنگ
خبر خمیدن من زیر پتک اخبار است
خبر عمیقتر از بُهت بود و ویرانتر
خبر که زخم جگر شد، هنوز خونبار است
پس از تو پنجرهها چشمهای ابرآلود
سیاهپوش تو شب، تا سحر عزادار است
سلام نفس زکیه که مطمئنه شدی،
و مرگ غیر شهادت برای تو عار است
حماسهی تو شهادت، شهادت تو عروج
و رستخیز هزاران هزار عمار است
نه بال مرگ به اوج شهادت تو رسید،
نه مرگت از سر کفار، دستبردار است!
قسم به مشت گره کردهات که فریادیم
که مجتبای تو هم، حیدر است و کرار است
سلام ای لب قاریِ والضُحی رمضان
بیا که شعر رطب هست و وقت افطار است...
کدام چلهی اشکم جواب خواهی داد؟
که قطرهقطرهی این شعر در کلنجار است
دلم شکستهتر و منتظرتر از دیروز
چقدر پنجره چشمم به تو بدهکار است
امیدوار بمانم که باز میآیی
کدام نیمهی ماه است، وقت دیدار است؟
حماسه بود و غزل بود، چلهای که گذشت
پس از تو چشم زمانه، همیشه بیدار است
چقدر واژه که چون بغض در گلویم ماند
چقدر کودک مضمون که زیر آوار است...
25
0
3
کویر نیستم، اما دلم ترکترک است...
دوباره داغ روی داغ... رسم این فلک است!
سلام ای ژنرال شهید! بچهمحل!
که نقش داغ تو بر روی قلب شهر، حک است
به مادرم گفتم بارها که:«سیْد رحیم
درست مثل تو هستش! رفیق بیکلک است»
چقدر خاطره دارم من از بزرگیهات
برای خوب شدن، کارهای تو محک است
همیشه وقت اذان رفتی و به تو گفتم:
«کجا میری؟ وسط بازی الک دولک است!»
همیشه خیر رساندی به این و آن گفتی
که راز زندگی واقعی همین کمک است
تمامی رفقایت همیشه میگفتند:
«میون آدمای خوب، آقارحیم تک است!»
چقدر مردم «دروازهری» به هم گفتند:
«آقارحیم قیافهش چقدر بانمک است!
عصارهی همهی اعتبار ما قُمیا
آقارحیمِ رئیسِ ستادْ مشترک است...»
چقدر دور مزار تو ازدحام شده...
گمان کنم که پر از رفت و آمد ملَک است
نوشت بر روی تابوت سرخ تو، نوهام:
«عمورحیم، توی نقاشیام شاپرک است
14
0
سالها چون چشمهها با بغض پنهان ساختیم
قصهها از ابرها با طعم باران ساختیم
با همین تسبیح آه، از سنگ بغض، از بغض ابر
در سکوت چشمها هر بار، طوفان ساختیم
لاله، یک مشت گره کردهست، یک فریاد سرخ
مشتها را مثل او، رعد رجزخوان ساختیم..
ما رگ غیرت نشان دادیم از خون گلو
نقشی از ستارخان در کشور جان ساختیم
در هجوم بادهای بینشان هرزهگرد
یک گلستان زندگی در این بیابان ساختیم
شب به شب، این روزها دنبال چشم فتنهایم
از خیابانها برای خویش میدان ساختیم
هرکجا از مأمن دشمن نشانی یافتیم
کوچه را آوار کردیم و خیابان ساختیم
نغمهٔ تکبیرها محراب شد بر روی ما
یک بغل آغوش از جمع پریشان ساختیم
برج آزادی نشان مدّ آه و خشم ماست
یک گلو فریاد را در قلب تهران ساختیم
زخم تیغ دشمنان و لطف طعن دوستان...
اخم خود را پشت خشم خویش پنهان ساختیم
شاعران عصر خود هستیم و در این کارزار
ما سرود فتح خود را با شهیدان ساختیم
61
0
گفتی که: غیوری؛ سخنت را نفروشی!
در عربدهها جان و تنت را نفروشی
گفتی که: همین خاک دلیران، کفن توست
آری وطنت را، کفنت را نفروشی
این خاک مقدس وطن توست، تن توست
تو یاد گرفتی که تنت را نفروشی؟
بالیدی در دامن یک عشق مقدس
هشدار، که مام وطنت را نفروشی!
نقش گل این دشت، روی پیرهن توست
گلهای روی پیرهنت را نفروشی
مگذار دهانت را با سنگ ببندند
ای چشمهی جوشان، دهنت را نفروشی
بی عرضگی محض، سکوت است و تماشا
شاعر به سکوتی، سخنت را نفروشی
من قطره و ما با هم دریای شکوهیم
هشدار که این ما و منت را نفروشی
تو شاعری و شعر مگر اهل سکوت است؟
هان! طوطی شکرشکنت را نفروشی
این آتش سوزنده، گلستان وصال است
ققنوسی اگر، سوختنت را نفروشی!
زور و زر و تزویر، دلت را نفریبد
ای کوفه! حسین و حسنت را نفروشی!
215
0
اگرچه پنهان کردم همیشه چشم ترم را
نشد نهان کنم از مردم، آتش جگرم را
جهان تازهی من شعر بود و عشق شما بود
چه باشکوه شمردم، جهان دور و برم را
چه عاشقانه سرودم که دوست دارمتان و
چقدر ساده گرفتید شرح مختصرم را
به شوق شعر شکفتم که جاودانه بمانم
تبر شدید و شکستید هرچه برگ و برم را
جهان و هرچه در او هست سهم اهل جهان باد
من آمدم که بجویم ستارهی سحرم را
پر از ستارهی پروین شد آسمان دو چشمم
به روی تاک ببینید عشق شعلهورم را
همیشه زمزمه دارم «من از بلاد غریبم... »
و «از جهان شما ابرناک میگذرم» را
شما؟ شما که پریشان زلف دلبرکانید!
نشان دهم به که عمق شکست بال و پرم را؟
نگاه منجمد و چشم پر سؤال شمایان
به روی دوش من افکند کولهی سفرم را
نه شوق خواندن شعری، نه عشق ناب و غیوری
در این محاصره، رسوا کنم چرا نظرم را؟
اگرچه خستهام از دست این سیاهزبانان
ندیدهاند و نببینند جرعهای شررم را
تمام غربت خود را به ابر و ماه سپردم
که قطره قطره ببارند بر زمین خبرم را
فرشتهها، رفقای شهید عشق کجایند؟
یکی بیاید و حالا مرا که محتضرم را...
578
0
5
با طبع شهیدپرور آغاز کنم
از نیزه بگویم از سر آغاز کنم
معراج من است کربلای تو حسین
با نام علی اصغر آغاز کنم
این شور و حماسه، خبری کم دارد
میدان عطش دلاوری کم دارد
هفتاد و دو سرو سرفراز افتاده،
انگار علی اصغری کم دارد
از لشکر کوفه این خبر میآید
زخم است و دوباره بر جگر میآید
اینبار هدف کیست؟ پدر یا که پسر؟
تیر است و به قصد سه نفر میآید!
تیر است و قساوت خودش را دارد
زخم است و جراحت خودش را دارد
با اینکه مسیر قصه، تیر است و گلو
این قصه طراوت خودش را دارد
پرسید پدر؟ پسر؟ هدف آخر کیست؟
انگار که دل توی دل مادر نیست
ای تیر! به غیر زخم بر جان رباب،
حرفِ درگوشی تو با اصغر چیست
این طفل، قیامت خودش را دارد
با مرگ، اشارت خودش را دارد
با تیر، قرار دارد این ذبح عظیم
او سبک شهادت خودش را دارد
زخمیست که سر باز کند با این تیر
مرغیست که پر باز کند با این تیر
طوبای بهشت، آشیانش شده است
این بسمله پرواز کند با این تیر
غوغای عطش بود و فراتی میخواست
از خضر نجات، آب حیاتی میخواست
طوفان بلا ساحل امنی میجُست
این قوم، سفینة النجاتی میخواست
در هرم عطش بود فراتی دیگر
در جستجوی آب حیاتی دیگر
این ورطه - که سی هزار قربانی داشت-
میخواست سفینة النجاتی دیگر
میرفت به سمت لشکر بیخبران
میگفت رباب، مادرانه، نگران:
خورشید! متاب بر گلوی پسرم
میترسم چشمی بزند زخم بر آن...
رفتی و نگاه مادرت دنبالت
لبخند خبر میدهد از احوالت
آغوش به روی مرگ واکردهای و،
تیر است که آمده به استقبالت
میدید غریبی پدر را و... گریست
مادر را و سوز جگر را و... گریست
جز تیر، کسی حرف دلش را نشنید
بر حنجر او گذاشت سر را و گریست
ای تیر مرا به آرزویم برسان!
یعنی به برادر و عمویم برسان
حالا که پدر، تشنه لبیک من است
بیتاب خودت را به گلویم برسان
لبیک به اوست آرزویم؛ لبیک!
میگویم با خون گلویم لبیک
تفسیر عظیم «یتلظّی عطشا»ست
لب باز نمودم که بگویم: «لبیک»
من نیز یکی از آن همه مردانت
قابل شده این جان، که شود قربانت؟
حالا که بلا دور سرت میگردد
بگذار علی شود بلاگردانت
باید که به روی دست، قرآن ببرم
شش آیه از آن سوره انسان ببرم
تا قرآن باز، روی نیزه نرود
باید که تو را نیز به میدان ببرم
ششماهه خود را که به میدان آورد
گفتند حسین، تیغ برّان آورد
سوگند به قرآن! که پی معجزه است...
این بار به جای تیغ، قرآن آورد!
ای قوم! حسین، محشرش را آورد
بیتابترین دلاورش را آورد
ای وای! حریف او چرا حرمله است؟
حالا که علیِ اصغرش را آورد
طفل است ولی حیدرِ دیگر شده است
ششماهه او یکتنه لشکر شده است
آمد میدان، شد سپر جان امام
حالا اصغر، علی اکبر شده است
بر حجت حق، حجت آخر شده است
با خون گلو، چشمه باور شده است
آیا علیاصغر است بر دست حسین؟
قرآن حسین، ثقل اکبر شده است
قربانی راه دین از این بهتر چیست؟
این طفل، لبش ز گریه حتی تر نیست!
این تیر سهشعبه چیست در پاسخ او؟
این کودک در مقابل لشکر کیست؟
این گریه، نه! زخم بر تن احساس است!
طفل است و تلظی... رجزش هم خاص است!
با تیر سهشعبه گفت دشمن، این طفل
هم قاسم، هم اکبر، هم عباس است
طفل است؟ نه! این کمال خود را دارد
در یاری تو، مجال خود را دارد
این نیست تلظی و رجزخواندن اوست!
این شیر، زبان حال خود را دارد
پرپر میزد دلی کبوتر میخواست
در لجّه خون، تنی شناور میخواست
در هرم عطش بود و تلظی میکرد
این ماهی سرخ، حوض کوثر میخواست!
او رفت که بیتاب کند لشکر را
از شرم عطش آب کند لشکر را؟
او در پی تشنه حقیقت میگشت
میرفت که سیراب کند لشکر را
«کیف یتلظی» به زبان جاری شد
یک علقمه زخم، ناگهان جاری شد
از خون گلوی خشکِ آن ذبح عظیم
یک رود به سمت آسمان جاری شد
اين رود زلال شد سراب من و تو
با آنكه عطش، گرفته تاب من و تو
من تشنه يارىام، تويى تشنه آب
فوارّه خون است جواب من و تو!
هستی شما حرام شد ای مردم
آلوده به ننگ و نام شد ای مردم
«کیف یتلظی عطشا» یعنی که
حجت به شما تمام شد ای مردم!
لبخند و نگاه، گفتگوی اصغر
یاری ز امام، آرزوی اصغر
انگار به قلب عالم هستی خورد
تیری که زدند بر گلوی اصغر...
شد گندم ری طعم هواخواهیشان
دیدی که چه بود اوج خداخواهیشان!
دیدی که چگونه اصغرم را کشتند
با نیت قربتاً الی اللهیشان!
شش ماهه ز هفتاد و دو تن برتر شد
او اصغر بود و اکبری دیگر شد
کامل شدن گل است پرپرشدنش
این غنچه ولی گل نشده، پرپر شد!
قدقامت گفت و رفت تا ساحت عرش
بر دست پدر، درست در قامت عرش
تسبیح هزاردانه شد خون گلو
تسبیح هزار دانه شد زینت عرش
شبهایم مهتاب ندارد دیگر
مادر، بیتو خواب ندارد دیگر
گهواره خالی از تو آغوش من است
گهواره تو تاب ندارد دیگر
گفتند بر او داغ مجسم بزنند
یک تیر ولی سه زخم توام بزنند
حتی گهواره علی را بردند
تا تیر به قلب مادرش هم بزنند
ششماههام! ای طفل کفنپوش رباب!
جایت خالیست توی آغوش رباب
در من انگار، کودکی میگرید
هر روز صدای توست در گوش رباب...
وقتی که عطش به جان تو پنجه کشید
از داغ تو شد شرم، سراپا خورشید
تیری که جسور شد گلویت را زد،
آتش شد و خیمههای ما را بلعید
حالا من و، اشک و، شب مهتابی و او
لالایی خواب و، تب بیخوابی و او
گهواره کودک مرا پس بدهید
من باشم و، تنهایی و، بیتابی و او
خون شهدا جدا و، خون تو جدا
خون تو چراغ کاروان شهدا
یا ثارالله و ابن ثاره! پسرم
ای خون خدا و پسرخون خدا
ششماهه من خسرو شیریندهنان
قنداقه او رایت خونینکفنان
زخم جگر من است و اندوه حسین
در خون علی اصغرم موجزنان
مگذار که زخم شعر من سر برود
حرف از نی و از علی اصغر برود
هفتاد و دو سر به روی نی کافی نیست؟
مگذار که این قافیه با سر برود!
9139
2
4.2
چو آفتاب رخت را غبار ابر گرفت
شکوه نام علی غربتی ستبر گرفت
جهان و کن فیکونش در اختیار تو بود
عدو چگونه فدک را ز تو به جبر گرفت؟
خمید قامت او زیر بار اندوهت
اگر چه دست علی را عصای صبر گرفت
پدر به دیدن تو تا بهشت صبر نکرد
تو را ز دست علی در میان قبر گرفت
تمام غربت خود را گریست در دل چاه
که تا همیشه دل چاه مثل ابر گرفت
4384
3
4.73