اشعار میلاد حبیبی


اینک تویی و جنگ! ببینم چه کاره‌ای / میلاد حبیبی

این غزل را از جانب من برسانید به دست آن شاعرانی که باید!


ای سر که گرم قافیه و استعاره‌ای
اینک تویی و جنگ! ببینم چه کاره‌ای

اینک رجز بخوان که سرودن پس از نبرد
رختی‌ست بعد عید، به بام مناره‌ای

عنوان «شاعری» به غزلباف بی‌وطن
زرباف‌جامه‌ایست تن بدقواره‌ای

با نقص نیز، حرمت این خاک واجب است
واجب چنان که حرمت قران پاره‌ای

من سر به راه عشقم و در بند امر او
از من به سر دویدن و از او اشاره‌ای

آنکس که سوخت با سر بر نیزه‌ی حسین
سر خم نمی‌کند به یزید دوباره‌ای
::
ای بی‌هنر‌، به هلهله‌‌ی اینکت مبال
فردا تویی و لهلهه‌ی جشنواره‌ای 
27 0

حق ندارد چشم با ایمان به ظلمت خو کند / میلاد حبیبی

در وطن حتی اگر یک شمع هم سوسو کند
حق ندارد چشم با ایمان به ظلمت خو کند

نعره‌ی سجّیل بر قوم یهودی آشناست 
مثل آن وقتی که تیغ مرتضی هوهو کند

حرز ما سربند یا زهراست، فرعونی کجاست؟
تا بخواهد قوم ما را جنبل و جادو کند

در زمین جز نعره‌ی شیران نمی‌ماند به جا
هر قدر هم این سگ بی‌خانمان عوعو کند

ای بدا طبعی که اینک جای رستم‌پروری
شعری از گیسو بگوید، صحبت از ابرو کند

موسم فتح است و خیبر نیز در مشت علی‌ست
حال مرحب را بفرما هر چه دارد رو کند
 
27 0 4

حکیمِ شاعرِ مردِنبردِ آیت‌اللهی / میلاد حبیبی

برایت گریه کردم، شعر گفتم، شعر کوتاهی
به شوق آفرینی، خوب بودی، طیب‌اللهی

دلم تنگ تو بود و تا اذان صبح را گفتند
شب دلتنگی‌ام آمیخت با اشک سحرگاهی

به چشمت زل زدم، گفتم عجب یاقوت و مرجانی!
قدم برداشتی؛ گفتم عجب سروی، عجب ماهی!

چه در روح جوانت بود ای حسن خدادادی
که با موی سپیدت نیز این اندازه دلخواهی

به سمت قله می‌رفتیم، آه ای قافله‌سالار
کمر بر قتل تو بستند دزدان سر راهی

غمت سنگین‌تر از تاب من است و چاره‌ای هم نیست
به دوشش می‌کشد این‌بار کوهی را پر کاهی

دلم می‌سوزد و می‌سوزد و می‌سوزد و ای داد
نهان دارم هزار آتش‌فشان را پشت هر آهی

در آغوش شهادت رفت دور از چشم ما مردم
حکیمِ شاعرِ مردِنبردِ آیت‌اللهی

 
29 0 5

به سمت قله میرفتیم آه ای قافه سالار / میلاد حبیبی

برایت گریه کردم، شعر گفتم شعر کوتاهی
به شوق آفرینی،«خوب بود»ی، طیب‌اللهی

دلم تنگ تو بود و تا اذان صبح را گفتند
شب دلتنگی‌ام آمیخت با اشک سحرگاهی

به چشمت زل زدم، گفتم عجب یاقوت و مرجانی
قدم برداشتی گفتم عجب سروی ، عجب ماهی

چه در روح جوانت بود ای حسن خدادادی
که با موی سپیدت نیز این اندازه دلخواهی

به سمت قله میرفتیم آه ای قافه سالار
کمر بر قتل تو بستند دزدان سرراهی

غمت سنگین‌تر از تاب من است و چاره‌ای هم نیست
به دوشش میکشد انگار کوهی را پر کاهی

دلم می‌سوزد و می‌سوزد و می‌سوزد و ای داد
نهان دارم هزار آتش فشان را پشت هر آهی
::
 در آغوش شهادت رفت دور از چشم ما مردم
حکیمِ شاعرِ مردِنبردِ آیت‌اللهی
26 0 5

وطن بسوزد و من زنده..، -خاک بر دهنم- / میلاد حبیبی

اگر بناست که از حق تهی شود سخنم
خوشا که خشک شود طبع شاعری که منم

«وطن بسوزد» و من زنده باشم و سرخوش؟
وطن بسوزد و من زنده..، -خاک بر دهنم-

به خرده گیری این سنگ‌های هرزه بگو
اگرچه آینه‌ام من ولی نمیشکنم

منی که سروم و عمریست ریشه ام اینجاست
چگونه باید از این آب و خاک دل بکنم

مرا ادامه کرببلا تصور کن
مرا سری است که سنگین شده است بر بدنم

مرا ادامه کرببلا تصور کن
زره که هیچ، ببین پاره است پیرهنم

مرا ادامه کرببلا تصور کن
به بوریا خوشم و بی نیاز از کفنم

هزار سال پس از مرگ اگر ببینندم
هنوز گریه کنم من،  هنوز سینه زنم


صدای زوزه بلند است دور و بر اما
نمی‌رسد به بلندای پرچم وطنم


به سلطنت طلبان هیچ التفاتم نیست
که من اگرچه غلامم غلام «پنج‌تن»ام
342 0 5

هنوز شاعرت ای سرزمین حُسن، نمرده ست / میلاد حبیبی

چگونه صبر کنم این عمود باز بیفتد
تبر به جان تو ای سرو سرفراز بیفتد

هنوز شاعرت ای سرزمین حُسن، نمرده ست
که دُور دست قشون زبان دراز بیفتد

چقدر نام تو طبع مرا به ذوق می آرد
چنان که چشم نوازنده ای به ساز بیفتد

حرامیان همه بیزار از تو اند و چه بهتر
خوشا به کعبه که از چشم بی نماز بیفتد

به غارت تو طمع کرده اند و داد از آن روز
که گنج، مفت به دست قمارباز بیفتد

در این زمان صراحت بدا به طبع روانی
که در اسارت لفافه و مجاز بیفتد

هزار بار بیفتم به خاک کاش و نبینم
که پرچم تو زمانی از اهتزاز بیفتد

789 1 3

تو را ای عشق از بین هوس ها یافتم آخر / میلاد حبیبی

به دست شعله های شمع دادم دامن خود را
مگر ثابت کنم پروانه مسلک بودن خود را

اگر تقدیر، تن دادن به فرمان زلیخا بود
همان بهتر که دست گرگ می دیدم تن خود را

تو را ای عشق از بین هوس ها یافتم آخر
شبیه آنکه در انبار کاهی سوزن خود را

اگر این بار رو در رو شدم در آینه با خود
به آهی محو خواهم کرد تنها دشمن خود را

بگو با آسمان بغض دار پیرهن از ابر
برای گریه کردن پاره کن پیراهن خود را

به امّیدی که شاید بگذری از کوچه ام یک شب
به در آویختم فانوس هر شب روشن خود را
6500 4 4.35