اشعار سعید مبشر
به رازِ خونِ کبوتر، به آشیانه قسم
به انفجار دبستان دخترانه قسم
قسم به جُرات فریاد در برابر هیس!
قسم به گفتنِ الله با زبان سلیس
قسم به قِدمت ایران و خاک پُرگُهرش
خلیج فارسِ موّاج و پهنهی خزرش
قسم به رستم و فرهنگ داستانیمان
قسم به کورُوش و تاریخ باستانیمان
قسم به متنِ اَوِستا و حکمتی که در اوست
قسم به سورهی قرآن و آیتی که در اوست
قسم به کوفتن دشمنان به گُرزِ گِران
قسم به خون شهیدان جنگ چالدران
قسم به فتحِ روایت، قسم به آوینی
قسم به غیرتِ ملّی، به عزمِ آیینی
که بر طریقِ شرف ایستادهایم هنوز
وَ مرد کوه و بیابان و جادهایم هنوز
شبیه آینه در چند جبهه مُنتشریم
کمانِ آرشمان هست و پشتِ لانچریم
به هیچ شعبدهای زَر نمیشود مِستان
شکارِ پنجهی سیمرغِ ماست هِرمِستان
شکستِ گاوچرانان از ایلِ پارس خوش است
عقبنشینیِ ناو از خلیج فارس خوش است
هلا که از سرتان تیر کم نخواهد شد
صدای زوزهی آژیر کم نخواهد شد
مدام لعنت و فریاد میفرستیمت
قشونِ موشک و پهپاد میفرستیمت
به خیره از صفِ آزادگان چه میطلبی؟
شهید و اِبنِ شهیدیم؛ هان! چه میطلبی؟
مَدارهای تو حیرانِ حرب و حربهی ماست
که جایجای تلاویو زیر ضربهی ماست
چنان به غیظ بکوبیم شهر حیفا را
که بیدرنگ ببینید خاکِ صحرا را
سِزا قبیلهیتان را زمین نداشتن است
که بعد شخمزدن وقتِ یونجه کاشتن است
به سوی ماست کنون چشمهایِ فردوسی
به گوش میرسد آنک صدایِ فردوسی
"بدون حرمتِ اینخاک، تن مباد مرا
که جز ولایتِ ایران وطن مباد مرا"
زمان آن شده از نو چکامه بنویسیم
که جلد دیگری از شاهنامه بنویسیم
تو ای هماره پریزاد و پاکزاد ایران!
به رغم دشمن دیوانه زندهباد ایران!
برای هدیه به خاکت به تن سری دارم
هم از زبان و هم از مُشت خنجری دارم
اگر فدای تو شد روح ناشکیبایم
بگو که تیر بسازند از استخوانهایم
تو از هزارهی قبل از مسیح، ایرانی
که سرزمین دلیران و مهد شیرانی
که ساکنان تو خورشیدگسترند هنوز
و دشمنان تو یکمُشت بَربَرند هنوز
حماسهات رد شد صنعتِ کلامی را
بیار سمفونیِ سرخِ انتظامی را
که موشک از پی موشک به آسمان برویم
فراتر از خود و آنسوتر از زمان برویم
بهار میرسد از راه و ما مقدمهایم
یکیست مردم ایران و آن یکی همهایم
کسی که پشت پدافندها نشسته منم
کسی که معبر دژخیم را شکسته منم
منم که دگمهی پرتاب را نواختهام
منم که خاک تلاویو را گداختهام
منم پرندهی جنگندههای ایرانی
منم یکایک رزمندههای ایرانی
معادلات بَداندیش را به هم زدهایم
ستیغ پهنهی تاریخ را عَلَم زدهایم
شبیه خاک تو کاشانهای نشد ایران!
بمان به خاطر فرزندهای خود ایران!
بمان به فَرّ خداوند و جاودانه بمان
به احترام دبستان دخترانه بمان
67
0
من بغض کودکان فلسطینی
من برق خنجر یمنیهایم
من غیظ مُشتهای گرهکرده
من نیزههای قارّهپیمایم
هم سوی آفتاب نظر دارم
هم روی آب، قصدِ خطر دارم
لبنانیام؛ چریکِ بلندیها
ایرانیام؛ تکاورِ دریایم
لبیکگو تبارِ شهیدم را
هی کردهام سمندِ سپیدم را
من انتشارِ بیرق آزادی
از کربلا به مسجدالاقصایم
بر باد بیملاحظه میتازم
من قالی جناب سلیمانم
از صخره، چشمه راه میاندازم
من چوبدستِ حضرت موسایم
خاورمیانهام؛ تن دردآگین
در چند جبهه، راوی فریادم
خاورمیانهام؛ زن زیبارو
از زیر چفیه، چشمِ تماشایم
بیروت و اصفهان و دمشقم من
تهران و هفتخطهی عشقم من
چون کوه ایستادهام از غیرت
هرچند زخمی است سراپایم
دیروز من تمدن و اسطوره
امروز من شهادت و جانبازی
بیبُتّهها هزارهزار اما
تنها منم که صاحب فردایم
211
0
5
جهان مکالمهای بود بین ذلّت و مرگ
که ایستادگی از موجها مخابره شد
میان دود فرو رفت ناگهان تصویر
ولی صدای تو آمد... "صدا" مخابره شد
به آفتاب بگو نور و خنده پخش کند
درختِ سرو بیاید پرنده پخش کند
رسانه شعر مرا نیز زنده پخش کند
که زنده، روح دلیرت به ما مخابره شد
خبر سپیدهی صبحی میان تیر و تفنگ
خبر ترانهی شادی به رغم وحشت جنگ
خبر که آینهای بود در تهاجم سنگ
شبیه عطر گلی در فضا مخابره شد
تو دل به آب زدی آنچنان روان و سلیس
که احتیاج ندارد به شرح و زیرنویس
میان اینهمه کتمان، میان اینهمه هیس!
بگو صدای بهار از کجا مخابره شد؟
طنین صاعقهها از فراز آتش و خون
روانه بود به خرگاه دشمنان زبون
کدام جعبهی جادو؟ کدام تلوزیون؟
صدای سرخ تو از کربلا مخابره شد
275
0
5
برای غرقشدن در مقام نوری تو
چقدر میطلبد دل سکوتِ صحرا را
به اشتیاق مزاری که همچنان مخفی است
نسیم کرده زیارت حریم دریا را
تو را فرشتهی الهام دیده در دل خواب
سوال آدمیان را تویی یگانهجواب
جهان چه بود به جز خاک و باد و آتش و آب
اگر به لب نمیآورد نامِ زهرا را؟
پرنده قصهی پرواز را نمیدانست
درخت مزهی آواز را نمیدانست
کسی حکایت آن راز را نمیدانست
که آفرید نگاهت هر آنچه معنا را
تویی حقیقت پایندهای که میگویند
شمیم سبز پراکندهای که میگویند
تویی گذشته و آیندهای که میگویند
سپردهام به تو دیروز را و فردا را
مصممی که زمین را پر از بهار کنی
که پا به پای کنیزان خانه کار کنی
شدی روانهی مسجد که آشکار کنی
به یکدو خطبهی غرّا خدای پیدا را
و کیست فاطمه؟ آن زن که از زغال تنور
ستارگان زیادی نثار کرده به شب
و یاد داده به خورشید، روشنایی را
و یاد داده به اَسماء علمِ اَسما را
شفیع محشر کبراست اشکِ نمنم تو
و ذکر دائم مولاست اسمِ اعظم تو
تکان کوه که سهل است، شورِ مقدم تو
بلند میکند از جا جناب طاها را
در ازدحام هزاران ستاره میآیی
که صبح روز قیامت سواره میآیی
و در عبور تو سَرها به زیر میافتند
که سِرّ غیبی و پس میزنی تماشا را
642
1
4.17
رجز نیاز ندارد اگر نگاه کنید
در این معارفه انصاف را گواه کنید
رجز نیاز ندارد، حسینِ فاطمه است
چگونه میشود ای قوم! اشتباه کنید؟
چگونه میشود از عشق رو بگردانید؟
و ساده فرصت معراج را تباه کنید؟
مباد در پی نان، با ذغال سرد تنور
تمام چهرۀ تاریخ را سیاه کنید
کدام سورۀ مُنزَل نوشته وقت صلاة
وضو به خون قتیلان بیگناه کنید؟
قسم به عصمت پروانهها که بعد حسین
مباد ارادۀ تاراج خیمهگاه کنید
و در سیاهی شب در مسیر شام مباد
سر بریدۀ او را چراغ راه کنید
رجز نیاز ندارد میان سجدۀ خون
به چشمهای نجیبش کمی نگاه کنید
983
0
3
قبل از تو انسان حرف انسان را نمیفهمید
گل را نمی دانست، باران را نمیفهمید
«آن»ی که از صبح ازل پیچیده در هستی
انسان قبل از خنده ات، «آن» را نمیفهمید
انسان قبل از چشمهایت هر چه میکوشید
پیدایی آن ذات پنهان را نمیفهمید
هر شب میآمد بشنود عطر صدایت را
حتی ابوجهلی که قرآن را نمیفهمید
در بی زمان بوسیده پایت را وَ الّا رود
در خود معطل بود و «جریان» را نمیفهمید
تا آمدی انسان به انسان گل تعارف کرد
قبل از تو انسان حرف انسان را نمیفهمید
1616
0
4