نفس کشید گِلِ خام و نامش انسان شد
شاعر: حمیدرضا شکارسری
۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۱ |
۱۲۷۲ |
۰
نفس کشید گِلِ خام و نامش انسان شد
و چند روز در این حول و حوش، مهمان شد
از آن به بعد همین میهمان ناخوانده
به هر چه چشمش افتاد صاحب آن شد
سرک کشید به هر گوشه هر کجا می خواست
کمی گذشت همان مشت خاک، سلطان شد
هر آن چه دست طمع روی آن نهاد، شکست
به هر کجا که به آن پا گذاشت، ویران شد
و عاقبت یکی از صبح ها ز خواب پرید
ولی ندید کسی غیر خود، هراسان شد
فقط سکوت به گوشش رسید قاطع و سرد
و ساعت از نفس افتاد، وقت پایان شد
به یاد اولش افتاد، تکه ای گِلِ خام
سکوت کرد ز شرم از خودش گریزان شد
گریخت از خود و بار دگر به خویش رسید
شکست پشت غرورش، دوباره انسان شد...