قربان سفره ات؛ خودمانی است، بی ریاست

شاعر: مجتبی احمدی

17 خرداد 1391 | 1422 | 0
آنجا ضریح، پنجره ای رو به اولیاست
آنجا رواق، پاتوقِ گه گاهِ انبیاست

شمس الشموسِ گوشه ی چشمت که می دمد
خورشید و ماه، پت پتِ شمعی است؛ بی ضیاست

آنجا که «راه» می رسد و باز می رود
یک جاده ی دو بانده که تا عرشِ کبریاست

حتی فرشته ها به ترافیک می خورند
از بس شلوغ می شود، از بس برو بیاست

پهن است سفره ای به درازای آسمان
اما غذا نه این عدس و ماش و لوبیاست

حاتم اگر که کشک بسابد، عجیب نیست
قربان سفره ات؛ خودمانی است، بی ریاست

جان ها گرسنه اند...چه فرق اینکه دست ها
کوتاه یا بلند، سفید است یا سیاست؟

ما فکر می کنیم که در آستان تو
توفیر بین قالی کرمان و بوریاست

خوبا! تمام حرف همین این است: ما بدیم
دلخوش که توی تعزیه ها حرف اشقیاست

آن ها که دست کم، همه یک رنگ و واضح اند
ما چند رنگ و روییم؛ آیینمان ریاست

تسبیح و مهر و اشک و زیارت برایمان
ماشین حساب و متر و ترازو و گونیاست

غافل از اینکه باران، شاگردِ دست توست
غافل که خاکِ پای تو استادِ کیمیاست

دوریم و دست مان به ضریح تو متصل
سیریم و عادت لبمان، ذکر ِ«ساقیا»ست

ها...راستی...بلیط، غذا، جا گران شده
آقا! زیارت تو مگر حجّ اغنیاست؟!

آری، غزل بلند شد، اصلاً غزال شد
شاعر نوشت:«ضامن آهو» و لال شد

مجتبی احمدی

امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: با 0 رای


نظرات

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.