آن گلی را که نبردی ز خودم هدیه بگیرم
شاعر: مرتضی حیدری آل کثیر
۲۸ خرداد ۱۳۹۱ |
۱۴۳۶ |
۰
غرق دیوانگی ام کن! بگذر از این که کویرم
ببر آنقدر به دریا که شنا یاد بگیرم
گرچه هر روز برایم هوست دست تکان داد
مثل دشت از ترک تشنه ی باران تو سیرم
پس به حال تو چنان فرق ندارد که در این غم
سرِ راه تو بمانم، سر راه تو بمیرم
شانه ات را مکش ای گیسوی در باد پریشان
باش آشفته که بر مو به مویت بخش پذیرم
ای بَم نرم که آرام نداری! کمکم کن
که نلرزد دلم از این که غمت را بپذیرم
گل از این دست به آن دست دهم! چاره ندارم
آن گلی را که نبردی ز خودم هدیه بگیرم