امشب یکی از بدترین شب های تقدیر است
تنها ترین فرزند آدم از تو دلگیر است
امشب دوباره مرد خواهش های صد ساله
حس می کند از آب و نان نه ...از هوا سیر است
خود را به هر در می زند اما قرارش نیست
مانند رودی که ز کوهستان سرازیر است
مأیوس... نه! مطرود ...نه! حالی دگر دارد
حالی که بیرون از بیان و شرح و تفسیر است
در خشت می بیند که از او دست خواهی شست
آیینه نه، در خشت، آری او دلش پیر است!
یک بار خوابی دیده - یک کابوس وحشتناک-
امروز خواب آن شبش در حال تعبیر است!
ای احتیاج زندگی! آی ای عزیزی که
حتی هوا هم بی «هوا»ی تو نفس گیر است!
امشب، همین امشب دل او را به دست آور
امروز و فردا هی مکن، فردا کمی دیر است!