(آرشیو پدیدآورنده ناصر حامدی)

دفتر شعر

صدا کن مرا تا به نام تو باشم

کویرم ، پریشانی ام حد ندارد
دلم با کسی رفت و آمد ندارد

کویرم ، سکوت مرا زیر و بم نیست
حیات مرا حاصلی جز عدم نیست

چنانم که نای تبسم ندارم
فقیرم ، می تازه در خم ندارم

صدا کن مرا ای جمالت بهشتی
لب و خنده و خط و خالت بهشتی

صدا کن مرا ، ای صدای تو از دور
صداکن مرا نور !  نور علی نور

شب و روز شیرین و تلخم فدایت
خراسان و بسطام و بلخم فدایت

صدا کن مرا تا به نام تو باشم
گرفتار زنجیر و دام تو باشم

به یک جلوه غرق صفا کن دلم را
پر از ذکر "یا مصطفی" کن دلم را

پناهم بده زیر بال محمد(ص)
به حق محمد و آل محمد(ص)
 


24 فروردین 1397 144 0

ما شیعه ی توایم دل شادمان بده

ما شیعه ی توایم دل شادمان بده
ویران شدیم خانه ی آبادمان بده

حاکم تویی حکومت دلها به دست توست
شاهد تویی مشاهده را یادمان بده

ما دانه های باغ بهار آور توایم
یک دم عنایتی کن و بربادمان بده

شور ابوذر و دل سلمانمان ببخش
ایمان مالک و غم مقدادمان بده

هر سو سقیفه ای ست که بیداد می کند
تا کی سکوت ؟ جرأت فریادمان بده


19 تیر 1396 284 0

به روباهان بگو از گوش هاشان پنبه برگیرند

زمین مست است، مست از عشق عالمگیر ایرانی
زمان مست است از آرامش و تدبیرایرانی

برای دیدن ما چشمهایی نو فراهم کن
نگاهی نو برای دیدن تصویر ایرانی

ببین تاریخ را عمری رها بودیم و آزاده
نبوده حلقه ی زنجیر در تقدیر ایرانی

ببین تاریخ را هر جا که دشمن پای کج کرده
نشسته بر تنش ناگاه داغ تیر ایرانی

ببین تاریخ را ما پهلوانان دماوندیم
هماره بوده دست دیو در زنجیر ایرانی

به روباهان بگو از گوش هاشان پنبه برگیرند
امان از غرّش رعب آفرین شیر ایرانی... 
 


29 خرداد 1396 325 0

مرا به نور حسین ابن آفتاب ببخش

مرا به ابر ، به باران ، به آفتاب ببخش
مرا به ماهی لرزان کنار آب ببخش

دلم زبانه ی آتش ، دلم خرابه ی شام
مرا به خاطر این خانه ی خراب ببخش

ببین ! خرابی من از حساب بیرون است
مرا بگیر در آغوش و بی حساب ببخش
 
تمام عمر حواست به حال و روزم بود
تمام عمر خودم را زدم به خواب ، ببخش
 
اگر شکسته پر و روسیاه آمده ام
مرا به نور حسین ابن آفتاب ببخش

حسین گفتم و گفتی حسین عشق من است
مرا به عشق عزیز ابوتراب ببخش

همیشه جانب او گفتم "السلام علیک..."
مرا به لطف فراوان آن جناب ببخش

شنیده ام که تو با کودکان رفیق تری
مرا به گریه ی شش ماهه ی رباب ببخش


28 خرداد 1396 342 0

عشقم ایران است، ایران حسین بن علی

باز باران است،باران حسین بن علی
عاشقان جان شما،جان حسین بن علی
 
خواه بر بالای زین و خواه در میدان مین
جان اگر جان است قربان حسین بن علی
 
شمرها آغوش وا کردند،اما باک نیست
وعده ی ما دور میدان حسین بن علی...
 
در همین عصر بلا پیچیده عطر کربلا
عطر باران عطر قرآن حسین بن علی
 
هر کجای خاک من بوی شهادت می دهد
عشقم ایران است، ایران حسین بن علی
 
دست بالا کن بگو این بار با صوتی جلی
دست های ما به دامان حسین بن علی



29 اردیبهشت 1396 3285 1

مستی جاده ی گیلان به خراسان خوب است


زیر باران بنشینیم که باران خوب است
گم شدن با تو در انبوه خیابان خوب است

با تو بی تابی و بی خوابی و دل مشغولی
با تو حال خوش و احوال پریشان خوب است

رو به رویم بنشین و غزلی تازه بخوان
اندکی بوسه پس از شعر فراوان خوب است

موی خود وا کن و بگذار به رویت برسم
گاه گاهی گذر از کفر به ایمان خوب است
::
شب خوبی ست،بگو حال زیارت داری؟
مستی جاده ی گیلان به خراسان خوب است

نم نم نیمه شب و نغمه ی عبدالباسط
زندگی با تو...کنار تو...به قرآن خوب است



28 مرداد 1394 1247 0

بـــی دام صــــید کــردی و با دام می بـــری

بیرون کشیـــدی از در و   بـر بــام می بــری

آرام جلــــــوه کـــــردی و  آرام مــــی بـــری


ایـن از هنــرنمـایی چشم ســــیاه تـــوست

بـــی دام صــــید کــردی و با دام می بـــری


تـا قبـله را عــوض نکـنی  چشــم را ببـنـــد

با ایــن حــــرام  رونـــق اســـــلام می بــری


چشمــانت آرزوی ریـاضـــــت کشــان شــده

غوغـــاست هر کـجــــا که تو بادام مــی بری


گاهـی ابــوسـعـیـد ابــوالخــیـر مــی شـوی

گــاهـی مــرا حـــوالـی بسـطــام مــی بری


پر می زنـی، به منـطـق عـــطار می کشـی

مِی می شوی ، به خلسه ی خیام می بری


تا بوده  راه و رسـم تو  این گونه بــوده است

آرام  دل گرفـتـــــی و  آرام  مـــــــی بــــری


08 بهمن 1392 1189 0

برای از تو نوشتن مرا خیال تو کافی ست...

چگونه سر کنم این روزهای بی خبری را
میان این همه دیوار، رنج در به دری را

شبیه قصه نویسی شدم که در همه عمرش
پری ندیده و در دل نهاده عشق پری را

برای دیدن تو سالهاست روزه گرفتم
چگونه باز کنم روزه های بی سحری را

به باد سرزنش خلق پشت سرو خمیده
وگرنه تاب می آورد رنج بی ثمری را

برای از تو نوشتن مرا خیال تو کافی ست
اگر رها کند این روزگار فتنه گری را...


27 خرداد 1392 1458 0

یک شب اقامت دو نفر چند می شود؟!


می خندی و تمام لبت قند می شود
یعنی که عشق صاحب فرزند می شود

جایی که سبز چشم تو بر آسمان وزید
زیباترین بهار خداوند می شود

گل می کند طراوت البرز در دلم
وقتی تنت سپید دماوند می شود

این شعر تازه شیربهای لب تو بود
حالا لبت عروس دو لبخند می شود

[]
فصل بهار ، ماه عسل زیر نور ماه
یک شب اقامت دو نفر چند می شود ؟



01 فروردین 1392 1271 0

آدمِ خاطره بازی نیستم،اما گاه دفتر قدیمی رو ورق می زنم و آه....

"هشت شب" یادگار سالهای جوانی است...حوالی بیست سالگی...سالهایی که "هشت شب"ش

زیبا بود...



در دل ِمن كه براي دل ِ تو جايي هست

ساعت هشت شب انگار خبرهايي هست

         ساعت هشت شب انگار تو بر مي خيزي

        به وجود نگرانم هيجان مي ريزي

شب رشت است،هوا منتظر باران است

شب رشت است و دلم پيش تو سرگردان است

      شب بخير اي نفس ات شرح پريشاني من

      ماه پيشاني من! دلبر باراني من!

رشت زيباست،تو وقتي به هوا زُل بزني

بنيشيني و به گيسوي ترت گُل بزني

     عشق سطري ست از احساس نجيب تن تو

     عطر، عطر خوش و رويايي پيراهن تو

نغمه اي،زمزمه اي نيست،هوا سنگين است

پنجه اي تازه بزن،باز دلم غمگين است

     به هواي تو سري هست كه پر خواهم داد

     دل به توفاني درياي خزر خواهم داد

ياد آن وعده كه مست آمده بودي پيشم

هشت شب،چتر به دست آمده بودي پيشم

      چترت آميزه اي از گرمي و زيبايي بود

       زير چتر تو همه چيز تماشايي بود

* * *

دوست دارم به خدا خنده ي رنگينت را

تو و زيبايي ايراني و غمگينت را

      تو نباشي اثر از گرمي و زيبايي نيست

     رشت بي عطر نفس هاي تو رويايي نيست

كاش مي شد به همان هيات و حالت باشي

باز هم گوشه ي ميدان رسالت باشي

     كاش مي شد به هوا فرصت باران بدهيم

     بنيشينيم و دو لب چاي سفارش بدهيم

كسري از پنجره باز است،هوا دم دارد

اين هوا عطر نفس هاي تو را كم دارد

      به هر آن چيز بخواهي قسَمت خواهم داد

      دل خود را به هواي قدمت خواهم داد

وقت تنگ است،بيا بي كسي ام را كس باش

باز هم در پس هر حادثه دلواپس باش

       وقت تنگ است هوا منتظر باران است

       شب رسيده است و دلم پيش تو سرگردان است

ساعت انگار - سر هشت - به من مي خندد

آمدي پيش من و رشت به من مي خندد...



04 اسفند 1391 1262 0

هشت شب...

آدمِ خاطره بازی نیستم،اما گاه دفتر قدیمی رو ورق می زنم و آه....

"هشت شب" یادگار سالهای جوانی است...حوالی بیست سالگی...سالهایی که "هشت شب"ش

زیبا بود...



در دل ِمن كه براي دل ِ تو جايي هست

ساعت هشت شب انگار خبرهايي هست

         ساعت هشت شب انگار تو بر مي خيزي

        به وجود نگرانم هيجان مي ريزي

شب رشت است،هوا منتظر باران است

شب رشت است و دلم پيش تو سرگردان است

      شب بخير اي نفس ات شرح پريشاني من

      ماه پيشاني من! دلبر باراني من!

رشت زيباست،تو وقتي به هوا زُل بزني

بنيشيني و به گيسوي ترت گُل بزني

     عشق سطري ست از احساس نجيب تن تو

     عطر، عطر خوش و رويايي پيراهن تو

نغمه اي،زمزمه اي نيست،هوا سنگين است

پنجه اي تازه بزن،باز دلم غمگين است

     به هواي تو سري هست كه پر خواهم داد

     دل به توفاني درياي خزر خواهم داد

ياد آن وعده كه مست آمده بودي پيشم

هشت شب،چتر به دست آمده بودي پيشم

      چترت آميزه اي از گرمي و زيبايي بود

       زير چتر تو همه چيز تماشايي بود

* * *

دوست دارم به خدا خنده ي رنگينت را

تو و زيبايي ايراني و غمگينت را

      تو نباشي اثر از گرمي و زيبايي نيست

     رشت بي عطر نفس هاي تو رويايي نيست

كاش مي شد به همان هيات و حالت باشي

باز هم گوشه ي ميدان رسالت باشي

     كاش مي شد به هوا فرصت بارش بدهيم

     بنيشينيم و دو لب چاي سفارش بدهيم

كسري از پنجره باز است،هوا دم دارد

اين هوا عطر نفس هاي تو را كم دارد

      به هر آن چيز بخواهي قسَمت خواهم داد

      دل خود را به هواي قدمت خواهم داد

وقت تنگ است،بيا بي كسي ام را كس باش

باز هم در پس هر حادثه دلواپس باش

       وقت تنگ است هوا منتظر باران است

       شب رسيده است و دلم پيش تو سرگردان است

ساعت انگار - سر هشت - به من مي خندد

آمدي پيش من و رشت به من مي خندد...



04 اسفند 1391 1957 0

از دو چشم سیاه زاده شدم، در دو چشم سیاه می میرم ...

آه، ایـن روزها که می گـذرد، زنـده ام گاه  و  گاه می میرم
مرگ بد نیست، کاش می گفتی به کدامین گناه می میرم

گفتــه بودند زنـدگی خوب است؛ گاه بنشیند و بســوزانـد
این منم-جـان شعـله ور شده ای - که در آغاز راه می میرم

هر گلی بود بر سرم زده است، دست تقدیر را چه باید کرد
از دو چشم سیاه زاده شدم، در دو چشم سیاه  می میرم

دلم آشـفته روحم آشفـته، من و بختـی که سـالها  خفـته
خسته ام خسته ام نگاهی کن، من که با یک نگاه می میرم

دستی از دوردست ها انگار، مـی کشد این قطار خالـی را
دلم، ای اتفــاق سرگــردان! در کـدام ایستـگاه  می میرم؟

چاره ای نیست، غصه پیرت کرد  کم کم از یاد می روی دل من
تو شبی زنده زنده می سوزی، من شبی بی گناه می میرم

 


12 بهمن 1391 1282 0

شعری درست مثل تو زیبا...

نی می زنم که عشق به صحرا بیاورم

شعری درست مثل تو زیبا بیاورم

نی می زنم که با دل من آشنا شوی

تصویری از تباهی خود را بیاورم

من سر به زیر عشق توام، فرصتی بده

شاید سری به عشق تو بالا بیاورم

هِی هِی بس است،باید از این پس جنون کنم

در هر ترانه یک دل شیدا بیاورم

هِی هِی ترانه ها همه شادند،باش تا

سوزی برای روز مبادا بیاورم

یک عمر پابرهنه به دنبالت آمدم

یک عمر خواستم که دلم را بیاورم

حالا مرا به لطف دَم خویش تازه کن

تا نغمه ای جدید به دنیا بیاورم...



07 دی 1391 1667 0

يلدا، بخنـــد تا شب من مهربان شود...

يلدا، نگـــاه کن  که نگاهت امان شود
يلدا، بخنـــد تا شب من مهربان شود

شايد اگر کمی تو بخنـــدی  وجودمان
آســوده از نگــــاه بــد ديگــران شـــود

شـــايد اگر کمی تو بخوانی صدای تو
تصـــويری از الــهه ی ناز بنــان شــود

يلدا،  مرا دوباره در آغـوش خود بگيــر
بگذار هر که خواست به ما بد گمان شود

يلدا، چقدر بوی به و بوسه می دهی!
بوی خوشی که می شود آرام جان شود

تابی به گيسويت بده، چرخی بزن، نترس
امشب هرآنچه را تو بخواهی همان شود

شــايد همين بهـــانه ی گــرم حضـور تو
سر فصل عاشقانه ترين داستــان شود

می گويی ازمن و تو گذشته است عاشقی...
شايد به شور عشق دل ما جوان شود!

شايــد ميـان اينهمــه زيبــا   نگــاه تو
بار دگــر بهــانه ی ديــدارمان شــــود!


30 آذر 1391 2252 1

باز باران...


باز باران است،باران حسین بن علی(ع)

عاشقان جان شما،جان حسین بن علی(ع)


خواه بر بالای زین و خواه در میدان مین

جان اگر جان است قربان حسین بن علی(ع)


شمرها آغوش وا کردند،اما باک نیست

وعده ی ما دور میدان حسین بن علی(ع)...


هر کجای خاک من بوی شهادت می دهد

عشقم ایران است،ایران حسین بن علی(ع)



30 آبان 1391 1331 0

زیباتر از آنی که رهایت کنم،اما...

اي ناز تو تا نيمه پاييز رسيده!

اي سرخ لبت با مي لبريز رسيده!



زلف تو هواخواهِ كدامين شب ابري ست

كاين گونه پريشان و غم انگيز رسيده؟



زيباتر از آني كه رهايت كنم، اما

دير آمده اي؛ دوره ي پرهيز رسيده!



جان و تن من امت پيغمبر دردند

بر من دم ويرانگر چنگيز رسيده



اي قونيه تا بلخ به غوغاي تو مشغول!

بشتاب كه شمس تو به تبريز رسيده



لبخند بزن،لب که به هم می زنی انگار
یک سوره زیبا به خطی ریز رسیده...



15 آبان 1391 1410 0

صلح من و تو عاقبتش جنگ دیگری ست...

این تن که در محاصره ی تنگ دیگری ست

روزی به رنگ عشق و شبی رنگ دیگری ست

گفتم که عشق چاره ی سنگینی ام شود

هر روز روی سینه ی من سنگ دیگری ست

ما را برای مهر و مدارا نساختند

صلح من و تو عاقبتش جنگ دیگری ست

تسلیم یا فرار؟ عقب گرد یا هجوم؟

هر کار را اراده کنم ننگ دیگری ست

معشوقه ی جوان من ،ای مرگ! صبر کن

این ساز در تدارک آهنگ دیگری ست...



30 مهر 1391 1213 1

رسم زمانه بود که بازیگرت کند

رسم زمانه بود که بازیگرت کند
خُشکت کند، دوباره بیاید ترت کند

آنقدر تر، که نرم شوی، زیر و رو شوی
در خلقتی دوباره کسی دیگرت کند

آری زمانه خواست بگیرد دل تو را
هر خاک را اراده کند بر سرت کند

آماده شد به عشق تو آتش به پا کند
چرخت دهد در آتش و خاکسترت کند

حتی زمانه در دلت ابلیس خلق کرد
دستور داد سیب شوی، نوبرت کند

قیچی زد و بُرید و تو را تکه تکه کرد
اصلاً زمانه خواست گلی پرپرت کند

تصمیم داشت درّه شود زیر پای تو
پیراهن عزا به تن مادرت کند

گاهی شبیهِ پیرزنی بدقواره شد
تا با تنی فلک زده هم بسترت کند

حتی هوس نکرد رهایت کند دمی
حتی نفس نداد کسی باورت کند

در زشتی زمانه گرفتار شد دلت
مرگی مگر بیاید و زیباترت کند



22 مهر 1391 1725 1

مدد از چهره ي ماهي مرا بس...

 

 

اَللّـهُمَّ احْرُسْني بِحَراسَتِكَ وَاحْفَظْني بِحِفْظِكَ

خدایا مواظبم باش و مرا حفظ کن...


با اين دنيا بيگانه ام .

دنياي من نيست این دنیا .

دنياي درختان بي ريشه ، علف هاي هرز، چراغ هاي خاموش،

دنیای دلهای مفلوک،لبهاي بي ذكر، پیشاني هاي داغ دار...

مرا به دنياي خودم برگردان.

دنياي من تويي .

 

خداوندا ! لبی تر مرحمت کن

دلي لبريز باور مرحمت كن

به هر گل راز گفتم زود خشكيد

گلي از باغ دیگر مرحمت كن

حبيبا ! جز تو محبوبي ندارم

ز ياران خاطر خوبي ندارم

كرم كن نازنين يارا كرم كن

مرا در پيش چشمت محترم كن

همه گمراهي ام ، راهي مرا بس

مدد از چهره ي ماهي مرا بس...

 

 



17 مهر 1391 1291 0

کسی بیاید و ما را به هم نشان بدهد

بگو به باد پَرَش را تکان تکان بدهد
بگو به ابر که باران بی امان بدهد

چه بی قرار و چه بیگانه مانده ایم، ای کاش
کسی بیاید و ما را به هم نشان بدهد

کسی بیاید و ما را به کوچه ها ببرد
به ما برای رسیدن به هم توان بدهد

بگو مگر برساند کسی به گوش خدا
که از نگاهش سهمی به عاشقان بدهد

برای هر دل تنها، دلی ردیف کند
به هر نگاهِ جوان، یار مهربان بدهد

خدا که این همه خوب است، کاش امر کند
کمی زمانه به ما روی خوش نشان بدهد



20 شهریور 1391 1990 0
صفحه 1 از 3ابتدا   قبلی   [1]  2  3  بعدی   انتها