(آرشیو پدیدآورنده محمدرضا شفیعی کدکنی)

دفتر شعر

...

آخرین برگ سفرنامه ی باران ،

                             این است :

که زمین چرکین است.



18 دی 1391 1067 0

به کجا چنین شتابان؟

«به کجا چنین شتابان؟»
گَوَن از نسیم پرسید
«دلِ من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟»
«همه آرزویم، اما
چه کنم که بسته پایم...»
«به کجا چنین شتابان؟»
«به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم»
«سفرت به خیر! اما، تو و دوستی، خدا را
چو ازین کویرِ وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلامِ ما را»


16 تیر 1391 2342 0

خوشا پرنده که بی واژه شعر می گوید

خوشا پرنده که بی واژه شعر می گوید
گذر به سوی تو کردن ز کوچه ی کلمات
به راستی که چه صعب است و مایه ی آفات
چه دیر و دور و دریغ!
خوشا پرنده که بی واژه شعر می گوید
ز کوچه ی کلمات
عبور گاری اندیشه است و سدّ طریق
تصادفاتِ صداها و جیغ و جار حروف
چراغِ قرمزِ دستور و راهبند حریق
تمام عمر بکوشم اگر شتابان، من
نمی رسم به تو هرگز ازین خیابان، من
خوشا پرنده که بی واژه شعر می گوید


09 تیر 1391 11038 1

دلم خون شد

خدایا!
زین شگفتی ها
دلم خون شد، دلم خون شد
سیاووشی در آتش
رفت و
زان سو
خوک بیرون شد


09 تیر 1391 1993 0

ای شعر پارسی کِهْ بدین روزت اوفکند؟

ای شعر پارسی که بدین روزت اوفکند؟
کاندر تو کس نظر نکند جز به ریشخند
 
ای خفته خوار بر ورق روزنامه‌ها
زار و زبون، ذلیل و زمین‌گیر و مستمند
 
نه شور و حال و عاطفه، نه جادوی کلام
نی رمزی از زمانه و نی پاره‌ای ز پند
 
نه رقص واژه‌ها، نه سماع  خوش حروف
نه پیچ و تاب معنی، بر لفظ چون سمند
 
یا رب کجا شد آن فرّ و فرمانروایی‌ات
از ناف نیل تا لبه ی رود هیرمند
 
یا رب چه بود آنکه دل شرق می‌تپید
با هر سرود دلکشت، از دجله تا زرند
 
فردوسی‌ات به صخره‌ی سُتوار واژه‌ها
معمار باستانی آن کاخ سربلند
 
ملّاح چین، سروده‌ی سعدی، ترانه داشت
آواز برکشیده برآن نیلگون پرند
 
روزی که پایکوبان، رومی فکنده بود
صید ستارگان را در کهکشان کمند
 
از شوق هر سروده‌ی حافظ به ملک فارس
نبض زمانه می‌زد، از روم تا خجند
 
فرسنگ‌های فاصله، از مصر تا به چین
کوته شدی به معجز یک مصرع بلند
 
اکنون میان شاعر و فرزند و همسرش
پیوند بر قرار نیاری به چون و چند
 
زیبد کزین ترقّی معکوس در زمان
از بهر چشم زخم، بر آتش نهی سپند!
 
کاین گونه ناتوان شدی اندر لباس نثر
بی قرب‌تر ز پشگل گاوان و گوسپند
 
جیغ بنفش آمد و گوش زمانه را
آکند از مزخرف و آزرد زین گزند
 
جای بهار و ایرج و پروین جاودان
جای فروغ و سهراب؛ امیّدِ ارجمند،
 
بگرفت یافه‌های گروهی گزافه گوی
کلپتره های* جمعی در جهل خود به بند
 
آبشخور تو بود، هماره ضمیر خلق
از روزگار گاهان وز روزگار زند
 
واکنون سخنورانت یک سطر خویش را
در یاد خود ندارند از زهر تا به قند
 
در حیرتم ز خاتمه‌ی شومت ای عزیز!
ای شعر پارسی که بدین روزت اوفکند؟!



* سخنان بیهوده و زبون و بی معنی راگویند
 


07 تیر 1391 3787 1

تمامِ پویه ی انسان به سوی آزادی است

چنان که ابر گره خورده با گریستنش
چنان که گل، همه عمرش مسخّر شادی است
چنان که هستیِ آتش اسیرِ سوختن است
تمامِ پویه ی انسان به سوی آزادی است


07 تیر 1391 3604 1

رای رفتن، روی گفتن، چشم بیدارم نبود

گر چراغ شعر، روشن در شبِ تارم نبود
رای رفتن، روی گفتن، چشم بیدارم نبود

گر نبود این شبچراغ جاودان قرن ها
در ظلام این شبستان راهِ دیدارم نبود

گر نبود آن پرسشِ خیّام ز اسرار وجود
راه بر هر یاوه ای اکنون جز اقرارم نبود

گر نوای نای رومی بر نمی شد در سماع
از چنین زهر خموشی، هیچ زنهارم نبود

مشعله در دست حافظ گر نبود، آن دورها
اندر اینجا روشنایی هیچ در کارم نبود

راستی زندانْ سرایی بود آفاقِ وجود
گر چراغ شعر روشن، در شبِ تارم نبود


07 تیر 1391 1449 0

چه سود از پر زدن، در تنگنایی این چنین بسته!

فنجانِ آبِ فِنج هایم را عوض کردم
و ریختم در چینه جای خُردشان ارزن
وان سوی تر ماندم
محو تماشاشان
دیدم که مثل هر همیشه، باز، سو یا سوی
هی می پرند از میله تا میله
با رَفرَفَه یْ * آرام پرهاشان
گفتم چه سود از پر زدن، در تنگنایی این چنین بسته
که بال هاتان می شود خسته؟
گفتند و با فریادِ شاداشاد:
«زان می پریم، اینجا، که می ترسیم
پروازمان روزی رَوَد از یاد»

* پارچه ای باشد از خیمه و غیر آن که بر سر دروازه ها و کمر خیمه ها بندند تا باد بدان خورد و حرکت کند و به عربی رفرفه گویند


07 تیر 1391 1752 1

فهرستِ کتاب آرزوهای منی

آیینه ی باران و بهار چمنی
شادابی بوستان و سرو و سمنی
بیرون ز تو نیست آنچه می خواسته ام
فهرستِ کتاب آرزوهای منی.


07 تیر 1391 6774 1

تویی آن دعای خورشید که مستجاب گشتی

نفست شکفته بادا و
ترانه ات شنیدم
گلِ آفتابگردان!
نگهت خجسته بادا و
شکفتن تو دیدم
گل آفتابگردان!
به سَحَر که خفته در باغ، صنوبر و ستاره
تو به آب ها سپاری همه صبر و خواب خود را
و رَصَد کنی ز هر سو، رهِ آفتاب خود را
نه بنفشه داند این راز، نه بید و رازیانه
دم همتی شگرف است تو را درین میانه
تو همه درین تکاپو
که حضورِ زندگی نیست
به غیر آرزوها
و به راهِ آرزوها
همه عمر
جست و جوها
من و بویه ی رهایی
و گَرَم به نوبت عمر
رهیدنی نباشد
تو و جست و جو
و گر چند، رسیدنی نباشد
چه دعات گویم ای گل!
تویی آن دعای خورشید که مستجاب گشتی
شده اتحاد معشوق به عاشق از تو، رمزی
نگهی به خویشتن کن که خود آفتاب گشتی!


07 تیر 1391 3558 0

اگر می شد صدا را دید

اگر می شد صدا را دید
چه گل هایی!
چه گل هایی!
که از باغ صدای تو
به هر آواز می شد چید
اگر می شد صدا را دید


07 تیر 1391 4435 1

جهان معنای ژرف و تازه ای بود

«جهان» معنای ژرف و تازه ای بود
به شیوایی برون ز اندازه ای بود

به خود گفتم که در این عمر کوتاه
سرودن خواهمش در وزن دلخواه

به وزنی آرَمَش پُر شور و شیرین
که مانَد همچنان تا دیر و دیرین

حریفان ناگهش از من ربودند
به وزن دیگری آن را سرودند

به وزنی ناخوش و نظمی نه دلخواه
به هنجاری کژ و کوژ و روانکاه

هنر گوید: مرنج ای شاعر از این
که این معنی نخواهد کرد تمکین

نپاید هیچ رمزی از حقایق
مگر در وزنِ دلخواه خلایق

اگر ماندی به وزنی دیگرش آر
جهان را صورتی نو کن پدیدار

یکی صورت که انسانی نو آیین
پدید آری در آن، آزاد از کین

و گر رفتی و ماند این نظم باقی
مرنج از این خلاف و بی وفاقی

پس از تو شاعرانی دیگر آیند
به ضرباهنگِ دلخواهش سُرایند

به وزنی هم طنین با جست و جوها
به نظمی در عروضِ آرزوها

به اسلوب درخت و باد و باران
پُر از تصویرِ باران و بهاران

جهان با این بدی مقرون نماند
چنین کژ نظم و ناموزون نماند.


07 تیر 1391 2571 0

روز پیوند و صفای دل یارانت کو؟

شهرِ خاموشِ من! آن روح بهارانت کو؟
شور و شیداییِ انبوه هزارانت کو؟

می خزد در رگِ هر برگِ تو خونابِ خزان
نکهتِ صبحدم و بوی بهارانت کو؟

کوی و بازارِ تو میدان سپاهِ دشمن
شیهه ی اسب و هیاهوی سوارانت کو؟

زیرِ سر نیزه ی تاتار چه حالی داری؟
دلِ پولادوش شیر شکارانت کو؟

سوت و کور است شب و میکده ها خاموش اند
نعره و عربده ی باده گسارانت کو؟

چهره ها در هم و دل ها همه بیگانه ز هم
روز پیوند و صفای دل یارانت کو؟

آسمانت، همه جا، سقفِ یکی زندان است
روشنای سحرِ این شبِ تارانت کو؟


07 تیر 1391 1100 0

مناجات

خدایا
خدایا!
تو با آن بزرگی
در آن آسمان ها
چنین آرزویی
بدین کوچکی را
توانی برآورد
آیا؟


07 تیر 1391 2802 0

سفرنامه باران...

 آخرین برگِ سفرنامه ی باران
این است:
که زمین چرکین است



07 تیر 1391 2840 0

از تو این سنگدلی ها به گمانم نرسید

مُردم از درد و به گوش تو فغانم نرسید
جان ز کف رفت و به لب رازِ نهانم نرسید

گرچه افروختم و سوختم و دود شدم
شِکوه از دستِ تو هرگز به زبانم نرسید

به امید تو چو آیینه نشستم همه عمر
گردِ راه تو به چشم نگرانم نرسید

غنچه ای بودم و پرپر شدم از بادِ بهار
شادم از بخت که فرصت به خزانم نرسید

منِ از پای در افتاده به وصلت چه رسم
که به دامانِ تو این اشکِ روانم نرسید

آه! آن روز که دادم به تو آیینه ی دل
از تو این سنگدلی ها به گمانم نرسید

عشقِ پاکِ من و تو قصه ی خورشید و گُل است
که به گلبرگِ تو ای غنچه لبانم نرسید


07 تیر 1391 7090 0

دور از تو با سیاهیِ شب های غم گذشت

مستیم و دل به چشمِ تو و جام داده ایم
سامانِ دل به جرعه ی فرجام داده ایم

محرم تری ز مردمکِ دیدگان نبود
زان، با نگاه، سوی تو پیغام داده ایم

چون شمع اگر به محفل تو ره نیافتیم
مهتاب وار، بوسه بر آن بام داده ایم

دور از تو با سیاهیِ شب های غم گذشت
این مُردنی که زندگی اش نام داده ایم

با یادِ نرگسِ تو چو باران به هر سحر
صد بوسه بر شکوفه ی بادام داده ایم

وز موج خیز فتنه، دلِ بی شکیب را
در ساحلِ خیالِ تو، آرام داده ایم


07 تیر 1391 2542 0

بی سبب شیرازه بر اوراقِ باطل بسته ام

باز اِحرام طوافِ کعبه ی دل بسته ام
در بیابانِ جنون بر شوق محمل بسته ام

می فشارم در میانِ سینه، دل را بی شکیب
در تپیدن، راه بر این مرغِ بسمل بسته ام

می کنم اندیشه ی ایامِ عمر رفته را
بی سبب شیرازه بر اوراقِ باطل بسته ام

دیر شد، باز آ، که ترسم ناگهان پرپر شود
دسته گل هایی که از شوقِ تو در دل بسته ام

من شهیدِ تیشه ی فرهادیِ خویشم، سرشک!
از چه رو تهمت بر آن شیرین شمایل بسته ام؟


07 تیر 1391 2063 0

در کوی محبت به وفایی نرسیدیم

در کوی محبت به وفایی نرسیدیم
رفتیم از این راه و به جایی نرسیدیم

هر چند که در اوجِ طلب هستیِ ما سوخت
چون شعله به معراجِ فنایی نرسیدیم

با آن همه آشفتگی و حسرتِ پرواز
چون گَرد پریشان به هوایی نرسیدیم

گشتیم تهی از خود و در سیر مقامات
چون نای درین ره به نوایی نرسیدیم

بی مهریِ او بود که چون غنچه ی پاییز
هرگز به دم عُقده گشایی نرسیدیم

ای خضر جنون! رهبرِ ما شو که در این راه
رفتیم و سرانجام به جایی نرسیدیم


07 تیر 1391 3027 0

وه چه بیگانه گذشتی نه کلامی نه سلامی

وه چه بیگانه گذشتی نه کلامی نه سلامی
نه نگاهی به نویدی نه امیدی به پیامی

رفتی آن گونه که نشناختم از فرط لطافت
کاین تویی یا که خیال است، از این هر دو کدامی؟

روزگاری شد و گفتم که شد آن مستیِ دیرین
باز دیدم که همان باده ی جامی و مدامی

همه شوری و نشاطی، همه عشقی و امیدی
همه سِحری و فسونی، همه نازی و خرامی

آفتابِ منی افسوس که گرمی دِه غیری!
بامدادِ منی ای وای که روشنگرِ شامی!

خفته بودم که خیالِ تو، به دیدارِ من آمد
کاش آن دولتِ بیدارِ مرا بود دوامی!


07 تیر 1391 6982 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها