(آرشیو پدیدآورنده فرناز بنی شفیع)

دفتر شعر

تن سجاده ها می لرزد از الله اکبرها


قفس تا کی بماند در گمان این کبوترها؟
قفس را پاک کن از ازدحام سرد باورها

ببین! زخم تبر مانده ست بر پیشانی جنگل
و پشت هر کسی را می درد کابوس خنجرها

چه بارانی؟ که می بارد نمک بر زخم این کوچه
چه مهمانی؟ نمی کوبد کسی بر کوبه ی درها

درختان تا ابد میراث دار یادگاری ها
ولی ردّی ندارد از تو دیگر روح دفترها

دل تقویم ها پوسید از آدینه ها غربت
تن سجاده ها می لرزد از الله اکبرها

می آید مرد در باران، می آید آسمان بر دوش
تو تعبیر همان مردی که از سمت صنوبرها ـ

می آید با پرستوها می آید لانه می سازد
به پیشش سارها، گنجشک ها، آری! کبوترها

می آید مرد در باران، تو تعبیر همان مردی
که می آیی از اقیانوس از آن سوی بندرها

 

پ ن: یک بیت از شعر حذف شده

 



10 اردیبهشت 1394 1051 0

درخت های جوان رفته رفته پیر شدند


درخت های جوان رفته رفته پیر شدند
بهار سبز نبود از بهار سیر شدند

پس از وزیدن بادی که بوی طاعون داشت
تمام باغچه هامان پر از کویر شدند

صدای بال کبوتر چرا نمی آید
پرنده ها نکند در قفس اسیر شدند؟!

سکوت کل جهان را فرا گرفت انگار
فرشته ها همه غمگین و گوشه گیر شدند

گرفت آه خدا ابرهایمان را، آه!
و خوان نعمتشان بسته شد فقیر شدند

چه روزها که به شلاق شب کبود نشد
چه لحظه های قشنگی که «زود دیر شدند»

 



23 مهر 1393 1185 0

بادبادک های من را باد با خود می برد


دل به دریا می زند امشب هیاهو می کند
باد رازی را که در دل داشتی رو می کند

باد شاعر می شود مانند من، مثل خودت
هی غزل می آفریند، شعر هو هو می کند

راستی! این سرکش مغرور دیروزیت نیست
او که قلبش را برایت آب و جارو می کند

چشم هایت آسمان در آسمان نیلی اش
بادبادک های من را ماجراجو می کند

بادبادک های من را باد با خود می برد
می برد با هرچه باداباد هم سو می کند

آخر این شاهنامه کاش خوش باشد که باز
یک نفر دارد هوای نوش دارو می کند

دل به دریا می زنم امشب تو دریا می شوی
باد، رازی را که در دل داشتم رو می کند

 

............

با حذف یک بیت



20 شهریور 1393 1172 0