(آرشیو پدیدآورنده فاطمه نانی زاد)

دفتر شعر

«جامعه» ما را به شرح این فضائل می برد

 

نورتو، روح مرا منزل به منزل می برد

کشتی افتاده در گِل را به ساحل می برد

 

مرد صحرایی و با تو شوق باران هم سفر

 بوی بارانت مرا منزل به منزل می برد

 

عاقل و دیوانه محکومند، آری چشم تو

هم ز مجنون می برد دل، هم زِ عاقل می برد

 

«اهل بیت نور» هستید، «آسمان وحی» ، ها....!

«جامعه» ما را به شرح این فضائل می برد

 

ای حبیب غربت تو حضرت عبدالعظیم (ع)

شهر ری با اذن تو از کربلا دل می برد

 

مجلسی که یاد شام انداخت اندوه تو را

گاه سوی طشت و گاهی سوی محمل می برد

 

کربلا ، ظهر عطش، گودال سرخ قتلگاه

اشکهایت عشق را تا آن مراحل می برد



11 فروردین 1396 1387 0

پاییز من بگذار تا آبان بماند


پاییز من بگذار تا آبان بماند
این برگ های آخر گلدان بماند

پاییز من! بار سفر بسته پرستو
ای کاش یک روز دگر مهمان بماند
 
از یار من پای درختان ردپایی ست 
بگذار زیر برگ ها پنهان بماند

این نامه های رنگ رنگ عاشقانه
حیف است دست باد سرگردان بماند
 
از کوچه باغ آرزوهامان گذر کن 
نقشی بزن تا آسمان حیران بماند
 
چون برگ می ریزد گناهان مسافر 
پای پیاده...اربعین...باران...بماند!



06 اسفند 1395 469 0

برو! امام رضا از دلت خبر دارد

مسافری که همیشه سر سفر دارد
برای همسفران حکم یک پدر دارد

گشوده پر به سر قله ای که بی همتاست
پرنده ای که به سیمرغ ها نظر دارد

برای آن که همه در کنار هم باشند
شکسته بال و پران را به زیر پر دارد

مسافری که به گرمی گذشته از طوفان
چرا به سینه ی خود آه پرشرر دارد؟!

دلش گرفته –چرا- دوستان غریبه شدند؟!
هوای پرزدن از شهر را به سر دارد

شکسته اند اگر بال های شوقش را
برای پرزدن از درد بال و پر دارد

و بسته بار سفر می رود به سوی کسی
که با نگاه تَرَش اُنس بیشتر دارد

سفر به خیر مسافر –خدا به همراهت-
برو! امام رضا  از دلت خبر دارد

 



24 مرداد 1395 809 0

چه غنچه های نجیببی به بار آورده


چه بی قرار ولیکن قرار آورده
خزان رسیده و با خود بهار آورده

دوباره شاخه، شکوفه به دامنش دارد
دوباره باغ، گل بی شمار آورده

نگاه خانه نجیبانه دوستش دارد
و شاهد است ادب را عیار آورده

زنان کوفه به هم می رسند و می گویند:
چه غنچه های نجیببی به بار آورده

::

ببین چه بر سر او روزگار آورده
به روی چهره ی ماهش غبار آورده

رسیده قافله ای از سفر، بیا بانو!
که عطر علقمه را یادگار آورده

بشیر! با خبری از بهار پرپر من؟!
بگو چه برسر آن کارزار آورده

::

برای صورت قبری که می کشد هر روز
چهار شاخه گلِ بی مزار آورده

 



03 فروردین 1395 983 0

مادر! عجیب ماتم تو گریه آور است


هرچند خانه از همۀ خانه ها سر است
این آشیانه مسلخ سرخ کبوتر است

از انتشار عطر تو در پر کشیدنت
آغوش خانه تا به قیامت معطر است

هرقدر خواستم که صبوری کنم... نشد
مادر! عجیب ماتم تو گریه آور است

از لحظه ای که ابر شدی بین کوچه ها
باران گرفته صورت دیوار ها تر است

بعد از تو هرچه لاله در این دشت داغدار
بعد از تو هرچه یاس در این باغ، پرپر است

 



25 اسفند 1394 907 0

در کوچه می وزند به شوقش نسیم ها

 


در کوچه می وزند به شوقش نسیم ها
گل می کنند در نفس او شمیم ها

در دست هاش یاس و انار و کبوتر است
وقتی که می رسند کنارش یتیم ها

بر شانه آسمان اجابت نشانده است
پر می زنند دور و برش یاکریم ها

غلطانده است آن شتر سرخ را به خون
تا بیش از این شکسته نگردد حریم ها

از کوچه ها و خاطره هایش گریز نیست
خونین دل است خاطر او از قدیم ها

شیرین تر از عسل به لب قاسمش رسید
وقتی که کشته شد به بلای عظیم!... ها!

 



27 آبان 1394 1175 0

«باب الجواد» راه ورودی به قلب توست


مثل نسیم صبح و سحرگاه می رود
هرکس میان صحن حرم راه می رود

از هرچه غصه دارد و غم می شود رها
هر سائلی که خدمت این شاه می رود

وقتی فرشته های حرم بال می زنند
از سینه های شعله زده آه می رود

این جا بهشت روی زمین فرشته هاست
از این زمین فرشته به اکراه می رود

خورشید در طواف حرم وه! چه دیدنی ست
هرشب به پای بوسی آن ماه می رود

«باب الجواد» راه ورودی به قلب توست
حاجت رواست هرکه از این راه می رود

 



28 مرداد 1394 307 0