(آرشیو نویسنده غلامرضا کافی)

دفتر شعر

در خون نشست کابل و افغان به پای خاست

آفت به باغ های هرات و مَزار زد
شطِّ شَتِه به نی شکرِ قندهار زد

شورابِ خون به بُندَرِ کاریزها رسید
موج عطش به ساحل قُندوز بار زد

وحشت به یال درهمِ غَژگاوها وزید
چوپانِ گول، سیخ به گرگانِ هار زد

غوغای غزنه بر قلمِ بیهقی گذشت
"بوسهو زوزنی" حسنک را به دار زد!

در جشنِ فاتحانِ مسلمان، بلا به دور!
والیّ چقدر فشفشه ی انفجار زد!

بیرق کشید شارعِ ریشو به آسمان
امّا تمام جوهر دین را کنار زد

دوشیزگان شیعه حلالِ حرامیان‌؛
اسلامِ کُفر دست به هر ننگ و عار زد

مرد خدا که ماشه ی رگبار خوش نداشت،
دست دعا به دامن پروردگار زد

در خون نشست کابل و افغان به پای خاست
تا هارِ فتنه را که تواند مهار زد!


اشاره ها:
بیت2
-بُندر: سرچشمه
-قُندوز: شهر و رودی در شمال شرقی افغانستان، در اصل کهن دژ.

بیت 3
-غَژگاو: گاوهای یالدار و پشمالو، اهلی و نیمه وحشی، بخشی از دام افغانستان.
-گول: احمق، نادان

بیت 4
بوسهو: آگاهانه ست( بوسهل).


26 مرداد 1400 129 0

نداری مگر آشنایی غریبه؟

چقدر آشنا می نمایی غریبه!
بگو از کجا از کجایی غریبه؟

در این شهر و این شب چه بی سرپناهی
نداری مگر آشنایی غریبه؟

دل نخل ها تازه شد از عبورت
مگر تو ولیّ خدایی غریبه؟

تو در آسمان نگاهت چه داری؟
که کردی دلم را هوایی غریبه

غبار کدامین سفر بر تو مانده ست؟
که گرد از دلم می زدایی غریبه...

تو را می شناسم تو را می شناسم
تو هم رنگ خون خدایی غریبه

کمین گاه دیو است این شهر این شب
مگر در دل من درآیی غریبه...


با حذف ابیات

 


06 خرداد 1397 2005 2

روز هوای پاک است..


فراق تو را آه نمی توان کشید
امروز
روز هوای پاک است..

 



09 مهر 1393 1880 0

عطر سلامی نمی شنوی...


ادکُلن های متفاوت
بی تفاوت از کنار هم می گذرند
عطر سلامی نمی شنوی...

 



09 مهر 1393 756 0

شاعر زمان خود باید بود..


باشو از شکوفه های گوجه می گوید
من از سیم خاردار
شاعر زمان خود باید بود.



09 مهر 1393 1546 0

نرگس گل زمستان است


نرگس گل زمستان است
زمستان است
گل نرگس!

 



09 مهر 1393 8235 0

پنجره ی باز خوابگاه حافظیّه


پنجره ی باز خوابگاه حافظیّه:
سازمان غلّه و شاهچراغ
بعضی کبوتر حرمند
بعضی ها کفتر سیلو

 



09 مهر 1393 781 0

از گودی قتلگاه بیرون آمد


شب خنجر آبدیده دارد در دست
خورشید به خون تپیده دارد در دست

از گودی قتلگاه بیرون آمد
ای وای سر بریده دارد دردست

 



09 مهر 1393 679 0

شگفتا نگاه تماشایی اش را


شگفتا نگاه تماشایی اش را
شکیبایی اش را، شکیبایی اش را

نشسته ست در گوشه ی خانقاهی
غزل می کند درد تنهایی اش را

من این مرد شبگرد را می شناسم
و آن خشت بالین فردایی اش را

نسیمی هم از نازکی می تواند
به رقص آورد روح شیدایی اش را

شبی هم غم-آوای ساحل نشینان
برآشفت چشمان دریایی اش را

از آن پس به توفان و دریا سپردند
پری های عاشق غم-آوایی اش را

بخوان در دل دشت زخمی "شبانک"
غزل های مجروح صحرایی اش را

 



09 مهر 1393 438 0

زمستان است

نرگس

گل زمستان است

زمستان است
گل نرگس!


08 مرداد 1391 2812 1