(آرشیو پدیدآورنده ابوالقاسم حسینجانی)

دفتر شعر

در ازدحام تهمت و تیغ و تزویر


در ازدحام تهمت و تیغ و تزویر
راحت نمی شود گرفت
وقتی که
بعد از مرگ نیز
تیرباران شوی؟!
 



18 آذر 1394 1223 0

این اتفاق همیشه نمی افتد


... این اتفاق
همیشه نمی افتد
که انسان
از دست آب، آتش بگیرد
 



29 آذر 1393 1780 0

به بود و نبود آب، کاری ندارم


دیگر
به بود و نبود آب، کاری ندارم
وقتی که می بینم
در آتش گرفتن جگرِ پاره پاره ات
آب نیز دست دارد!
 



23 شهریور 1393 1429 0

تنهایی...


تنهایی
مرگ غریبی است
 



23 شهریور 1393 1878 0

از هندسه ی عشق عبورم دادند

در حادثه ی عقل، زمین گیر شدم
با علم
هزار بار
تحقیر شدم
از هندسه ی عشق عبورم دادند:
از هر چه
به غیر از عاشقی
سیر شدم!



22 خرداد 1392 1052 0

قنداقه ی عشق، در میان می آمد

فوّاره ی خون، دست فشان می آمد
قنداقه ی عشق، در میان می آمد
از کوره ی جغرافی خون و آتش
تاریخ
نفس نفس زنان
می آمد!



22 خرداد 1392 1057 0

سَحَر در ربّنایش موج می زد

رها بود و
دعایش موج می زد
سَحَر
 در ربّنایش موج می زد
نگاه نیلی و طوفان و دریا:
خدا
در هایْ هایش
موج می زد!



12 خرداد 1392 804 0

راستی ذوالجناح هم جناح داشت؟!

قبله
کربلاست
راست چیست؟
چپ کجاست؟
راستی
ذوالجناح، هم
جناح داشت؟!



12 اردیبهشت 1392 905 0

وای بر ما، پای ما را خواب بُرد

دردها! ای دردهای دلفریب
غنچه های شاخه ی «اَمَّن یُجیب»

خونِ دل! ای شعله ی افروخته
غیرت دلشوره های سوخته!

باز، بی دردی، رفیقِ راه شد
آه مولا، ته نشینِ چاه شد؛

باز بی دردی مرا بیمار کرد
همنشین غصه و تکرار کرد

من که مُردم یاعلی کاری بکن
هر چه می خواهی کنی -آری- بکن

مُردم از هوشیاری بی دردها
زخمی ام از مردی نامردها!

بُغض ها! ای استخوان در گلو
این منم در خشکسال آبرو!

خواب خوش ما را ز غیرت دور کرد
از «حقیقت» در حقیقت دور کرد

هیچ دردی مثل غیرت راست نیست
جز شهادت در حقیقت راست نیست!

خواب خوش، همبسترِ نامردهاست
شرح حال عشق، شرحِ دردهاست!

ای برادر، ای برادر، «دار» کو؟
شاخه های میثم تمّار کو؟

وای بر ما، پای ما را خواب بُرد
آبروی راهِ ما را، آب برد

عشق ما هم خواب راحت می کند
غیرت ما استراحت می کند

نخل های سُرخ! پس کو بارتان؟
دست های بسته! پس کو کارتان؟!

آب ها! ای آب های تشنگی
پیچکِ مهتاب های تشنگی!

آب های تشنگی! کولاک کو؟
مشک های تشنه ی چالاک کو؟

ای شهادت، خواب را
بیدار کن
این دلِ بی درد را
بیمار کن

حقّه بازان! کو زیارت نامه تان؟
شعر سازان! کو شهادت نامه تان؟

این که می بینید، قیل و قال نیست؛
داستانِ مُرشد و نقّال نیست

این، شبیخون است؛ دشمن آمده است
بر سر حیثیتِ من، آمده است

دردهامان را به غارت می برند
واژه هامان را اسارت می برند!

زود باشید و عَلَم داری کنید
غیرت آرید و قَلَم داری کنید!

عشق بازان! حیرتم را بشکنید
غم نوازان! غیرتم را بشکنید

چاره ی ما، حربه ی وامانده نیست
نسخه ی ما، دردهای ماندنی است!

کاش! من هم دردِ زینب داشتم
رودِ آتش می شدم، تب داشتم

شیعه بودم، شیعه ی تیغ دو دَم
شیعه بودم، عاشقِ فریاد و غم!

عشق،
یعنی: کربلا؛
یعنی: فدک
عشق،
یعنی: زخم های با نمک!
عشق، یعنی: داغ های  آبدار
عشق،
یعنی:
آب های داغدار!

نقش ما را، یا علی تقریر کن
جانماز بسته را تحریر کن

جانِ مولا، من مسلمان می شوم
زیر پاهای تو قربان می شوم

شاهد من:
های هایِ زخمی ام
کربلایم
نی نوای زخمی ام؛

خون دل، این شعله ی افروخته
غیرتِ دلشوره های سوخته



22 فروردین 1392 1912 0

قیامت، به پا می کنی؛ یا اباالفضل!

کنار دل و دست و دریا، اباالفضل!
تو را دیده ام بارها؛ یا اباالفضل!


تو، از آب، می آمدی، مشک بر دوش
و من، در تو، غرق تماشا؛ اباالفضل!


اگر دست می داد، دل می بریدم
به دست تو، از هر دو دنیا، اباالفضل!


دل ـ از کودکی ـ از فرات، آب می خورد

و تکلیف شب:" آب، بابا، اباالفضل."

تو لب تشنه پرپرشدی، شبنم اشک
به پای تو می ریزم، اما، اباالفضل!


فدک، مادری می کند کربلا را؛
غریبی، تو ـ هم ـ مثل زهرا، اباالفضل!


تو را هر که دارد، زغم، بی نیاز است
وفا ـ بعد از این ـ نیست تنها، اباالفضل!


تو با غیرت و، آب و، دست بریده
قیامت، به پا می کنی؛ یا اباالفضل!




03 آذر 1391 1464 0

جاده و اسب مهیاست بیا تا برویم


کربلا منتظر ماست
بیا تا برویم...


24 آبان 1391 2199 0

زره از موج بپوشیم و ردا از توفان


راه ما از دل دریاست
بیا تا برویم...


24 آبان 1391 1636 0

کربلا منتظر ماست بیا تا برویم...


جاده و اسب مهیاست بیا تا برویم
کربلا منتظر ماست بیا تا برویم

ایستاده ست به تفسیر قیامت زینب
آن سوی واقعه پیداست بیا تا برویم

خاک در خون خدا می شکفد، می بالد
آسمان غرق تماشاست بیا تا برویم

تیغ در معرکه می افتد و برمی خیزد
رقص شمشیر چه زیباست بیا تا برویم

از سراشیبی تردید اگر برگردیم
عرش زیر قدم ماست بیا تا برویم

دست عباس به خون خواهی آب آمده است
آتش معرکه پیداست بیا تا برویم

زره از موج بپوشیم و ردا از طوفان
راه ما از دل دریاست بیا تا برویم

کاش ای کاش که دنیای عطش می فهمید
آب مهریه ی زهراست بیا تا برویم

چیزی از راه نمانده ست چرا برگردیم
آخر راه همین جاست بیا تا برویم

فرصتی باشد اگر باز در این آمد و رفت
تا همین امشب و فرداست بیا تا برویم


24 آبان 1391 2948 0

ابوذر را ابوزر می نویسند!

همیشه چیز دیگر می نویسند
به جای خنده
خنجر می نویسند
و هر جا مصلحت باشد گروهی:
ابوذر را
ابوزر می نویسند!



06 آبان 1391 1956 0

یک روز، از این میانه پَر خواهم زد

یک روز، از این میانه پَر خواهم زد
از سایه ی آفتاب
سر خواهم زد
تا خانه ی دوست
بی گمان
خواهم رفت
در راه
به مرگ
نیز
سر خواهم زد!



04 شهریور 1391 1196 1

مبادا ای قلم، از حق نگویی!

شب و
تنهایی و
طرحِ دورویی
نگاهی باژگون
بی آبرویی
در این میدان
ابوذر
سخت تنهاست
مبادا ای قلم، از حق نگویی!
 


22 مرداد 1391 11 0

قلم تا نیمه های راه آمد

قلم تا نیمه های راه آمد
علی گویان کنار چاه آمد
به قدر یک دوبیتی آه برداشت
ز شرحِ ماجرا کوتاه آمد!
 


22 مرداد 1391 10 0

من از تاریخِ غربت می نویسم

من از تاریخِ غربت می نویسم
دوبیتی های حیرت
می نویسم
خدا را
با زبان بی زبانی
به رویِ ذهنِ فطرت
می نویسم!
 


12 مرداد 1391 9 0

مرا چشمان او با خویش می برد!

کمی بودم؛ ولی او بیش می برد
مرا
چشمان او با خویش می برد!
نبودی تا ببینی:
با سکوتش
چگونه حرفِ خود را پیش می برد!
 


12 مرداد 1391 8 0

رها کن کوزه را از آب بنویس!

قلم بردار، پیچ و تاب بنویس
برای پیچک از مهتاب بنویس
دلِ مردم
ز بی آبی گرفته است
رها کن کوزه را
از آب
بنویس!
 


12 مرداد 1391 14 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها