(آرشیو پدیدآورنده اکبر اکسیر)

دفتر شعر

پداگوژی...

بهزیستی نوشته بود
شیر مادر ، مهر مادر جانشین ندارد
شیر مادر نخورده مهر مادرپرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم ریاضی
که همیشه میگفت :
گوساله بتمرگ !



27 بهمن 1393 1389 0

ظرفیت...

پدر که رفت
حیاط خانه ورم کرد
درخت توت پرید
حوض،عکس یادگاری شد
و ما،یک پراید خریدیم
و مجبور شدیم
ششمین عضو خانواده ی خود را
به خانه ی سالمندان ببریم



28 دی 1393 1131 0

حکایت آب

از آفتاب به آفتابه رسیدیم
از آب به فاضلاب
و آب که آبروی قبیله بود
صرف طهارت ما شد
حال در غیاب آب
شبکه ی یک، ماءالشعیر پخش می کند
پدر در تیمم است و نمی داند
دیگر سدّی برای افتتاح نمانده است



20 دی 1393 1326 0

میدان فردوسی

به عمران صلاحی


_رخش، گاری کشی می کند
_ رستم ، کنار پیاده رو سیگار می فروشد
_ سهراب ، ته جوب به خود می پیچد
_ گرد آفرید ، از خانه بیرون زده
_ مردان خیابانی ، برای تهمینه بوق می زنند
_ ابوالقاسم ، برای شبکه ی سه
سریال جنگی می سازد
وای...
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند !!



05 دی 1393 1213 0

مدرنیته

چاه عمیق که زدیم
دعای باران یادمان رفت
فیش آبیاری که آمد
خیار شکوفه زده بود
خدا را شکر
حالا همه چیز داریم:
وام کشاورزی
قسط پمپ
کود شیمیایی
سم علف کش
وکِرمِ ِ مهربان ساقه خوار!



05 دی 1393 1216 0

تیروئید

یونسکو ماهی احسان می کند
یونس، در شکم ماهی نشسته است
و قانونی برای مردم افغان
-تایپ می کند
این روزها تیروئیدم خیلی کم کار شده است!
امان از دست یُدهای بی نمک



28 مهر 1393 208 0

در ترمینال آزادی...

از اتوبوس که پیاده شدیم
ماشینی آنقدر بوق زد
که خواهرم عروس شد
پدر مکانیکم زیر ماشین رفت
برادرم که از پارک در آمده بود
_ پدرم را در آورد
مادرم یکریز می پرسید
آیا کلاق های تهران هم فارسی گار گار می کنند ؟!
کنار دکه ، همشهری
حرف های شیرین عبادی -سیاسی داشت
خود را به آخر برج رساندم

آزادی چقدر گشاد شده بود!!

 



28 مهر 1393 151 0

کورتاژ ...

تو به زبان دری می نویسی
من به زبان مادری
" لات های جهان اما ، به زبان لاتین "
با این حساب
چرا ما جهانی نمی شویم
نمی دانم ؟
یا بلیط هواپیما گران است
یا کارت اینترنت
و شاید هم عیب از بچه های ماست

که شش ماهه سقط می کنند



28 مهر 1393 171 0

"بع بع"

کشتارگاه،فرهنگسرا شد
گوسفندان،شاعر
و سلاخ های بازنشسته،منتقد
...
این روزها حالم زیاد خوب نیست
نمی خواهم برای مجلات تهران شعر بفرستم
همه جا بوی گوسفند می دهد
حتی اتاق کارم
راستی،
"شهرستانی که مشاهیر ندارد قبرستان است"
این را پشت کامیونی نوشته بود

_که گوسفند می برد



28 مهر 1393 173 0

گفت و گوی تمدن ها...

سگ های جهان به صدای زیر خاک می اندیشند
عتیقه چی ها ، به زیر خاکی ها
بچه ها به شیر و نان
صلیب سرخ به عروسک
دوربین ها به شکاف صندوق های خیریه
جهان به شکاف تمدن ها
راستی ارگ بم یا مرگ بم؟!
کدام تیتر را بزنم ؟!



28 مهر 1393 151 0

همایش 3در4

شاعری ناشر شد
انالحق زد
حلاج را بالا کشید
جُنید نعره برآورد : قرمزته!!
شبلی فر ریخت
جمله ی مریدان عارف شدند
الا رودکی که مبصر ماند
و بخارا به کوشش علی ده باشی منتشر شد
در پایان مراسم
بهزیستی سیستان
یعقوب لیث را
پدر شعر فارسی معرفی کرد



28 مهر 1393 121 0

عناصر اربعه

به دوستان شاعرم:
منصور بنی مجیدی - آرش نصرت الهی -
داوود ملک زاده - افشین خدا مرد


منصور هر وقت می آمد هوالحق ! می زند
تا قیمت طناب گران نشود
او به شبلی می گوید بوسهل
به حلاج می گوید حسنک
" بارانکی می آید خرد خرد"
منصور شعر تازه ای می خواند
و ابوالفضل بیهقی
حکم برائت حسنک را تایپ می کند!



28 مهر 1393 134 0

سرای دار

در اختلاف طبقات
من برعکس حلاجم
او در طبقه ی سی ام برج
من زیر طبقه ی هم کف
او، فشار ، چربی و قند دارد
من هیچ چیز ندارم
با این حساب ، نمی دانم
هر بار زنگ در را که می زنند
چرا من سکته می کنم ؟



28 مهر 1393 144 0

پازل

مادر از عروسی که برگشت
گیس مصنوعی
دندان مصنوعی
لنز چشم
مژه و ناخن مصنوعی را برداشت
خط چشم
خط ابرو
خط لب را پاک کرد
مادر بزرگ شد
پدر به طعنه گفت
لعنت بر این صنایع مونتاژ!



28 مهر 1393 19 0

تناسخ

آدم بازنشسته، نویسنده می شود
نویسنده ی بازنشسته، منتقد
منتقد بازنشسته، فیلسوف
فیلسوف بازنشسته، دیوانه
دیوانه ی باز نشسته، شاعر
(نه نه ببخشید، شاعر، شاعر به دنیا می آید )
دیوانه ی باز نشسته، آدم می شود



28 مهر 1393 17 0

فراشعر

دارم جدیدترین شعرم را می نویسم
نمی دانم چگونه تمام می شود
منتظر اتفاقی هستم (زبانم لال)
شاید به شعر برسم
پدر می گفت: رسیدن شرط نیست
مهم، شروع کردن است

***
دارید عصبانی می شوید
غر بزنید، فحش بدهید اما خواهش می کنم
این شعر را نیمه کاره رها نکنید
در پایان شعر جالبی خواهیم داشت

***

دیدید پدر راست می گفت ؟!



28 مهر 1393 17 0

نسبیت

تا یادم می آید علّاف بود
جو می خورد،گندم می فروخت
او همیشه می گفت:
من، در تهران سه کیلو است
در اردبیل، چهار کیلو
در تبریز شش کیلو
به "من" اعتماد نکنید



28 مهر 1393 182 0

گمشده

مادر عاشق طلا بود
جشن تولد طلا خواست
پدر به زندان رفت
روز مادر، زنجیر خواست
پدر به تیمارستان رفت
سالگرد ازدواج سرویس خواست

پدر سوار شد و رفت!

 



28 مهر 1393 15 0

صرفه جویی

صفر را بستند
تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم!



28 مهر 1393 19 0

خواهش

شیر مادر بوی ادکلن می داد
دست پدر،بوی عرق
(گفتم بچه ام نمی فهمم)
نان، بوی نفت می داد
زندگی،بوی گند
(گفتم جوانم نمی فهمم)
حالا که باز نشسته شده ام
هر چیز، بوی هر چیزی می دهد، بدهد
فقط پارک، بوی گورستان
و شانه ی تخم مرغ، بوی کتاب ندهد



28 مهر 1393 191 0