(آرشیو پدیدآورنده حافظ ایمانی)

دفتر شعر

پُر از پری شده این خانه با حضور خودم

پُر از پری شده این خانه با حضور خودم
کلیم خود شدم از جلوه گاه طور خودم

چهل چراغ کَمشکوةِ فی زُجاجه شدم
چهل شب است که روشن ز شمس نور خودم

صفا و مروه قدمگاه صبحگاه من است
در آب و آینه دلواپس ظهور خودم

ورق که می خورم انگار مثنوی شده ام
به پیر بلخ بگو من خودم چگور خودم

ترانه را نه، تو را نه، خدا خودش را خواند
که من حقیقت داوودی زبور خودم

جنون که غایت عقل است، ابتدایم بود
چه انتهایی! تا شورش شعور خودم

برای دیدن من جاده ها فراوان است
که من مسافر یک عمر راه دور خودم

اگرچه حضرت دف زائر دلم بوده است
سه بار فاتحه خواندم کنار گور خودم



06 بهمن 1392 1511 0

انارت را دو قسمت کن؛ شهید اوّل و ثانی



چه خطّی می‌نویسد سرمه بر بادام طولانی
کتابت کن تماشا را به نستعلیق حیرانی

جلاجنگ سم اسبان، خراج چشمْ‌زخم تو
بگو چشمت کنند آهوسواران خراسانی

رسولان سرِ زلفت پریشانند از هرسو
به بعثت می‌رسد هر سوی این گیسو، پریشانی

چه سرخی می‌کند خنجرخرامی‌های رگ‌هایت
انارت را دو قسمت کن؛ شهید اوّل و ثانی

برقص ای آتشِ هندو دوات روی کاغذ را
که نستعلیق را شیواتر از آهو برقصانی

فراوان کرده حسنت رونق بازار حالم را
چه حالی دارد از حسن تو بازار فراوانی

سپاه سیب غلتید از طواف کعبه چشمت
که آسیب بلا را از مریدانت بگردانی

چه می‌گویم؟ نمی‌گویم؛ که خاموشند درویشان
که خاموشند هنگامی که تو انجیل می‌خوانی

سلامم را به دارآویز و در بگشا به تکفیرم
مسیحای جوانمرگ من از ترس مسلمانی!



02 مرداد 1392 1549 0

پرهیز کن از هر که خریدار تو باشد

بر دارِ سری باش که سردار تو باشد
منصور کسی باش که بر دار تو باشد

این قوم، فروشنده ی زیبایی مصرند
پرهیز کن از هر که خریدار تو باشد

تا سایه به دنبال قدم های تو راهی است
بگذار که معشوق گرفتار تو باشد

آنقدر بگو عشق، بگو عشق، بگو عشق
تا مرگ مگر لحظه ی دیدار تو باشد

آن قدر بگو نیست شدم، نیست شدم، نیست
تا عکس تو در آینه انکار تو باشد

ارزان مفروش آینه را، خویش گران است
تا صورت تو رونق بازار تو باشد

دامن مکش از حلقه ی مجموع پرستی
هر چند که این تفرقه اجبار تو باشد

گفتند پرستشگر پریان جوان باش
باشد؛ نفس پیر، پرستار تو باشد

گفتم نفس پیر، دلیل سفرم شد
گفتند خدا یار و نگهدار تو باشد



01 تیر 1392 1970 0

دو دست را بلندکن، بلند شو وضو بگیر

شراب می دهند هان! دو دست را سبو بگیر
دو دست را بلندکن، بلند شو وضو بگیر

سبو وضو گرفته با شرابِ سرخ چشم تو
وضو گرفته با شرابِ نابِ سرخ چشم تو

بیا و سرمه ای به سایه های پلک شب بکش
و سرخی انار را به لب بزن، به لب بکش

عبیر و مُشک و عود را سپندِ دانه دانه کن
چراغ داغ باغ را تجلّی جوانه کن

طلوع دفّ شمس را به صبح من غزل بگو
دو بیت از شکر بخوان، سه مصرع از عسل بگو

شکر به شرط شاهدی به بزم خسروان بده
اذان بگو به گوش گل، گلاب زعفران بده

طلوع کن در آستانه ی غروبِ پیش رو
و دل به ارغنون و ارغوانِ آسمان بده

تمام شیشه ها به من هر آینه، تو را، تو را
در آینه حلول کن! مرا به من نشان بده

عبا بکش به روی خمره های مست قونیه
شراب را نهان بخر، نهان بخور، نهان بده

فقط تویی هر آنچه در من است، آنچه در من است
هر آنچه در من است غیر تو، به دیگران بده

به احترام نور او قیام کن! قیام کن!
در آسمان ترین زمین ستاره زد سلام کن!



05 بهمن 1391 2559 0

ای نفست شهریار، شهر مرا یار شو

ای نفست شهریار، شهر مرا یار شو
سلسله را ختم کن، سید و سالار شو

قونیه در قونیه مست شده صوفی ام
رقص مرا سر بده،  وارد بازار شو

رقص مرا سر بده، دف بزن و زر بکوب
بانیِ رقصم تویی، باعث پرگار شو

نعره بزن خویش را با منِ منصور خود
باب بلا بسته نیست، بر در و بردار شو

کشته ی معذور، نه، زنده در این گور، نه
موسی مجبور، نه، عیسیِ ایثار شو

نیش به نوش آمده، تیغ به جوش آمده
خون به خروش آمده، دست به دستار شو

آینه بی روم تر، زنگی زنگار شو
توبه به تو توبه کرد، منکر انکار شو

سینه ی سینین من، ساکن تسکین من
سوره ی یاسین من، سوسن بسیار شو

شمسه ی جادو تویی، پیچه ی گیسو تویی
جعد سر مو تویی، طرّه ی طرّار شو

رودکیِ رودِ من، بربطیِ عودِ من
بلبل داوودِ من، هدهد عطار شو

باز ابوذر ولی...یاسر و یا سَر ولی...
مالک اشتر ولی...حیدر کرّار شو

«سلسله ی موی دوست، حلقه ی دام بلاست»
ای که در این حلقه ای، سخت گرفتار شو

صبح شد و ظهر شد، ظهر شد و عصر شد
عصر شد و شب رسید، لحظه ی دیدار شو



04 دی 1391 3492 0

در حجاز چشم تو هندو مسلمان می شود

در حجاز چشم تو هندو مسلمان می شود
فارغ از ترسای خوابش شیخ صنعان می شود

سینه در سینای شعلا شعله ی خود می تپد
پیرهن، از آتش عشقت گلستان می شود

این صدای پای غلمان سراسر مصری است؟
یا قناری روی لب هایم غزل خوان می شود؟

طفل چشمم آن قدر لبریز شد...سر ریز شد
شوق در پیدایش این اشک، گریان می شود

همچنان گردن نمی گردانم از فرمان بری
در دلم هر لحظه اسماعیل قربان می شود

طاق کسری طاق بستان های قحطی زار بود
بارِ میلاد تو در هر سال، باران می شود

سال ها پیش از خدایان کاهنان می گفته اند
خواب بت های فریبستان پریشان می شود

جایگاه عاشق و معشوق را بالعکس کن
دل ستانی کن که بلقیسم سلیمان می شود.



15 آبان 1391 4401 0

به لطف وصل تو از فصل خویش مهجورم

به لطف وصل تو از فصل خویش مهجورم
شبی خمارم و هفتاد سال مخمورم

نه بایزید، نه شبلی، نه بوالحسن، نه جُنید
در این نبرد، نه مغلوبم و نه منصورم

نه از مشایخ ناباکِ هفت شهر توام
نه از تقرّب انفاس پاکشان دورم

گهی معبّرِ گل بوسه های کشمیرم
گهی مکبّر گلدسته های لاهورم

جهاز حجله ی ابرم، عروس بستر صبر
سوار مَرکب شطح مُرکّب و نورم

در آستینِ تماشا پرستی ام رازی ست
که استجابتِ آتش سرایی طورم

تو سِحر آینه گردانیِ هزار بتی
من از غبارِ پرستیدن تو مسحورم

چهارْ زخمه چگور از سه تارِ موی توام
دو دفعه دف بزن از اشتیاق تنبورم

تو بی ملاحظه مستی، خدایْ را دستی!
که من پیمبرِ آیاتِ سرخِ انگورم

شرنگ نام مرا با شراب می شویند
اگر شبی بپرد مستی از سر گورم
 



01 آبان 1391 6 0