(آرشیو پدیدآورنده محمدحسین بهرامیان)

دفتر شعر

باید به فکر روح تنهای خودم باشم

مجنون نه ! من باید خودم جای خودم باشم
باید خودم بی واژه لیلای خودم باشم
 
عمری مرا دور تو گردیدم دمی بگذار
گرداب نا آرام دریای خودم باشم
 
شیدایی شبهای بی لیلا به من آموخت
باید به فکر روح تنهای خودم باشم
 
بیهوده بودم هرچه از دیروز تا دیروز
باید از امشب فکر فردای خودم باشم
 
بگذار من هم رنگ بی دردی این مردم
در گیرودار دین و دنیای خودم باشم
 
اما نه...! من آتش به جانم، شعله ام، داغم
نگذار یک پروانه هم جای خودم باشم
 
حیف است تو خاتون خواب هر شبم باشی
اما خودم تعبیر رؤیای خودم باشم
 
من مرغ عشقی خسته ام، کنج قفس تا کی
آیینه دار بی کسی های خودم باشم
 
باید "تو" در آیینه ام باشی "تو"... می فهمی؟
حیف است من غرق تماشای خودم باشم
 
حیف است تو خورشید عالمتاب من باشی
من سایه ای افتاده در پای خودم باشم
 
باید ردیف شعر را لَختی بگردانم
تا آخرین حرف الفبای خودم باشی 
 
هر جمعه را مشتاق تر خواب تو می بینم
تا هشت روز هفته لیلای خودم باشی


23 شهریور 1393 1033 1

گاهی گریزان از تو و گاهی گریزان از خودم

من کیستم؟ من کیستم؟  مردی هراسان از خودم
هر لحظه بر می خیزم از خوابی پریشان، از خودم
 
در بی نشانی های خود دنبال من بودم ولی
بی پرسه دور افتاده ام  چندین خیابان از خودم
 
تا چشم می بندم جهان در سایه پنهان می شود
من چشم پوشی می کنم اینگونه آسان از خودم
 
من می توانم بگذرم اینگونه آسان از تو  و ...
از درد های ساده ی پیدا و پنهان از خودم
 
آهو تویی، صحرا منم، اما دلم آرام نیست
گاهی گریزان از تو و گاهی گریزان از خودم
 

...

دیگر مپرس از من نشان، در بی نشانی ها گمم
دیگر نمی دانم جز این، چندین و چندان از خودم
 
بارانم و می خواستم در ناله پیدایم کنی
ردّی اگر نگذاشتم در این بیابان از خودم
 
عمری نفس فرسوده ام در زیر بار زندگی
با مرگ می گیرم ولی، یک روز تاوان از خودم
 
باید مرا راهی کنی با آیه های اشک خود
یک روز باید بگذرم از زیر قرآن از خودم
 
من دور خواهم شد شبی، از بغض سرد ایستگاه
یک نرمه باران از تو و  چندین زمستان از خودم
 
موجی وزید از هرچه هیچ، آب از سر دریا گذشت
بگذار من هم بگذرم این گونه آسان از خودم
 
با حذف چند بیت


07 مرداد 1393 992 0

روزها در انتظار فصل پنجم زیستم ...

سال ها چون موج دریا در تلاطم زیستم
با «به دریا بنگرم دریا ته وینُم» زیستم

روزها در قحط سال خاطرات سبز دشت
مثل بابا، با دوبیتی با ترنّم زیستم

چار فصل دفتر دل قصه ی پاییز بود
روزها در انتظار فصل پنجم زیستم

چشم من، دریاییِ صد نوح، طوفان بود و من
مثل اشکی در میان چشم مردم زیستم

عاقبت مردم نفهمیدند مفهوم مرا
بینشان هرچند عمری با تفاهم زیستم

آنچه آمد بر سرم از یک تبسم بود و باز
سال ها در آرزوی یک تبسم زیستم



21 اسفند 1391 1346 0