(آرشیو پدیدآورنده سحر اسدی جویباری)

دفتر شعر

سلام ای عشق! ای بیماری زیبای ویرانگر!

جهانم را به مهمانی شعر و نور دعوت کن
مرا شهزاده ی قصر هزار و یک حکایت کن

تمام قصه ام تاریخ بی تردید تنهایی ست
مرا از اولین روز جهان من روایت کن

بیا و کشتی بی بادبان آرزویم را
به سمت سرزمین سبز خوشبختی هدایت کن

مبادا خسته باشی از جنون، بیدار شو آن وقت
مرا تا به ابد بنویس، بعدش استراحت کن

سلام ای عشق! ای بیماری زیبای ویرانگر!
بیا در بین انسان های بی رؤیا سرایت کن


25 اردیبهشت 1397 37 0

جهان تازه ای از خنده ی عروسک ها

کمک کنید بسازیم آی کودک ها
جهان تازه ای از خنده ی عروسک ها

جهان تازه ای آنجا که برج های بلند
نمی رسند به نخ های بادبادک ها

جهان تازه ای از جنس آشتی که در آن
بزرگ ها همه عاشق شوند و کوچک ها

تفنگ ها همگی شاخه های گل بشوند
تمام مزرعه ها خالی از مترسک ها

دعا کنید که باران بگیرد و فردا
به برج کهنه بیایند باز لک لک ها
 


25 اردیبهشت 1397 27 0

باران پیام آمدنت را می آورد

باران سکوت نیست، نه باران ترانه است
باران شروع یک غزل عاشقانه است

باران، هزار سکه ی یک قلک بزرگ
باران شبیه خاطره ای کودکانه است

باران مسافری ست که بر شیشه ها نوشت:
«جاری شوید زود... جهان رودخانه است»

باران پیام آمدنت را می آورد
باران کبوتری ست که بر بام خانه است

باران گرفت پنجره را زود باز کن
برگرد پشت پنجره، باران بهانه است


25 اردیبهشت 1397 25 0

چقدر یخ زده در زیر برف لبخندت

سلام دخترکم باغ دامنت چه شده ست؟
بگو ستاره ی دندانِ روشنت چه شده ست؟

تمام مشق تو خط خورده و نمی گویی
که از کبودی شلاق ها تنت چه شده ست؟

درخت صبح بهاری، چرا به دهکده باز
رسیده شعله ی شب های شیونت، چه شده ست؟

شکوفه های تنت را بگو کدام تگرگ
به خاک ریخته وقت رسیدنت، چه شده ست؟

و شیرخواره ات -آن بره ی سفید که بود
سرش همیشه با گل های دامنت- چه شده ست؟

چقدر یخ زده در زیر برف لبخندت
بهارِ مانده در آوارِ بهمنت چه شده ست؟

شناسنامه ی تو روی جاده جا مانده
نشانی تو کجا بود؟ میهنت چه شده ست؟


25 اردیبهشت 1397 26 0