(آرشیو پدیدآورنده امیرحسین هدایتی)

دفتر شعر

فکر کن!... هر روز، دستان تو بیدارم کند...

زندگی هرقدر بی رحمانه آزارم کند
یا که از حدّ توانم بیشتر بارم کند

چکش بیدادگاهش را بکوبد روی میز
کتف بسته، در غل و زنجیر احضارم کند

قفل بر سلول های من ببندد تا مگر
باز با یک حکم طولانی گرفتارم کند

با تمام جانورهای درونش، سال ها
گوشه ای بنشیند و با حرص نشخوارم کند

از خودم پتکی بسازد تا خودم را له کنم
با قوانین خودش اثبات و انکارم کند

زندگی با این دهان یاوه باف هرزه اش
هرچه تحقیرم کند، خردم کند، خوارم کند

باز هم می خواهمش، با شوق برمی تابمش
تا همان روی که از بوی تو سرشارم کند

صبح تا شب هرچه سختی می کشم جای خودش
فکر کن!... هر روز، دستان تو بیدارم کند...



29 فروردین 1396 2329 0

شهر من! سنگ تو خاصیت باران دارد

سنگ بردار و بزن این شب آویزان را

تا که بر هم بزنی خواب خوش شیطان را

سنگ «قانون» دهان کوب زمین است بزن!

آه! موسیقی خشم تو همین است بزن!

زندگی زیر لگدهای هیولا سخت است

رقص شیطان وسطِ مسجدالاقصی سخت است

باز کن دفتر این پنجره‌ی نارس را

خط بزن فصل کبوتر کُشی کرکس را

چیست در کام هیولا؟ -‌ قطرات خونت‌-‌

طعم والتّینت یا شاخه‌ی والزّیتونت

باز هم صاعقه افتاده به گیسوهایت

تیرباران شده آواز پرستوهایت

ناگهان راه بر این نغمه‌ی جاری بستند

ناگهان پنجره‌ای را که نداری بستند

پنجه انداخته این بار هیولا در تو

تا که خاموش شود لیلة‌الاسری در تو

وای گر نور تو بر روزنه‌ی شب نزد

این تبر نیست اگر بر تنه‌ی شب نزند

یا که خالی کند از دغدغه رگ‌هایش را

این تبر نیست اگر پس بکشد پایش را

شب در انداخته با پنجه‌ی گرگت ای شهر!

شانه خالی نکن از بار بزرگت ای شهر!

معجزات تو همین بود، رهایت کردند

باز در آتش نمرود رهایت کردند

شب مضاعف شد و فانوس حیاتت می‌سوخت

زیر شلاق، ستون فقراتت می‌سوخت

چند وقت است که ویران شده‌ای اما من...

طعمه‌ی گردنه گیران شده‌ای اما من...

پای این قبله که در آتش و دود افتاده‌ست

چند وقت است که شیطان به سجود افتاده‌ست

آب در کاسه‌ی خشم است که خون خواهد شد

چشم اگر بازکنی «کن فیکون» خواهد شد

با فقط آه تو افلاک تکان خواهد خورد

کوه در حافظه‌ی خاک تکان خواهد شد

نفسِ ویران شده در حنجره‌ی من ای قدس!

اولین خانه بی‌پنجره‌ی من ای قدس!

شب آواره از آغوش تو بالا نرود

خون پاک تو به حلقوم یهودا نرود

قوم نمرود در این مصر که غوغا نکنند

استخوان‌های تو را طعمه‌ی سگ‌ها نکنند

چنگ در گیسوی افروخته‌ی باد بزن!

درد آوارگی‌ات را همه جا داد بزن

کوچه‌هایت اگر از ابرهه و نیل پر است

آسمانت ولی از خشم ابابیل پر است

شهر من! سنگ تو خاصیت باران دارد

سنگ، خون جگر توست که جریان دارد

آخرین بار که گیسوی تو پرپر می‌شد

سنگ در مشت تو ای شهر کبوتر می‌شد

تیغ در دست خطرناک‌ترین دژخیم است

نوبتی باشد اگر، نوبت ابراهیم است



11 اسفند 1392 1280 0

چهار بار تو بودي و اسب بي پسر آمد...

چهار مرتبه تنها براي تو خبر آمد
چهار بار دلت كوه شد به لرزه در آمد

تو منتظر- تو گدازنده بر معابر خونين-
مسافر تو نيامد مسافري اگر آمد

چهار مرتبه شن زارهاي ظهر تنت را
گريستند و تو را داغ هاي مستمر آمد

از آن گلايه ی تلخت به گوش علقمه، بانو!
هر آنچه رود از آن لحظه سر به زيرتر آمد

چنان گريستي آن روزهاي خستگي ات را
كه تكه تكه ی خاك بقيع نوحه گر آمد

چهار بار پسر رفت و اسب رفت و تو بودي
چهار بار تو بودي و اسب بي پسر آمد...



10 آذر 1391 2488 0