(آرشیو پدیدآورنده مهدی نورقربانی)

دفتر شعر

خسته ام مثل تو از کمرنگی دیدارها


خسته ام مثل تو از کمرنگی دیدارها
هر دو تنهاییم لبریزیم از تکرارها

دنج و کوچک بود این شهری که حالا کشوریست
مملو از بسیارها بسیارها بسیارها

بیشتر این جا به جای کافه های تنگ و ترش
وعده می کردیم با هم بین شالیزارها

کور شد ذوق پسرها، شعر گفتن سخت شد
مد شد از وقتی به جای دامن این شلوارها

از دیارم حال، تنها مانده در ذهنم فقط
یاد عطر شاخه های یاس بر دیوارها

آخر از این شهر با هم می رویم، افسوس که
آرزو های مرا با خنده کشتی بارها

 



19 آبان 1394 1270 1

این جا پدر از آخر قصه خبر دارد


گاهی پدر از خانه و کاشانه اش دور است
گاهی برای مدتی قصد سفر دارد

از بابت خیلی مسائل خاطرش جمع است
در خانه وقتی چند فرزند پسر دارد

فرزند کوچک تر عصای پیری باباست
فرزند بعدی جانشین اوست در خانه

فرزند آخر غیرت باباست او باید
بار بزرگی را ز روی دوش بردارد

حالا حسین است و سه تا شمعی که می خواهد
در ظلمت شب های بی حیدر بر افروزد

با بوسه راهی می کند تا عرش اکبر را
این جا پدر از آخر قصه خبر دارد

دل کندن از فرزند ارشد کار دشواری ست
نزد پدر قدری قدم برداشت آهسته

می گفت تنها یک قدم مانده ست تا معراج
بابا دعایم کن دعای تو اثر دارد

این حرف ها را با خودش گفت و قدم برداشت
پیغمبری از دور دشمن را به شک انداخت

آمد جلو کفتارها ترسان و لرزان از
این که کمربند علی را بر کمر دارد

اِنّی عَلیُّ بنُ الحُسَینُ بنُ عَلی... ای قوم
نَحنُ وَ بَیتُ الله اَولی بِالنَّبی... ناگاه

از هیبتش پشت تمام کوه ها لرزید
الله اکبر کیست او؟ این سان جگر دارد

اکبر به میدان رفت و بابا با خودش فکر
روزی که کودک تازه راه افتاد را می کرد

یاد رسول الله وقتی که کنارش بود
با این شباهت ها که او از هر نظر دارد

فرزند گاهی مدتی قصد سفر دارد
در خانه مادر دائما دلشوره می گیرد

بابا ولی از او همیشه خاطرش جمع است
وقتی دعای مادرش را پشت سر دارد

 



29 مهر 1394 869 0

این خبر را تو به نشریه ی باران برسان


این خبر را تو به نشریه ی باران برسان
داغ دیدیم به سرتاسر ایران برسان

مانده بر روی دلم بغض غریبانه ی شهر
به خراسان برو این را تو به سلطان برسان

داغ دیدند و کسی نیست شریک غمشان
عرض تسلیت ما را تو به آنان برسان

دلم آوار غم است و وطنم لرزیده ست
وضع ویران مرا باز به سامان برسان

ای صبا چشم امیدم به خبر های تو است
حرف باران مرا زود به تهران برسان

رمضان است، خدایا همه مهمان توایم
کاسه ای صبر از این سفره به مهمان برسان

 



28 مرداد 1394 111 0

همه چون عیب ببینند تو از حسن بگو


بغض دیروز تو امروز چه دریایی شد
کمترین مسأله ی تو چه معمایی شد

باید این آینه را بشکنی و خرد کنی
آینه باعث پیدایش تنهایی شد

در غم یوسف و چشمان خود این قدر مباش
شاید این کور شدن باعث بینایی شد

همه چون عیب ببینند تو از حسن بگو
دم عیسی به همین حسن مسیحایی شد

مثل خورشید نشد ماه ولی ثابت کرد
هر که دل را حرمش کرد تماشایی شد

 



28 مرداد 1394 184 0

غیر لیلا، رنج مجنون را نمی فهمد کسی


طاقت این مرد را دیوار می فهمد فقط
جنگجویی خسته از پیکار می فهمد فقط

زندگی بعد از تو را آن بی گناهی که تنش
نیمه جان مانده ست روی دار می فهمد فقط

سعی کردم بهترین باشم، نشد، درد مرا
غنچه ای در گلزار می فهمد فقط

غیر لیلا، رنج مجنون را نمی فهمد کسی
آن چه آمد بر سرم را یار می فهمد فقط

ای گلم هرکس که محوت شد مرا تحقیر کرد
حس عاشق بودنم را خار می فهمد فقط

حرف دکترها قبول؛ آرام می گیرم ولی
حرف یک بیمار را بیمار می فهمد فقط

تشنه ی یک لحظه دیدار تو ام حال مرا
روزه داری لحظه ی افطار می فهمد فقط

 



28 مرداد 1394 294 0

شش ماه دیگر می شود فهمید...


فرزند وقتی که پسر باشد، از ذوق مادر می شود فهمید
سرّ "علی" نامیدن او را، از دیده ی تر می شود فهمید

آمد...ولی مولا دلش خون بود، لب های او را بوسه باران کرد
آنجا که حرف عاشقی باشد، با بوسه بهتر می شود فهمید

دستان او را خواهرش بوسید، پرسید: مادر؟ او شبیه کیست؟
در پاسخش مادر به نرمی گفت: شش ماه دیگر می شود فهمید

شش ماه دیگر آه...می گرید، کودک دوباره شیر می خواهد
آینده را از سرخی رنگ لب های اصغر می شود فهمید

سرباز آخر فاتح جنگ است، پیغمبری در دامن مولا
اعجاز او را می توان در آن روزی که پرپر می شود... فهمید



01 آذر 1391 2744 0