(آرشیو پدیدآورنده قاسم اردکانی)

دفتر شعر

ابر و باد و من و خورشید و فلک حیرانت

پنجره پنجره یک شهر هواخواهانت
دم به دم منتظر سر زدن چشمانت

تا قدم رنجه کنی رخ بنمایی هر شب
دل بیداردلان بی سر و بی سامانت

یازده ماه به امید طلوعت تا صبح
چشم ها پنجره ها آینه ها گریانت

یازده ماه زمین منتظر این لحظه ست
یازده ماه در این دایره سرگردانت

در دل حوض تو در جلوه ای و هر لحظه
ابر و باد و من و خورشید و فلک حیرانت
::
عاقبت خاک سر کوی تو خواهم بود و
دیگر آن روز فقط دست من و دامانت


25 خرداد 1397 366 2

از ابرها بپرسید احوال ماه ما را

از ابرها بپرسید احوال ماه ما را
ای کاش دیده باشد از دور آه ما را

یک ماه با نگاهش شب تا سحر نشستیم
رفت و به خون نشانده حالا نگاه ما را

یک ماه با لبی خشک، افطار گریه کردیم
ای کاش شسته باشد باران گناه ما را

شب های قدر مویش، یلدای عاشقی بود
صبحی نبود ای کاش شام سیاه ما را

در عید فطر چشمش از توبه توبه کردیم
خط هلال ابروش کج کرد راه ماه را

عشقش سپید کرد و معنای تازه ای داد
بخت سیاه ما را عمر تباه ما را


25 خرداد 1397 318 2

خداست بانی اینجور آشنایی ها

هوای بام تو داریم ما هوایی ها
خوشا به حال شب و روز سامرایی ها

چه نعمتی ست سر سفره ات نمک خوردن
چه افتخار بزرگی ست این گدایی ها

خداست بانی این اعتقاد نورانی
خداست بانی این جور آشنایی ها

تو کربلای اسیری و روضه می خوانند
به یاد غربت تلخ تو کربلایی ها

دوباره حسرت دیدار در دل کعبه ست
چقدر کعبه دلش خون شد از جدایی ها

به یاد حضرت فرزندتان هر آدینه
چه حس و حال قشنگی ست هم صدایی ها



17 دی 1395 2029 1

گمانم لیله ی قدر است و لیلا تا سحر بیدار

قلم را شستشو دادم میان اشک و خون امشب
زدم دل را به یاد تو به دریای جنون امشب

نوشتم: "با دل و جان از خودم دل کنده ام دیگر"
نوشتم ابتدا انّا الیه راجعون امشب

به جای من نوشتم تو، بجای تو نوشتم من
نمی دانم چرا شد واژه هایم واژگون امشب

سپس در خواب شیرینم تو را دیدم که می آیی
و با یک تیشه افتادم به جان بیستون امشب

تو می تابی و می کوبیم بر سنگی سر خود را
من و امواج بی تاب خلیج نیلگون امشب

گمانم لیله ی قدر است و لیلا تا سحر بیدار‎‎
چه خواهد کرد با این دل، جنون امشب جنون امشب‎...

 



28 تیر 1393 960 1

فقط یک لحظه لبخند تو کافیست

به نام دوست

برایم یک بغل باران بیاور
برایم صبح بوی نان بیاور

بیا بشکن سکوت واژه ها را
غزل هایی پر از توفان بیاور

طلسم سایه ها را بی اثر کن
کمی نور از دل قرآن بیاور

تبر بردار و بت ها رو درو کن
برایم میوه ی ایمان بیاور

ببار و آسمان را شستشو ده
هوایی تازه در تهران بیاور

دلم "از دیو و دد خیلی ملول است"
بگرد و یک نفر "انسان" بیاور

"هوا بس ناجوانمردانه سرد است"
هوای گرم تابستان بیاور

فقط یک لحظه لبخند تو کافیست
برای دردها درمان بیاور!

...

بگو از خال سیب سرخ رویت
خبر از هند و از لبنان بیاور!



15 دی 1392 959 0

انگار که این فاصله ها کم شدنی نیست


انگار که این فاصله ها کم شدنی نیست
می خواهم از این غم نسرایم، شدنی نیست

بر زخم دل سوخته ام هیچ دوایی
جز لذت دیدار تو، مرهم شدنی نیست

من سروم و آزادگیم ورد زبان هاست
جز از غم تو قامت من خم شدنی نیست

بگذار که باران بشوم زار ببارم
وقتی که وصال تو فراهم شدنی نیست

دیگر به چه کار منِ غمدیده بیاید
قلبی که به دربار تو محرم شدنی نیست

می خواست غزل فاصله را کم کند اما
انگار که این فاصله ها کم شدنی نیست



17 مرداد 1391 1499 0