(آرشیو پدیدآورنده سید محمدضیا قاسمی)

دفتر شعر

اي روح سرگردان سرگردان سرگردان

اي روح سرگردان سرگردان سرگردان
از بلخ تا قونيه، از بهسود تا تهران

گاهي ز مقدونيه سوي هند مي آيي
گه سوي مصرت مي برند از دامن كنعان

 يك روز در بازار مكه تكه اي از تو
از دست هاي تاجران برده آويزان

یک روز در شهر بخارا تکه ای دیگر
بر تخت و بختي خوش نشسته با پري رويان

 حالا تو يك ابري بدون دست و پا و سر
يك ابر، يك چشم به هر سوي زمين گريان

 حالا تو يك رودي كه در عمق تو ماهي ها
همبازي ماه اند بين موج ها رقصان

حالا تو يك بادي كه حتي رد پاهايت
پشت تو مي گردند در هر كوچه و ميدان

 «سيد ضيا قاسمي» نامي است كه مردم
با آن جدايت مي كنند از اسم و امضاشان

حالا كه هستي؟ در كجا آرام مي گيري؟
اي روح سرگردان سرگردان سرگردان


15 مرداد 1392 1955 0

هر روز می رسم لب این سالخورده رود...

هر روز می رسم لب این سالخورده رود

با کوزه ای که بشنوم از آب ها سرود

 

تقسیم می کنم عطشم را به ماهیان

می ریزم التهاب دلم را میان رود

 

این رود خاطرات مرا تازه می کند

یادش بخیر تلخی آن روز، صبح زود

 

باران گرفته بود و تو با چتر آمدی

گل های سرخ بر سر راهت شکفته بود

 

«روی سر تو چرخ زنان» بال می زدند

گنجشک های عاشقی ام با همه وجود

 

گنجشک های عاشق و ای کاش آسمان

از پشت ابر پنجره ای سبز می گشود

 

اما تو رفته ای به فراسوی آسمان

من سنگ مانده ام لب این ساحل کبود



10 تیر 1392 3693 0

روایت می کند چشمانت٬ آهوی خراسان را

لبانت قند مصری، گونه هایت سیب لبنان را
روایت می کند چشمانت٬ آهوی خراسان را

من از هر جای دنیا، هر که هستم٬ عاشقت هستم
به مِهرت بسته ام دل را، به دستت داده ام جان را

چنانت  دوست می دارم٬ که با شوقِ تو می خواهم
بسازم وقف چشمت٬ تاک های مستِ پَروان *را

بگويي٬ سرمه دانت مي کنم بازار کابل را
بخواهي٬ فرش راهت مي کنم لعل بدخشان را

تو را من مي پرستم٬  بعد از اين تا هر زمان باشم
نمي سازم دگر در باميان٬  بوداي ويران را

تو ياقوت يمن، مشک ختن، ماه بخارايي
به زلفت بسته اي هر گوشه٬  دل هاي پريشان را

کنار پنجره آواز مي خواني و افشانده است
صدايت رنگ و بوي هر چه گل، هر چه گلستان را

کنار پنجره گيسو به گيسوی شب و باران
حواست نيست٬ عاشق کرده اي حتي درختان را

 

* پروان سرسبز درشمال کابل که انگورش شهرت دارد ...

 



22 اسفند 1391 2066 0