بازگشت به شاخه والد: کتاب شعر

معشوق های من همه کلمه بودند

دفتر شعر

من منتظر تا او مرا از من بگیرد

اشک آمد امشب تا مرا از من بگیرد
آمد مرا یک شعله در شیون بگیرد

مثل گلاب از چشم خیس من چکیده ست
تا انتقام خنده را از من بگیرد

من دست و پا گم کرده ام، کو سربه داری؟
تا سرکشی های مرا گردن بگیرد

کو دیده ی یوسف شناسی تا تنش را
یک برگ گل از بوی پیراهن بگیرد؟

او زیر چتر ساده ی من خیس باران
من منتظر تا گریه باریدن بگیرد

گفتم: بگو... چیزی بگو... تا مثل آهو
رد صدایت بوی آویشن بگیرد

چرخی بزن تا روح ناآرام دریا
در هق هق چشم تو رقصیدن بگیرد

من گفتم و او گفت و برقی زد نگاهش
من منتظر تا شعله اش دامن بگیرد

او بی خیال بهت ماه و بغض باران
من منتظر تا او مرا از من بگیرد


23 آذر 1398 621 0

شکوه رقص تو بالای دار یادم هست

هنوز قصه ی نخل و سوار یادم هست
سیاه چادر ایل و تبار یادم ه ست

هنوز ماه شب عید و حوض نقاشی
هنوز اول اسم بهار یادم هست

بهار، دختر روبنده های پولک پوش
عروس هلهله ی سبزه زار یادم هست

کجای چهچه ی باغ بود یادم نیست
از آن هزاره یکی از هزار یادم هست

از آن همیشه ی تاریک قصه ی چشمش
-همان ستاره ی دنباله دار- یادم هست

چه بود نام قشنگش؟ بهار یا برنو؟
قبیله بود و همین یک بهار یادم هست

کمر به کینه ی غم بسته بود چشمانت
نماز خواندی و بستی قطار یادم هست

در آن چکاچک شمشیر، خون و خاکستر
گریست دغ تو را زارزار یادم هست

چکید ماهی تنگ بلور از چشمت
شکست بغض تو بی اختیار یادم هست

تو بی ترانه نبودی شبی که می رفتی
شکوه رقص تو بالای دار یادم هست


23 آبان 1398 249 0