اشعار فاطمه هاوشکی


ببر تو حال وطن را به سمت احسن حال / فاطمه هاوشکی

من و تو رود روانیم از دو چشم شمال 
درخت سبز بلوطیم، رنگ چارمحال 

صدای بارش باران میان جنگل رشت
شکوه آمدن کوه برف در خلخال

به سخت‌جانی طاق و گون میان کویر
به سخت‌کوشی آن ریشه‌های دیر زوال

من و تو نقش نفس‌گیر قالی کرمان
میان باغ پر از سرو و گل، عبور غزال

بیا به زابل و ما را به شاهنامه ببین
تبار ما همه رستم، تبار ما همه زال

به موش بی‌وطن دوره‌گرد حالی کن
نمی‌رسد به پشیزی از این خیال محال

می‌آید آن‌که ببینی عقابی از الوند 
گرفته لاشهٔ او را به مرگ در چنگال

من و تو هموطنیم و وطن هوای نفس
به وقت تشنگی ماست عین آب زلال

اگر چه سخت عزادار جمع یارانیم 
نمی‌دهیم به رخوت، به شک، به یأس، مجال

بزن به قلب همه، مهری از سکون و یقین
ببر تو حال وطن را به سمت احسن حال
14 0

برایت سیل اشک دیده کافی نیست، اقیانوس! / فاطمه هاوشکی

کنارت بارش اندوه را باور نمی‌کردیم
شکستن از غمی انبوه را باور نمی‌کردیم 

شب سیل سیاهی بود و طوفان بود و ما بودیم
نبودی، ماجرای نوح را باور نمی‌کردیم

نبودی، رد شدن از پهنهٔ امواج سرگردان
پی پیغمبری نستوه را باور نمی‌کردیم

انار سرخ خندان! دل پر از خون! لب پر از لبخند!
بدونت خندهٔ مجروح را باور نمی‌کردیم

برایت سیل اشک دیده کافی نیست، اقیانوس!
که ما هم سیل اشک روح را باور نمی‌کردیم

اگر چه سینه‌سرخانی فراوان پیش از این رفتند
ولی پرواز سرخ کوه را باور نمی‌کردیم
29 0 5

نسیم بودی و از خود رها و با همه همراه / فاطمه هاوشکی

زلال آمدن ماه را در آینه دیدن
به داد شب زدگان عین نور ماه رسیدن

به زیر ابر غباری سیاه چهره نرفتن
به کنج گنجه امنی به کام دل نخزیدن

نشسته رو به گل و سار و سرو و بید و اقاقی
بهار تازه نفس را به جسم باغ دمیدن

خلاصه قصه همین است آدمی که خدایی ست
خلاصه قصه همین است جای فلسفه چیدن

نخواست واژه بگوید که حال باغ چگونه ست
بنای آینه بر دیدن است تا که شنیدن

مرام کیست شکایت به جز به چاه نبردن؟
هر آنچه سنگ ببارد به جان خسته خریدن

نسیم بودی و از خود رها و با همه همراه
بهای جان رهایت نبود غیر پریدن

شهید خطه ی خدمت تو را به دوش گرفتیم
و ذکرخیر تو گفتیم بین آه کشیدن
350 0 3

نیل باید بیاورد پسری، بار دیگر برای آسیه ها / فاطمه هاوشکی

تو نیایی چه فرق خواهد کرد، زندگی با تمام زاویه ها؟
قبر من با تمام دلتنگی، مرگ من با تمام حاشیه ها؟

تو نیایی چه انتظار از دل، جز رمیدن از عالم و آدم؟
تو نیایی چه انتظار از چشم، جز نشستن به راه بادیه ها؟

ابر تشنه برای باریدن! لب خشکم ترک ترک شده است
دست در دست بادها رفتی در مسیر کدام ناحیه ها؟

شهربابک کجای نقشه توست؟ گوشه جاده ترانزیتی*
که فقط از غمش عبور کنی، بی نشستن کنار مرثیه ها؟

مثل بانوی مصر درگیر رازهای سیاه فرعونم
نیل باید بیاورد پسری، بار دیگر برای آسیه ها

مثل جان کندن است این ایام، بی تو سر از هنر درآوردن
شعر خواندن برای آدم ها، شعر گفتن برای قافیه ها

 

-------------------------------

* جاده ترانزیتی: جاده ترانزیتی تهران-بندرعباس که از کنار شهربابک عبور می کند

622 1 4.1

باید بگذارند نمازی بگزاری / فاطمه هاوشکی

دلتنگ تر از گل وسط بوته خاری
دلخون شده تر از لب هر باغ اناری

دیوانه تر از حضرت مشتاق علیشاه
برلب، خط قرآنی و در دست سه تاری

دلدار که گفتا به توام دل نگران است
انگار نه انگار که یاری، که قراری ...

آشفتگی ام بیشتر از این دو سه بیت است
سخت است بخواهی بنشینی بشماری

سخت است بگویند فقط دی، فقط اسفند
شاید تو بخواهی وسط تیر بباری

شاید تو بخواهی ولی این چشم و دل و دست
باید بگذارند نمازی بگزاری

این درد محال است که آرام بگیرد
از دست نگاری گره افتاده به کاری

578 0 5