آقاجان منو ببخش| از زبان یک هموطن...
آقا، مرا ببخش اگر دیر آمدم
از یک نبرد سخت و نفسگیر آمدم
از یک نبرد بین من و شایعات و زخم
از لابهلای آن همه تزویر آمدم
دیر آمدم، تو رفتهای و غرق آتشم
بیتاب از سیاهی تقدیر آمدم
ای کاش قبلِ رفتن تو دیده بودمت
جای تو، پیش بیرق و تصویر آمدم
ای کاش میشنید تو را پیش از این، دلم
از خود هزار مرتبه دلگیر آمدم
با اشک آمدم که ببینی شکستهام...
با حال زار در پی تدبیر آمدم
آقا به لطف خویش، مرا هم حلال کن
سر تا به پا، بهانه و تقصیر آمدم
در جمع عاشقان تو هستم الی الابد
اینجا اگرچه دیر و به تأخیر آمدم
123
0
5
هنوز قلب من از عشق، از تو سرشار است
به درد بیتویی اینروزها گرفتار است
به شوق آن لبخندی که روزیام کردی
دلم شکفته و صد جان به تو بدهکار است
جهان خاطرهها بود با تو بی تکرار
جهان من پس از این روی دور تکرار است
خبر رسید که: رهبر... خبر نوشت شهید...
گذشت چلهای و باورش چه دشوار است...
خبر شکستن آیینه زیر بارش سنگ
خبر خمیدن من زیر پتک اخبار است
خبر عمیقتر از بُهت بود و ویرانتر
خبر که زخم جگر شد، هنوز خونبار است
پس از تو پنجرهها چشمهای ابرآلود
سیاهپوش تو شب، تا سحر عزادار است
سلام نفس زکیه که مطمئنه شدی،
و مرگ غیر شهادت برای تو عار است
حماسهی تو شهادت، شهادت تو عروج
و رستخیز هزاران هزار عمار است
نه بال مرگ به اوج شهادت تو رسید،
نه مرگت از سر کفار، دستبردار است!
قسم به مشت گره کردهات که فریادیم
که مجتبای تو هم، حیدر است و کرار است
سلام ای لب قاریِ والضُحی رمضان
بیا که شعر رطب هست و وقت افطار است...
کدام چلهی اشکم جواب خواهی داد؟
که قطرهقطرهی این شعر در کلنجار است
دلم شکستهتر و منتظرتر از دیروز
چقدر پنجره چشمم به تو بدهکار است
امیدوار بمانم که باز میآیی
کدام نیمهی ماه است، وقت دیدار است؟
حماسه بود و غزل بود، چلهای که گذشت
پس از تو چشم زمانه، همیشه بیدار است
چقدر واژه که چون بغض در گلویم ماند
چقدر کودک مضمون که زیر آوار است...
201
0
3
هر غنچه وطنوطن کند با دل چاک
هر سبزه زند بوسه بر این پرچم پاک
هر گل که در این بهار خونین رُستهست
لبیک به رهبر است و لبیک به خاک
133
0
5
صدا اگر چه پر از خون هنوز در جریان
صدا به لهجه رعد ست و نغمه طوفان
صدای توست پر از زخم و همچنان جاریست
و ایستاده به فریاد با تمام توان
صدا به شوق رهایی هنوز تکبیر است
شبیه شور موذن درست وقت اذان
کجاست کوه تر از شانه های نستوه ات
«برای گریه این ابر های سرگردان »
نهیب توست گمانم به گوش باد حریص
مباد آن طرف دشت غنچه ای نگران
هنوز مشت گره کرده ات پر از شور است
طنین خطبه تو کرده ظلم را ویران
ببین شکفته ز خونت چقدر لاله و سرو
در امتداد مسیرت چقدر رود روان
چهل شب است به شوقت هنوز منتظریم
بیا بیا و دوباره سرود فتح بخوان
144
2
4.67
خون پیمبر زاده ای اعجاز کردهاست
راه عبور از آسمان را باز کردهاست
الله اکبر از سرود فتح قومش
فتحی که دنیا را پر از آواز کردهاست
از قله انسانیت میگفت و خونش
پایان استعمار را آغاز کردهاست
مشت گره کرده به هم پیوند مان داد
همبستگی این قوم را ممتاز کردهاست
خشم مقدس در رگ هر شهر جاریست
حتی خیابان را شگفتی ساز کرده است
ما از پریدن هیچ پروایی نداریم
سیمرغ در این سرزمین پرباز کردهاست
ما را خدا با خون او مبعوث کرده
خون پیمبر زاده ای اعجاز کردهاست
87
0
مثل ققنوسی که سوی آسمان برگشته است
پیر ما از قتلگاه خود جوان برگشته است
کاروان سوگ، بی تاب قیامی تازه است
بر تن مجروح ایل امروز جان برگشته است
مرگ راه اِحتراز مرد جنگ از جنگ نیست!
از همان راهی که رفته پهلوان، برگشته است
نبض افریدونی ام در من قیامت کرده است
جرئت تغییر اوضاع جهان برگشته است
غرّش میر وطن را قلب دشمن ایستاد
بر تن شاه جهان ببر بیان برگشته است
همچو توران بیرق ایرانیان را سجده کن
بازوان کاویانی را توان برگشته است
بارها شمشیر ما تا گردن بیگانگان
جامه خونین رفته است و خون چکان برگشته است
خصم گیرم از کنام ما نهان برگشته است
بی قشون و بی لباس و بی کمان برگشته است
ما نمی میریم، نام دیگر ما زندگی ست!
مرگ از پیکار با ما نیمه جان برگشته است
آنچه را گفتند از تسلیم ما، افسانه بود!
خون نمی خوابد برادر! داستان برگشته است
لحظه ای از پا نمی افتد خروش حیدری
آن عیان از چشم ما رفته، عیان برگشته است
آفتاب مرتضایی بر جبین مجتبی ست
سیّد حقطلعت حیدرنشان برگشته است
صف کشان پشت سرش عشّاق قامت بسته اند
باز هم گلدسته را شوق اذان برگشته است
دوره ی تنهایی چشم انتظاران سر رسید!
تیغ بر کُن! لشگر صاحب زمان برگشته است
161
0
ای سرو! سایهسار تو را هیچکس نداشت
آرامش و وقار تو را هیچکس نداشت
در قحطی یقین و شبیخون خستگی
ایمان استوار تو را هیچکس نداشت
هر سوی این دیار گهرخیز پاک را
گشتم ولی عیار تو را هیچکس نداشت
در عزم، همرکاب تو عالم به خود ندید
در رزم، پشتکار تو را هیچکس نداشت
هم بیشمار دشمن بدخواه داشتی
هم خیل دوستدار تو را هیچکس نداشت
عمری در اوج بودی و مظلوم زیستی
هرچند، اقتدار تو را هیچکس نداشت
مانند آبشار روان از ستیغ کوه
چشمان اشکبار تو را هیچکس نداشت
جز کشتهگان تشنهلب دشت کربلا
اصحاب جاننثار تو را هیچکس نداشت
در انتخاب راه سعادت به مرگ سرخ
عزم حسینوار تو را هیچکس نداشت
86
0
ای خشم رودهای خروشان صدای تو!
جوش و خروش تندر و طوفان صدای تو
دشمن، خیال کرده تو را میکشد ولی
پیچیده در میانهٔ میدان صدای تو
در شعلههای آتش نمرود، زندهای
میآید از میان گلستان صدای تو
در آسمان نشستهای و موج میزند
از شهر و روستا و خیابان صدای تو
آتش زدند خیمهٔ نورانی تو را
خاموش میشود مگر اینسان صدای تو؟
خشم تو بر زمین زده دیو سپید را
ای نعرههای رستم دستان صدای تو!
پیچیده در تمام جهان، شرق تا به غرب
از مادرید تا دل تهران صدای تو
سمت کدام قله، جهان را صدا زدی؟
افکنده ترس در دل شیطان صدای تو
ای عشق جاودانه که در سینه میتپی!
آه ای سرود ملی ایران صدای تو!
77
0
یک یک پرنده شد همهٔ خندههای تو
از آسمان شنیده شد امشب صدای تو
باران گرفته است ببین چشم آسمان
میریزد اشک نمنم خود را برای تو
ماندهست بیقرار تو عمّامهات هنوز
دلتنگ دوش توست کماکان عبای تو
ای کوه صبر! زخمزبانها تمام شد
ای غصههای خلق، همه آشنای تو
در ذهن شهر تا به ابد قاب میشود
بهت و غرور و گریهٔ ما در عزای تو
سربند «یا حسین» به سر بسته کودکی
آمد به جنگ حرمله در کربلای تو
دشمن خیال کرد که رفتی، تمام شد
از نو شروع شد همهٔ ماجرای تو
آری شهید زندهٔ ما! زندهتر شدی
ماندی و مستجاب شد آخر دعای تو
ماییم و راه روشن تو بعد از این «امین»
با ماست در نهایت شبها خدای تو
89
0
5
مرد خدا همدرد مردم
درد تو درد دین و میهن
در چشم تو پیداست ای عشق
آینده این خاک، روشن
ایران به یمن همت تو
شد سرزمین سربلندان
در سایه سرو تو شد سبز
در این چمن، گلهای خندان
هر جا امید رویشی هست
تو باغبان آن امیدی
در خاطرات مردم ما
تو شور و ایمان و نویدی
ما را تو پروردی که جز عشق
در جان ما اندیشهای نیست
جز عشق ما را آرمانی
جز عشق ما را پیشهای نیست
آزاد از هر بند و ترفند
از تو شکوه این دیار است
تصویر تو همچون دماوند
در خاطر ما پایدار است
با رفتنت آموختی تا
با دین و با میهن بمانیم
فرزند زهرا سوختی تا
چون قلب تو روشن بمانیم
73
0
رسیده است دعایش به آسمان اجابت
چه چاره است بهجز این، سفر به خیر و سلامت
تمام عمر شریفش جهاد بود و در آخر
رساند زندگیاش را به ایستگاه شهادت
چه ساده بود گلیمش، چه ساده بود عبایش
چقدر در همه عمرش، غریب بود به غایت
نداشت واهمه از هیچکس... به غیر خدایش
همیشه داشت به جد شهید خویش شباهت
گرفته بود به زیر عبای خویش وطن را
که بود پرچم این خاک دست او به امانت
پناه مردم خود بود و بیپناه ولی رفت
چگونه رفتنش این را، چه خوب کرد روایت
قرار بود که با او نماز عید بخوانیم
قرار بعد بماند برای صبح قیامت
اگرچه فاصلهها بود بین عاشق و معشوق
رسید آخر قصه به آرزوی زیارت
67
0
5
اگر تو نباشی خدای تو هست
بر این جادهها ردّ پای تو هست
چه آرامشی در صدای تو بود
پس از تو طنین صدای تو هست
به دامان سجّادۀ سادهات
نسیم خوش گریههای تو هست
بر آن جای خالی اگر نیستی
به دلهای غمدیده جای تو هست
یقین غافل از حال ما نیستی
دعاهای حاجتروای تو هست
در این تن سپردن به تقدیر دوست
رضای خدا و رضای تو هست
64
0
نامش بلند باد که مانند دلبرش
لبتشنه بود و غرقه به خون گشت پیکرش
یادآور دمیست که فرق علی شکافت
گویا حسین بر سر نی میرود سرش
فرعونیان ز مشت گره کرده اش ملول
لرزید کاخ ظلم ز الله اکبرش
نیکان روزگار و دلیران کارزار
پیوستهاند از همه دنیا به لشکرش
سروی که سروها همه تعظیم میکنند
چون چشم میبرند به قد صنوبرش
یاری کز او نمونهی دیگر ندیدهایم
واحسرتا اگر که نبینیم دیگرش
خونش بزرگ بود و بزرگی به جا گذاشت
تاریخ مینویسد از این خون به دفترش
باید فَرَزدَقی بنویسد قصیدهای
من کیستم که شعر بگویم به محضرش؟
کو محتشم که مرثیهای تازه سر کند؟
دعبل بیا و شعر بخوان در برابرش
آن پیر میفروش که مست حسین بود
ای کاش ساغری زده بودم به ساغرش
روزی در این مقام چو روز حسین نیست
شامی شبیه شام غریبان خواهرش
ما وارثان خون گلویی بریدهایم
جانها فدای عطر ضریح معطرش
وین ملتی که خامنهای بود امید او
اینک دوباره خامنهای باد رهبرش
80
0
بلند شو نفسی تازه کن امام شهیدم
امام تازه شهید ای بلند قد رشیدم
بلند شو که زمین زیر پات باز بلرزد
دلم به چشم تو قرص است ای تمام امیدم
برای درک حضورت چقدر چله نشستم
چقدر تا برسم زیر سایه ی تو دویدم
برای چفیه و انگشتر عقیق یمانی
چه فکرها که نکردم چه نقشه ها نکشیدم
زبان روزه نشستم دو بیت شعر بگویم
که بیت بیت برای غم تو جامه دریدم
نشسته ای به حنابستن محاسنت امشب
امام ریش سفید و عزیز روی سپیدم
رسیده بود به گودال قتلگاه تو خولی
ببخش دور نشستم ببخش دیر رسیدم
85
0
5
چرا نشستی دل رمیده؟ رسیده از یارمان پیامی
عجب خطوط بلند قدی، عجب بیانی، عجب کلامی
ز کوی او نامهای رسیده، بخوان و بگذار روی دیده
به زخم دلهای داغدیده چه مرهمی شد، چه التیامی
دوباره آیینهای ز یار و دوباره آن قد استوار و
دوباره هوهوی ذوالفقار و دوباره شمشیر بی نیامی
کهن ترین آیهی جدیدم که تازهتر شد از او امیدم
ادامهی رهبر شهیدم ادامهی مرد ناتمامی
همان صلابت، همان درایت، همان شجاعت، همان هدایت
همان اصالت، همان ولایت، همان امامت، عجب امامی
پیام او بازتاب حزم و نشانهای از شکوه و عزم و
به روی دوشش ردای رزم و به دست او پرچم قیامی
قسم به خونخواهی شهیدان، به مردم سرفراز ایران
دوباره مردی به قلب میدان رسیده با تیغ انتقامی
خروش موجیم رو به ساحل، میانهی جنگ حق و باطل
بگو به اهریمن سیه دل نشستهای در خیال خامی
پسر نمایانگر پدر شد، درخت اسلام پر ثمر شد
که هرچه خون داد زنده تر شد، چه انقلابی عجب نظامی
119
0
5
رسیدی به والاترین قلّه، ای مرغ آمین!
شهیدِ شرف! نوش جان تو این شهد شیرین
رسیدی به آغوشِ بازِ امام شهیدان
امامِ شهید! ای حسینی! خمینی خونین!
رسیدی به زیباترین نقطه زندگانی
به آن پله آخرِ برتر از این مضامین
دمیدی به جانهای ما مردگان، سوره فتح
نمی گنجد اوصاف عرفان تو در دواوین
تو ای آبروی بنیآدم! ای عزم انسان!
چه کردهاست روحِ امینِ تو با این شیاطین
نوید فروپاشی کوه صهیون رسیدهاست
جز این نیست تاوان و تسکین این داغ سنگین
ندا می رسد زود، در ظهرِ یک عصر نزدیک
نماز عشا کربلا، صبح فردا فلسطین
89
0
5
(ترکیببندی در سوگ و حماسهٔ رهبر ایران، فرماندهٔ آزادگان، و نائب حضرت ولی عصر ـسلام الله علیه- آیتاللهِ شهید، خامنهای)
برخیز! هان! که معرکهٔ امتحان رسید
بشنو! که بانگ ماتم آخرزمان رسید
بنگر که باز حضرت زهرا به سوی خاک
با اشک و آه از حرم آسمان رسید
آیا حسین بار دگر سربریده شد؟!
کآه و فغان به خیمهٔ کرّوبیان رسید؟
فرق علیست در رمضان، باز خونچکان؟!
کاینگونه زلزله به زمین و زمان رسید؟
خون گریه کن، که موسم آسودگی گذشت
فریاد کن، که صبر محمّد به جان رسید
آن ترس کهنهای که به دل بود سالها
خاکم به سر، به عالم امکان همان رسید
خاکم به سر که از تن ما سر نرفت و آه
تیغ ستم به نائب صاحبزمان رسید
وآنگه شرار نسلکشان و حرامیان
سوزنده تا به مدرسهٔ کودکان رسید
یک چشم سوی دشمن و یک چشم بر خیام
آوخ چهها کشید، دم واپسین امام
|||
برخیز! هان! که حیدر کرار کشته شد
شیرخدا، دوباره، دگربار کشته شد
ای انتقام! خیز! که رهبر ز پا نشست
ای کاروان! بمان! که جلودار کشته شد
آری «علی» دوباره و در «ماه روزه» باز
با دست خصم قاتل خونخوار کشته شد
در جنگ تنبهتن نه و با آگهی، که باز
از پشت سر، به خنجر غدار کشته شد
دردا، حنا، محاسن خود را به خون گذاشت
مردی که در نهایت ایثار کشته شد
گفتند «خانه بود مگر...؟» آه، باز هم
در زیرِ بارِ تهمتِ اغیار کشته شد
میشد نهان شود، بگریزد، ولی امام
مردانه در میانهٔ پیکار کشته شد
از مرگ خویش آگه و با قتل خویش شاد
آنک به شوق لحظهٔ دیدار کشته شد
یک جو هم از خزانهٔ دنیایتان نخواست
او که به دست قوم رباخوار کشته شد
این بس، برای پاکی آن لالهگونعبا
شد کشته با درندگیِ اشقیالاشقیا
|||
برخیز هان! که همهمهٔ کربلا بهپاست
شورِ نشور و دمدمهٔ ابتلا بهپاست
برخیز هان! که زینب کبریست نوحهخوان
برخیز هان! که ولولهٔ نینوا بهپاست
«باز این چه شورش است که در خلق عالم است؟
باز این چه رستخیز» که در کوچهها بهپاست؟
از نو صدای هلهلهٔ کوفیان رسد
خاکم به سر، عزای شه اولیا بهپاست
از نو حسین، تشنهلبان، کشته شد، هلا!
بار دگر حماسهٔ خون خدا بهپاست
تنها نه و دوباره به همراه کودکش
خون گریه کن که ماتم آل عبا بهپاست
از نو علی اصغر و از نو رقیه ... آه...
بر سر بزن که معرکهٔ اشقیا بهپاست
یک عمر دم زدید، گر از یاری حسین
نک آزمون دعویِ یالیتنا بهپاست
نامرد تا ز مرد شناسد، امام عصر
آنک دوباره محشر قالو بلا بهپاست
بر ذوالفقار خشم، زده تکیه، ندبهخوان
فرماندهٔ زمین و زمان، صاحبالزمان
|||
مهدی بیا که مشرق و مغرب خراب شد
هنگام انتقام و شب انقلاب شد
مهدی بیا که زلزلهٔ واپسین رسید
مهدی بیا که ساعت روز حساب شد
مهدی بیا که برفِ نشسته به کوهِ پیر
با خونِ آفتابِ شفق در خضاب شد
شد بیحساب کار جهان، بیکتاب هم
مهدی بیا که وقت حساب و کتاب شد
پر شد بساط خاک ز خوناب ظلم و جور
هنگام عدل و وقت سوال و جواب شد
زنجیر پاره کرده، سگ هار، آشکار
مهدی بیا که جهل جهان بیحجاب شد
حشر وحوش و دولت دیوان و کین کفر
ای ذوالفقار! وقت نزول عذاب شد
دردا! چه شد که سنگدلان شادمان شدند؟
وایا! چه شد که باز دل سنگ آب شد؟
افتاد روی خاک علمدار لشکرت
مهدی بیا که تیره رخ ماهتاب شد
اینبار جای آب، علمدار مهربان
میخواست آفتاب رساند به کودکان
|||
ای دل بیا که صیحهٔ آخرزمان رسید
فصل شروع سختترین امتحان رسید
وایا اگر خموشی و افسرده باز هم!
برخیز! هان! که نوبت ایرانیان رسید!
دیو سپید بین! که پس از قرنها سکوت
او را زمان غرش آتشفشان رسید
بنگر شکوه کوه دماوند را که چون
از دامنش هزار جحیمِ جهان رسید
آتشفشان خشم خداوند ذوالجلال
همچون شهاب و صاعقه از لامکان رسید
این لشکر امام زمان است در زمین
این نصرت خداست که از آسمان رسید
این فرصت دوبارهٔ انسانِ دهر بود
آنک به جسم مردهٔ ایام جان رسید
برقِ مهیبِ تیغِ سواری در آسمان
تا آخرین ستارهٔ این کهکشان رسید
آیا تو هم شنیدی و آیا درست بود؟
از سمت مکه بود صدای اذان رسید؟
اکنون که پیش تاخت از این کاروان، «ولی»
ماییم و تیغ و دشمن و فریادِ «یاعلی»
211
0
3
برایت گریه کردم، شعر گفتم، شعر کوتاهی
به شوق آفرینی، خوب بودی، طیباللهی
دلم تنگ تو بود و تا اذان صبح را گفتند
شب دلتنگیام آمیخت با اشک سحرگاهی
به چشمت زل زدم، گفتم عجب یاقوت و مرجانی!
قدم برداشتی؛ گفتم عجب سروی، عجب ماهی!
چه در روح جوانت بود ای حسن خدادادی
که با موی سپیدت نیز این اندازه دلخواهی
به سمت قله میرفتیم، آه ای قافلهسالار
کمر بر قتل تو بستند دزدان سر راهی
غمت سنگینتر از تاب من است و چارهای هم نیست
به دوشش میکشد اینبار کوهی را پر کاهی
دلم میسوزد و میسوزد و میسوزد و ای داد
نهان دارم هزار آتشفشان را پشت هر آهی
در آغوش شهادت رفت دور از چشم ما مردم
حکیمِ شاعرِ مردِنبردِ آیتاللهی
66
0
5
نه زندگی سادهای که داشت مثل شاه بود
نه خانهی محقرش شبیه بارگاه بود
نه یک بهانه داده دست خلق خانوادهاش
نه در تمام زندگیش نقطهای سیاه بود
اگرچه بود بیامان پی رفاه مردمش
ولی کجا دمی برای خود پی رفاه بود؟
بپرس از منی که دیدهام چه بود آن شکوه
چه قامتی که سرو بود و چهرهای که ماه بود
چقدر هیبت و صلابت آن صدای خسته داشت
چقدر امید و روشنی میان آن نگاه بود
برای من که عاشق دو چشم مست او شدم
یقین خمار چشم دیگری شدن گناه بود
همیشه خانهاش گشوده بود روی این و آن
همیشه شانهاش برای مردمش پناه بود
کسی که حس بودنش امید و اقتدار داشت
کسی که نطقهای روشنش چراغ راه بود
کسی که پشتگرمی مقاومت به عزتش
کسی که یکتنه برای امتش سپاه بود
بنازم این غیور را که لحظهی شهادتش
نه خارج از دیار خود نه در پناهگاه بود
برای ما که تکیهگاهمان خدا فقط خداست
حماسهی شهادتش قرین اشک و آه بود
به زودی انتقام ما به خصم میزند نهیب
که کشتن امام ما چقدر اشتباه بود!
68
0
5
به سینه دلم دست و پا میزند
امام زمان را صدا میزند
بیا همنوا با امام زمان
«مِنَ المؤمنینَ رجالٌ» بخوان
شهادت به توفیق عظما رسید
به فیض ملاقات آقا رسید
اگر رفت آقا خدایش که هست
به گوش دل ما صدایش که هست
دلا خالی از استغاثه مباش
در اوج رثا بی حماسه مباش
مبادا فقط آه و زاری کنیم
نباید فقط سوگواری کنیم
اگر رهبرم رفت راهش که هست
مرامش، ندایش، نگاهش که هست
فروریخت خون دل از چشم ما
فروزان شده آتش خشم ما
ببایست صبر از خدا خواستن
به خونخواهی او بهپا خاستن
الا ای سپاه امام زمان
«اَعِدّوا لَهُم مَا استَطَعتُم» بمان
بگیر از کف کافران حربه را
بزن با تمام قوا ضربه را
که شرط ولایت قوی ماندن است
به هر عرصهای معنوی ماندن است
بزن تا بگیرند دائم عزا
بدان «لَنْ يَضُرُّوكُمْ إِلَّا أَذًى»
به حکم «لَکُم فِی القِصَاصِ حَيَاة»
بزن برقآسا چنان «عادیات»
بهپا کن قیامت در این واقعه
نظر کن به آیات «القارعه»
حذر کن از این قوم پیمانشکن
بزن ضربتی سخت دندانشکن
بزن سیلی آنگونه بر کفر و شر
که از جای خود برنخیزد دگر
به حیفا بکُش آنهمه دیو را
بزن شخم شهر تلآویو را
مبادا دگر خواب راحت کنند
مگر که به گور استراحت کنند..
«فَإِنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا» بخوان
پِیِ نصر، آیات «اسری» بخوان
نشان ده شدیداً «اولی بَأس» را
بزن از سران ستم رأس را
میآییم با پرچم کربلا
«بَعَثنَا عَلَيكُم عِبَاداً لَنا»
به حکم «فَجَاسُوا خِلالَ الدِّيار»
میآییم با تکیه بر ذوالفقار
«چه خوش گفت فردوسی پاکزاد..
چو ایران نباشد تن من مباد»
که این سرزمین کشور حیدر است
دعای رضا پشت این کشور است
«وَ اُملی لَهُم إِنَّ كَيدی مَتين»
«وَ لَن يَجعَلَ اللَّهُ لِلكافرين»
«عَلَى المؤمنينَ سَبيلًا» بخوان
«وَ سَبِّحهُ لَيلًا طَويلًا» بخوان
ز محراب تا حرب آماده باش
و از شرق تا غرب آماده باش
توکل به «اِن تَنصُروا اللَّه» کن
توسل به حیدر در این راه کن
نترسیم از سیل تهدیدها
نماندیم در بند تردیدها
که برگ برندهست قرآن ما
سلاحی برندهست ایمان ما
نه عجز و نه تسلیم و نه التماس
کجا کوه از باد دارد هراس؟
اگر کوه، آتشفشانیم ما
اگر ابر، تندرنشانیم ما
بگویید با سامریهای گاو
به فرعونیان نشسته به ناو
شما نیز گردید آخر غریق
شما نیز «ذوقوا عَذابَ الحَریق»
به فضل خدا عزم ما محکم است
اباالفضل حامی این پرچم است
فقط با یدالله در بیعتیم
علی را که داریم ابرقدرتیم
به هر صبح و شام و طلوع و غروب
به ذکر علی «تَطمَئِنُّ القُلوب»
زمین میرود آسمانی شود
زمان با تو صاحبزمانی شود
همه بشنویم از صغیر و کبیر
امیری حسینٌ و نعم الامیر
164
2
بگو بهار نیاید به این دیار امسال
که نیست در دل ما شوقی از بهار امسال
بگو بهار نیاید که ما عزاداریم
که حال عید نداریم، گرم پیکاریم
به هم فشرده تر از هر زمان شده صف ما
بلند شد علم انتقام در کف ما
بگو به دشمنمان تیغ زخم عریان است
به انتقام شهیدی که جان ایران است
عزیز ما، نفس ما، قرار ما، دل ما
که در تلاطم امواج بود ساحل ما
کسی که چشمهی آرامشم نگاهش بود
کسی که خندهی او آب روی آتش بود
چگونه باورمان باشد او از اینجا رفت
بسوز ای دل غمدیدهام که آقا رفت
اگرچه بغضِ دل ما شکست ای مردم
خدای خامنهای زنده است ای مردم
اگرچه تیر مصیبت نشسته در جگر است
خدای خامنهای از همه بزرگتر است
کسی که رو به خدا میرود نمیمیرد
شهید خامنهای تا ابد نمیمیرد
شهید خامنهای، آن مجاهد نستوه
که ایستاد همه عمر خویش را چون کوه
بزرگ مرد شجاعت، کدام خامنهای؟
یگانه مرد شهادت، امام خامنهای
همانکه ثانیهای از جهاد خسته نشد
به گردباد حوادث قدش شکسته نشد
تمام عمر به غیر از مسیر نور نرفت
ز جان گذشت ولی زیر بار زور نرفت
ز خاطرم نرود آن تبسمش هرگز
گذشت از خود و از حق مردمش هرگز
برید از همه دنیا و از شهیدان نه
گذشت از همه چیزش ولی از ایران نه
بگو یزید بمیرد، حسین ما زنده است
بشارتی که به ما داد یادمان مانده است
بشارتی که به ما گفت قله نزدیک است
ببند دل به سحر، شب اگرچه تاریک است
زمان، زمانهی تردید و یأس هرگز نیست
امام من به من آموخت ترس جایز نیست
نترس ای دل غمدیده روزگار این است
که لحظه لحظهی آن امتحان و تمرین است
نترس آینهی ما ترک نخواهد خورد
بدون فتنه که ایمان محک نخواهد خورد
اگرچه دفتری از داغ بر جبینها هست
نترس در دل تاریخ بیش از اینها هست
به وعدههای الهی، عزیز شک نکنی
به گوشه گیری خود ظلم را کمک نکنی
اگرچه داغ، از این سینه صبر برده عزیز
خداست حافظ دینش، خدا نمرده عزیز
چو لاله باش، به دامان صخره ها گل کن
اگر که سنگ شود فتنه ها تحمل کن
بگو بگو که تو هم این شعار را بلدی
«زمانه بر سر جنگ است یا علی مددی»
زمانه بر سر جنگ است و ما نمیترسیم
بگو که از احدی جز خدا نمیترسیم
زمان، زمانهی نابودی شیاطین است
بهای خون شهید عزیز ما این است
اگرچه رفت و به دل زخم جاودانش هست
امام عصر حواسش به عاشقانش هست
امام عصر خودش صاحب عزا شده است
که بیت نایب او خاک کربلا شده است
چه تربتی که شده این شهید همرنگش
چه کربلا که همه عمر بود دلتنگش
حسين بي تو بهشت ارزني نمي ارزيد
سه بار نام تو را بردم و دلم لرزيد
دلم به ياد تو لرزيد و ديده ام تر شد
ز اشك آتش عشق تو شعله ورتر شد
به جز خدا احدي حد خون بهايت نيست
بهشت چيست، اگر خاك كربلايت نيست؟
براي نور حضور ستاره اي كافي است
براي روضه ات آري اشاره اي كافي است
كه روضه ی تو زياده سخن نمي خواهد
مرملٌ بدما كه كفن نمي خواهد
در آن میانه که خون بود راز شیدایی
چه دید زینب کبری به غیر زیبایی
جهان ندیده زنی را به استواری او
غروب فرشچیان محو بردباری او
چه دیده او که چنین فاتحانه جنگیده است
نه با یزید لعین، با زمانه جنگیده است
کلام او شده پژواکی از کلام علی
میان معرکه آمد زنی به نام علی
صدای خطبهی او، مقتل هیاهو بود
نجات کشتی در خون فتاده با او بود
شبیه او که شد از زخمها لبالب کیست
کسی هنوز نفهمیده است زینب کیست
کسی هنوز نفهمیده ماتم او را
جهان ندیده غمی در حد غم او را
غمی که دیده شد از آخرین نگاه حسین
غمی به وسعت گودال قتلگاه حسین
به قتلگاه که زینب رسید، حیران بود
تن برادر او زیر سنگ پنهان بود
به قتلگاه که زینب رسید غوغا شد
سر برادر او روی نیزه پیدا شد
سری که آینهی لالهزار آن دشت است
گهی به نیزه بلند است و گاه در تشت است
ببین ز روضهی بزم یزید غربت را
ز خیزران چه بگویم؟ شکست حرمت را
2257
8
4.08
گفتی شهید زندهاست، گفتی که مرگ، جان است
گفتی شهادت آیا، جز عمرِ جاودان است؟
گفتی به حکم قرآن، پاینده باد ایران!
این خطه مرز ایمان، این خاک، آسمان است
گفتی به ما حکایت، از غیرت و شجاعت
گفتی به ما که شیطان، دنبال داستان است
چندین هزار موشک، لبیک ماست بی شک
مشتی که صهیون از آن، انگشت بر دهان است
ای مرد پایمردی، روزی که بازگردی
عالم به لطف مهدی، در امن و در امان است
ای بینظیر دلبر، ای بیبدیل رهبر
دلتنگیام برایت، آنسو تر از بیان است
حال ای امین امت، بی انتظار نوبت
هر روز در دل من، دیدار شاعران است
84
0
3.5
از ما به تو همیشه و هرجا سلام ها
ای راه تو ادامه راه امام ها
ای لهجه فصیح تو از نسل بوتراب
لحن تو جاری است میان کلام ها
ما شور محشریم، خروشی فراتریم
الله اکبریم به لب های بام ها
در خلوتم صحیفه و فتح و توسل است
رد میشویم باز هم از ازدحام ها
والامقام! پس چه شد آخر پناهگاه؟
آن جلوه و تجمل والا مقام ها..
شادند از نبود تو یک عده نانجیب
آه از مرام طایفه بی مرام ها
ما جنگ را شروع نکردیم هیچگاه
اما نصیب ما شده حسن ختام ها
دم میزنیم از تو و از انتقام تو
بعد از تو زندهاند دمادم قیام ها
130
0
4.25
برایت گریه کردم، شعر گفتم شعر کوتاهی
به شوق آفرینی،«خوب بود»ی، طیباللهی
دلم تنگ تو بود و تا اذان صبح را گفتند
شب دلتنگیام آمیخت با اشک سحرگاهی
به چشمت زل زدم، گفتم عجب یاقوت و مرجانی
قدم برداشتی گفتم عجب سروی ، عجب ماهی
چه در روح جوانت بود ای حسن خدادادی
که با موی سپیدت نیز این اندازه دلخواهی
به سمت قله میرفتیم آه ای قافه سالار
کمر بر قتل تو بستند دزدان سرراهی
غمت سنگینتر از تاب من است و چارهای هم نیست
به دوشش میکشد انگار کوهی را پر کاهی
دلم میسوزد و میسوزد و میسوزد و ای داد
نهان دارم هزار آتش فشان را پشت هر آهی
::
در آغوش شهادت رفت دور از چشم ما مردم
حکیمِ شاعرِ مردِنبردِ آیتاللهی
51
0
5