یک/
آخرهای شهریور هشتاد و چهار بود، مثل همهی شهریورها بوی نم پاییز از آسمان میریخت توی دل آدم، پاییزخبرکنها سرخوشانه قل میخوردند و دسته جمعی خبر رفتن تابستان و آمدن پاییز میدادند. به گمانم حوالی نیمه شعبان هم بود چون جشنواره شعر انتظار اراک داشت برگزار میشد. آنروزها من جایی میانهی داستان و شعر معلق بودم، آن روز هم خودم را قاطی بچههای شعر کردم و رفتیم که برویم شعر انتظار بشنویم. توی مسیر، دو نفر با ما نبودند، یکی نجمه زارع که گفتند قرار شعرخوانیاش به خاطر بستری بودن در بیمارستان لغو شده و دیگری عباس محمدی که تلفنی به دوستهاش گفت خودش را تا ظهر میرساند. نجمه را ندیده بودم و فقط گاهی توی جلسهها اسمش به میان بود و تک و توک شعرهای دفاع مقدسی و انتظاریاش. هنوز نشنیده بودم "خبر به دورترین نقطهی جهان برسد" که دلم بال بال بزند برای دیدنش، جایی نخوانده بودم " تو نیستی و این در و دیوار هیچ وقت...غیر از تو من به هیچکس انگار هیچوقت..." که دلم بخواهد حتماً شاعرش را بشناسم. آن روز شاعرها یکی یکی رفتند روی سن و از انتظار خواندند. محمدی تا ظهر که هیچ تا شبش هم نرسید و تلفنی فقط گفته بود حال نجمه خوب نیست، هرکس روی سن برای شعر خواندن میرفت میگفت برایش دعا کنیم، شعر انتظار شد تب و تاب حال و روز او، فرداش بود انگار یا روز بعدش که گفتند دخترک، رفته است..
دو/
ما مخاطبهای عمومی شعر که نه شاعری بلدیم و نه به قالب و وزن و ژانر شعر آنقدرها مسلطیم، نگاه ساده تری به شعر داریم. این نگاه ساده فرصتمان میدهد که شعر ناب را گواراتر سر بکشیم و به وجد بیاییم. گفتهاند نجمه زارع در شعر عاشقانه، شاخص بوده، از ما اگر بپرسند میگوییم در شعر عاشقانه، صادق بوده است. ما او را و نوع نگاهی که در عاشقانههایش دارد را، به خودمان نزدیک میبینیم. ما یعنی همینهایی که دوست داشتنهای مان افسانههای لیلی و مجنون و خسرو و شیرین نمیشود، کسی داستانمان را نمینویسد و شعرمان را نمیگوید. مایی که اگر درد فراق و هجران هم کشیدهایم و این درد به زمینمان زده باشد، یک جایی فهمیدهایم که باید بلند شویم لباسهای گرد و خاکیمان را بتکانیم و زندگی را از نو شروع کنیم، مایی که دلمان به لعن و نفرین هیچ رقیبی راضی نشده و دعا فرستادیم پشت سر اویی که میرود و آداب رعایت کردیم برای کسی که میماند. مایی که عشق شاعرمان کرده، شعر، برق شده توی چشمهامان، شوق شده توی قلبهای مان و هر از گاهی کسی از راه رسیده که شعرش، شعر ما باشد و با همین لهجههای ساده ی ما غزل بسراید. بیاید و این "باز میپرسی: چهطور اینگونه شاعر شد دلت؟/تو دلت را جای من بگذار! شاعر میشود" را با قلاب از دلهای ما صید کند، شعر کند و ماندگارش کند.
سه/
هرکس قصهای دارد، قصهی بعضیهای مان بلند است و گاه رمان میشود، بعضیهامان را داستان کوتاه نوشتهاند، قصهی نجمه زارع کوتاه، اما زیباست. در بیست و سه سالگی و نزدیک به ده سال پیش رفتهاست اما شعرهایش هنوز مخاطب دارند و بارها و بارها خوانده و شنیده و جستجو میشوند. دربارهاش گفتهاند: زبان ویژه و دایره واژگانی مخصوص خود را داشت و اگر بیش تر زنده میماند، به سبک خاص شخصی اش تبدیل میشد.. گفتهاند باوقار بود و محجوب و سنگین که این ویژگیها به شعرش هم منتقل شده بود، در شعرش عصیان میکرد، ولی هیچ وقت از دایره وقار خارج نمیشد .
رفتنها معنیدارند، چه وقت رفتنها و چگونه رفتنها، ماها که اینجا و این پایین نشستهایم گاهی معنیشان را میفهمیم و گاهی نه.
خانوم شاعر جوان که گفتی از همان اول دلم را در تب و تاب آفرید/خاک بود، اما مرا از آتش و آب آفرید
/کفش های کهنه ی تنهاییم را جفت کرد/نیمه ی گم کرده ی من را چه نایاب آفرید..
یک جرعه فاتحهی ما بدرقه ی سال روز رفتنت...