طنز در همۀ صورت هایش، برآمده از نگاه آرمانی به انسان است و از همین جاست که در آثار آرمانگرایانه، طنز بسیار پررنگ ظاهر می شود.
طنز نویس حتی اگر شخصا نگاه آرمانی به انسان و هستی نداشته باشد، در بیان تضادها و مقابله با فریبکاری، ناگزیر است به نگاه آرمانی توجه کند زیرا بنای فریبکاری بر اساس این نکته است که؛ وضع موجود، همان وضعیت آرمانی است.
و طنز می خواهد با تاکید بر تضاد میان وضع موجود( واقعیت) با وضعیت مطلوب(آرمانی) مضحک بودن ادعای فریبکاران را بیان کند.
در شعرهای سلمان هراتی، که شاعری آرمانگراست، طنز در خدمت بیان اندیشۀ شاعر است و از این جهت، بسیار جدی و گاه خشمگین و عبوس است:
کی می توان از سادگی تو گفت
و هم
به دریافت خرمهرۀ نوبل نائل آمد
من فرزند مظلوم توام
نه پاپیون می زنم
ونه پیپ می کشم
مثل تو ساده
که هیچ کنفرانس رسمی او را نمی پذیرد
و شعر من
عربدۀ جانوری نیست
که از کثرت استعمال «ماری جوانا»
دهان باز کرده باشد
(صفحه17)
در این گونه بیان، روش های ساده ای مانند ترکیب سازی (خرمهرۀ نوبل) و یا مجاورت های نحوی (شعر من عربدۀ جانوری نیست)
طنز آفرین می شوند این روش ها برای مقلدان فاقد خلاقیت بسیار جاذبه دارد آن گونه که در سال های بعد به ویژه به هنگام التهابات اجتماعی و سیاسی، متشاعران مقلد به تولید انبوه این گونه شعرها پرداختند.
گونه ای دیگر از نگاه طنز آمیز سلمان هراتی به انسان، هم از نظر موضوع و هم از نظر بیان و زبان، ظریف تر است:
و دنیایی که
انجمن حمایت از حیوانات دارد
اما انسان
پابرهنه و عریان می دود
و در زکام دفن می شود
برای دنیایی که زیست شناسان رمانتیکش
سوگوار انقراض نسل دایناسورند
دنیایی که درحمایت از نوع خویش
گاو شده است
(صفحه21)
در این گونه طنزها شاعر توانسته است، تا حدودی فضای فریب و مضحک بودن آن را به نمایش بگذارد اما هنوز، خود شاعر در یک طرف دعوا ایستاده است و نمی گذارد که مخاطب به تنهایی، کاشف ظرافت ها و نکته های طنز باشد.
حتی در گونه های ملایم تر نیز حضور پررنگ شاعر به عنوان داور اصلی، نمود دارد:
و انسانی که
در بزرگداشت جنایت هورا می کشد
و سقوط را
با همان لبخندی که بر سرسره می نشیند
جاهل است
انسانی که کوره راه های مریخ را شناخته است
اما هنوز
کوچه های دلش را نمی شناسد
(صفحه21)
برخی از طنز آوری های سلمان هراتی، با نگاهی به شیوه های شناخته شده در آثار پیشین است، به نظر من او در این گونه شعرها با مخاطب عام حرف می زند و بر این اساس از روش های مأنوس ذهن ایشان بهره می برد، چنان که در شعر "عید در دو نگاه" استفاده از طرح شعری از نسیم شمال با عنوان " برف فقرا و برف اغنیا" نمایان است:
عید در دو نگاه
نگاه اول
عید «حول حالنا » است
که واجب است بفهمیم
عید، شوقی است
که پدرم را به مزرعه می خواند
عید، تن پوش کهنۀ باباست
که مادر
آن را به قد من کوک می زند
و من آن قدر بزرگ می شوم
که در پیراهن می گنجم
عید، اقتضای سبز شدن است
یا مقلب القلوب!
نگاه دوم:
عید،
سوپر مارکتی است
که انواع خوردنی ها در آن هست
عید،
بوتیکی است
که انواع پوشیدنی ها درآن هست
عید،
ملودی مبارک باد است
که من با پیانو می نوازم
شب به خیر دوست من!
(صفحه210)
در شعر نسیم شمال، قسمت برف فقرا، با این مصراع آغاز می شود:
توی این برف چه خوب است الو آی گفتی!
و قسمت برف اغنیا:
توی این برف چه خوب است شکار آی گفتی!
نظیر این نگاه دوگانه در شعرهای دیگر سلمان هراتی نیز دیده می شود که با بیانی ساده، تضاد اقتصادی را به تضاد اعتقادی تعمیم داده است و با استهزاء دنیا طلبی، در انکار اهل رفاه و ثروت سخن گفته است.
اما در میان شعرهای سلمان هراتی، سروده ای است به نام "من هم می میرم" که از نظر اندیشه، بیان و به ویژه استحکام ساختاری، نمونه ای ارزشمند در طنزآفرینی است. در این شعر، شاعر به جای آن که در موضع برتری قرار بگیرد و حاصل نگاه و داوری قطعی خود را به رخ مخاطب بکشد، به عنوان راوی، خواننده را باخود همراه می کند تا در تجربه ها و دریافت های او سهیم شود:
من هم می میرم اما نه مثل غلامعلی
که از درخت به زیر افتاد
پس گاوان از گرسنگی ماغ کشیدند
و با غیظ ساقه های خشک را جویدند
چه کسی برای گاوها علوفه می ریزد؟
این یک بند از شعر است، و پنج بند دیگر شعر نیز کما بیش با همین ساختار نوشته شده، ابتدا بیان تفاوت مرگ شاعر با مرگ یکی از روستاییان، بعد بیان علت مرگ، بعد بیان تبعات مرگ آن روستایی و بعد پرسشی که بیانگر نقش آن روستایی در چرخۀ زندگی است.
من هم می میرم
اما نه مثل گل بانو
که سر زایمان مُرد
پس صغرا مادر برادر کوچکش شد
و مدرسه نرفت
چه کسی جاجیم می بافد؟
در هر بند از شعر، وقتی سخن از تبعات مرگ یک انسان روستایی است، تلخی و گزندگی طنز بسیار تکان دهنده می شود:
من هم می میرم
اما نه مثل حیدر
که از کوه پرت شد
پس گرگها جشن گرفتند
و خدیجه بقچه های گلدوزی شده را
در ته صندوق ها پنهان کرد
چه کسی اسب های و حشی را رام می کند؟
تضاد میان "جشن گرگ ها" و اندوه خدیجه که نامزد حیدر است و جهاز جشن عروسی اش را پنهان می کند، بی اعتباری مضحک زندگی را به تلخی بیان می کند.
در دو بند بعدی نیز این تلخی و گزندگی مضحک، به زیبایی بیان شده است:
من هم می میرم
اما نه مثل فاطمه
از سرماخوردگی
پس مادر کتری پرسیاووشان را
در رودخانه شست
چه کسی گندم ها را به خرمن جا می آورد؟
من هم می میرم
اما نه مثل غلامحسین
از مار گزیدگی
پس پدرش به دره ها و رودخانه های بی پل
نگاه کرد و گریست
چه کسی آغل گوسفندان را پاک می کند؟
تأمل در این نکته که مرگ روستاییان بیش از هر چیز به علت کمبود امکانات و فقر است، مقدمه ای است برای آن که دریافت عمیقی از طنز در بند پایانی شعر ، حاصل شود:
من هم می میرم
اما در خیابانی شلوغ
دربرابر بی تفاوتی چشم های تماشا
زیر چرخ های بی رحم ماشین
ماشین یک پزشک عصبانی
وقتی از بیمارستان دولتی بر می گردد
پس دو روز بعد
درستون تسلیت روزنامه
زیر یک عکس ۶در۴
خواهد نوشت:
ای آن که رفته ای
چه کسی سطل های زباله را پر می کند؟
(صفحه198)
ظرافت و ژرفای طنز، پس از خواندن این بند پایانی نمایان می شود.
اگر روستاییان به خاطر محرومیت و نبودن امکانات درمانی با هر حادثه ای، تن به مرگ می سپارند، شاعر شهرنشین، زیر چرخ های بی رحم ماشین می میرد، آن هم ماشین یک پزشک عصبانی، پزشکی که از بیمارستان دولتی برمی گردد.
هم چنین مقایسه میان واکنش اطرافیان روستایی در مرگ انسان، با مرگ در شهر و "در برابر بی تفاوتی چشم های تماشا"، استهزاء مرگ عواطف انسانی در شلوغی شهر است.
پایان شعر نیز با پرسشی است که در پایان تمامی بندها آمده است و اینک در مرگ شاعر شهرنشین، کاستی حاصل از مرگ او را با این پرسش طنزآمیز بیان می کند "چه کسی سطل های زباله را پر می کند؟"