مقالات و یادداشت ها

به یاد بهاری که گذشت

۰۲ تیر ۱۳۹۲ | ۳۲۶۴ | ۰


بهار زیباترین فصلی ست که در میان فصول چهارگانه جلوه گری می کند فصلی که در آن زمین بعد از رخوت زمستانی دوباره بیدار میگردد، طبیعت زیبایی های خود را به رخ هر بیننده ای می کشد و چشم ها را مسحور تماشای خود می کند. درختان شکوفه بار می شوند و جوانه ها سبز می گردند. گنجشکان شادمانه از شاخه ای به شاخه ای دیگر بال می زنند و این شادمانی دوچندان می شود چرا که بهار یعنی آمدن نوروز. همه ما بزرگترها بهار را با طعم عید نوروز کودکی هایمان می پسندیم و دوست داریم، چرا که وقتی بزرگ شدیم و از کودکی هایمان فاصله گرفتیم دیگر نه بهار و نه عید، هیچکدام، رنگ و بوی گذشته خود را ندارد. آن وقت است که دلمان می گیرد و آرزو می کنیم کاش کودک بودیم و بزرگ نمی شدیم. چه دنیای عجیبی ست،وقتی بچه بودیم آرزو می کردیم بزرگ شویم. ادای بزرگترها را درمی آوردیم و کارهای آنها را انجام می دادیم اما وقتی بزرگ تر شدیم و در دنیای آدم بزرگ ها غرق گشتیم،آرزو می کنیم کاش به کودکی هایمان برمی گشتیم.

بهار کلمه ای ست که ریشه پهلوی دارد، در اصل«وی هار» یا «وهار» بوده است و در اصطلاح؛ فاصله بین اعتدال ربیعی و اول انقلاب صیفی است. «بهاران»، «نوبهار» و «بهامین» واژه های دیگری است که در لغت نامه عمید برای کلمه بهار آمده است. بهار معانی دیگری درد؛ به معنای شکوفه و گل درخت نارنج وهمچنین به معنی «بت»، «بتخانه» و «بتکده» و نام آتشکده یا معبدی در بلخ بوده است.

بهار دل افروز در بلخبود    کزان سرخ گل را دهان تلخ بود(نظامی)

وجه تسمیه (دلیل نامگذاری) بتخانه ها به «بهار» شاید به این خاطر باشد که بت ها و بتخانه ها را به زیبا ترین شکل می آراستند، همانگونه که فصل بهار زمین را می آراید و زیبا می سازد.

در ادب فارسی، از آغاز تاکنون، شاعران به توصیف بهار، بیان ویژگی های آن پرداخته یا به اشکالی دیگر از آن یاد کردند. در اصطلاح به این اشعار که موضوع آن بهار است، «بهاریه» می گویند.

آغاز بهاریه سرایی را میتوان با تاریخ شعر فارسی از قرن چهارم یکی بدانیم. نخستین و معروف ترین بهاریه موجود از قرن چهارم متعلق به پدر شعر فارسی، رودکی، می باشد. تشبیهات حسی به حسی و ملموس و توصیفات دقیق، زیبایی خاصی به قصیده ی «بهار» رودکی بخشیده است.

 

آمد بهار خرم با رنگ وبوی طیب
با صد هزار زینت و آرایش عجیب

شاید که مرد پیر بدین گه جوان شود
گیتی بدیل یافت شباب از پی مشیب

لاله میان کشت درخشد همی ز دور
چون پنجه عروس به حنا شده خضیب

بلبل همی بخواند بر شاخسار بید     
سار از درخت سرو مرو را شده مجیب
(رودکی)

 

فرخی سیستانی شاعر قصیده سرای قرن پنجم، بهار را از منظر خود می نگرد، او بهار را در خدمت مدح و ستایش ممدوح خود بکار می برد، کاری که همه شاعران مدیحه سرای دیگر هم می کنند.

 

بهار تازه دمید ای بروی رشک بهار     
بیا و روز مرا خوش کن و نبید بیار

همه بروی تو ماند بهار دیباروی    
همه سلامت روی تو و بقای بهار

***

عشق نو و یار و نوروز وسر سال     
فرخنده کنار ایزد در میر من این حال

روزی ست که در سال نبایدچنین روز     
سالی ست که در عمر نیابند چنین سال

 

در این بین منوچهری دامغانی که به نقاش و تصویرگر چیره دست طبیعت معروف است، به زیبایی هرچه تمام تردر قصاید و مسمط های خود به توصیف «بهار» پرداخته است. بهاریه های منوچهری شاعرقرن پنجم در ادبیات فارسی معروف و زبانزد است.

.

نوبهار آمد و آورد گل و یاسمنا     
باغ هم چون تِبَت و راغ بسان عَدَنا

آسمان خیمه زد از بَیرَم و دیبای کبود    
 میخ آن خیمه سِتاکِ سَمن و نسترنا

***

آمد بهار خرم و آوزدخرمی    
وز فَرِ نوبهار شد آراسته زَمی

خُرّم بود بود همیشه بدین فصل آدمی     
با بانگ زیر و بم بود و قَحِف در غمی

تا کم شده ست آفتِ سرما ز گلستان       
 زیرا که نیست از گل و از یاسمن کمی

 

آمد نوروز هم از بامداد     
آمدنش فَرُّخ و فرخنده باد

باز جهان خرم و خوب ایستاد     
مُرد زمستان و بهاران  بزاد

ز ابر سیه روی سمنبوی راد     
گیتی گردید چو دارالقرار

 

  با توروق دیوان منوچهری که استاد مسلّم توصیف وتصویرگری ست، می بینم که بهار و نوروز موضوعات پر بسامد اشعار منوچهری دامغانی است. بهاریه ها در شعر او به مدح و ستایش ختم می شود. سبک خراسانی پر از شاعران مدیحه سرای قصیده گوست، شاعرانی که به چاپلوسی و بزرگ نمایی شاهان برای بدست آوردن صله وجایزه می پرداختند، در این بین هستند کسانی که اینگونه نبوده اند.

 

پسنده است با زهد عمار وبوذر     
کند مدح محمود مر عنصری را

من آنم که در پای خوکان نریزم     
مر این قیمتی دُر لفظ دری را
(ناصرخسرو)

 

حکیم ناصر خسرو قبادیانی بلخی شاعر اندیشمند قرن پنجم به بهار نگاه دیگر گونه ای دارد، او بهار را مانند شادی های زودگذر این دنیا می داند که نباید به آمدن آن زیاد خوشحال شد همانطور که بخاطر غم های دنیا، نبایست غمگین گردید.

 

چند گویی که؟ چو ایام بهار آید     
گل بیارایید و بادام به بارآید

شست بار آمد نوروز مرا همان      
جز همان نیست گر شش صد بار آید

هر که را شُست ستمگر فلک آرایش     
باغ آراسته او را به شکار آید؟

 

از قرن پنجم به بعد نوع نگاه به بهار و بهاریه ها متفاوت می گردد. نگاه توصیف گرای مدیحه پرداز رنگ می بازد و بهار جنبه تنبّه ، معاد و رستاخیزی به خود می­ گیرد. قسمت تغزل و تشبیب قصیده ها جدا گردیده و قالب جداگانه ای به نام غزل ایجاد می شود که همین خود سبب می شود بهاریه ها به قالب غزل راه پیدا کند و از آنجایی که موضوعات مطرح شده درقالب غزل، غنایی ست، بهاریه ها نیز رنگ و بوی غنایی عاشقانه بگیرد.

سنایی غزنوی شاعر عارف اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم، جنبش و تکاپوی طبیعت در فصل ها  را که نشانی ازقدرت خداوند است به وصف می نشیند.

 

باز متواری روان عشق صحرایی شدند     
باز سر پوشیدگان عقل سودایی شدند

باز بینا بودگان همچو نرگس در خزان     
در بهار از بوی گل جویای بینایی شدند

حکیم عمر خیام، شاعر، فیلسوف و منجم قرن پنجم، اندیشه دم غنیمت شمرانه و خوش باشی خود را اینگونه درآینه ی شعر منعکس گردانیده است:

 

بر چهره ی گل نسیم نوروز خوش است     
در صحن چمن روی دل افروز خوش است

از دی که گذشت هرچه گویی خوش نیست    
 خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است

 

مسعود سعد سلمان شاعر حبسیه سرای قرن ششم بهار را اینگونه توصیف می کند:

 

به نوبهاران غواص گشت ابر هوا    
 که می برآرد سفته لؤلؤ از دریا

به لؤلؤ ابر بیاراست روی صحرا را     
مگر نشاط کند شهریار زی صحرا

 

مولانا جلال الدین بلخی شاعر عارف قرن هفتم، بهار را قیامتی می داند که همه موجودات برای حسابرسی نامه اعمال خود را بدست گرفته اند. این نگاه معادی مولانا برخاسته از دین و عقاید مذهبی ست که فقط مختص به او نمی باشد و در شعر شاعران بعد از او نیز دیده می شود.

 

بیایید بیایید که گلزار دمیده است    
 بیایید بیایید که دلدار رسیده است

چه روز و چه روز است چنین روز قیامت    
 مگر نامه ی اعمال ز آفاق پریده است

 

و گاهی لحن سماع وار مولانای عاشق در شادی آمدن بهار خواننده را به وجد می آورد:

 

آمد بهار ای دوستان منزل سوی بستان کنیم     
گر گرد غزیبان چمن خیزید تا جولان کنیم

آمد رسولی از چمن کاین طبل را پنهان مزن    
ما طبل خانه ی عشق را از نعره ها ویران کنیم

 

سعدی شاعر نصیحت گوی غزلسرای قرن هفتم بهار را یادآور قدرت خداوند و بهترین زمان برای تفکر و اندیشه درهستی می داند، فرصتی برای بیداری از خواب نادانی و جهالت. او حتی در هنگام وصف طبیعت و بهار به پند و اندرز می پردازد.

 

بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار    
خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار

آفرینش همه تنبیه خداوند دل است     
دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار

این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود     
هرکه فکرت نکند نقش بود بردیوار

خبرت هست که مرغان سحر می گویند   
 آخر ای خفته سر از خواب جهالت بردار

 

حافظ شیرازی شاعر عارف قرن هشتم، بهار را توبه شکن می داند و از بین برنده غم، اندیشه ی خوش باشی در شعراو موج می زند، آنجا که می گوید:

 

بهار گل طرب انگیز گشت وتوبه شکن     
به شادی رخ گل بیخ غم ز دلبرکن

رسید باد صبا غنچه درهوا درای     
ز خود برون شد و بر خود درید پیراهن

 

یا:

 

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی     
که بسی گل بدمد باز و تو درگل باشی

من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش     
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

 

کاملاً مشهود است که بهاریه های شاعران سبک عراقی توصیفی و جزئی گرایانه نیست، در شعر آنان تنها اشاره ای به بهار و مظاهر آن شده و بعد شاعر به بهانه فصل بهار مقصود و هدف اصلی خود را بیان کرده است.

به جستجوی بهاریه های شاعران معاصر چند مجموعه شعر را زیر و رو کردم، تنها چیزی که نصیبم شد ردپای کمرنگی از بهار و روح بهارانه در شعر شاعران معاصر بود، شاید دلیل آن شهر نشینی و دور افتادن از دامان مادر طبیعت است. زندگی و دغدغه های روزمره حتی شاعران را ازدیدن زیبایی های بهار دور ساخته است و تنها چیزی که در شعرشان موج می زند، غم واندوه، یأس و ناامیدی، تاریکی و تیرگی ست. شاعر معاصر بهار را جز تکرار چیزی نمی داند، آنجا که لب به سخن باز می کند:

 

بعد یک سال بهار آمده می بینی که     
باز تکرار به بار آمده می بینی که

غنچه ای مژده پژمردن خود را آورد     
بعد یک سال بهار آمده می بینی که... (فاضل نظری)

این همان نوع نگاهی ست که قبلاً از ناصر خسرو دیده بودیم.

شاعری که بهار را در فضای شهری می بیند، توصیفی که از بهار ارائه می کند مانند گل مصنوعی ست در برابر گل طبیعی.

 

این فصل بهار است، نفس سبز کن ای باغ
خوش باش پس از این همه رنجی که کشیدی

ای باد بهاری قدمت برکت شهر است    
 رنگین شده رد تو به هر جا که رسیدی (فریبا یوسفی)

 

و آن زمان که شاعر چشم به حقیقت می گشاید، تازه به فاصله خود بهار پی می برد، می فهمد که حتی گل ها هم دیگر در این زمانه بویی ندارند.

 

امسال نیز، یکسره سهم شما بهار     
ما را در این زمانه چه کاری ست با بهار

گل های بی شمیم به وجدم نمی کشند     
رقص در این میانه بماناد تابهار (محمد علی بهمنی)

 

بهاریه ها در شعر شاعران معاصر کمتر به چشم می خورد، بهتر آن است بگوییم شعر توصیفی مختص به بهار نداریم یا کم است و اگر نامی هم از بهار آمده مانند واژه های دیگر در نظم هم نشینی یک کلام، خود را جای داده است و اگر بخواهیم مقایسه ای کنیم بین بهاریه های کهن فارسی و بهاریه های امروزی، به آسانی متوجه تفاوت های موجود بین آن ها خواهیم شد، تفاوتی که حاصل نگاه و زاویه دید هر شاعر و عصر و زمان حیات او می باشد. این نوشته را با قسمتی از شعر «شکوه رستن» فریدون مشیری به پایان می بریم..

چگونه خاک نفس می کشد؟
-بیاموزیم:
 شکوه رستن، اینک
 طلوع فروردین
 گداخت آن همه برف
 دمید این همه گل
شکفت این همه رنگ
 زمین به ما آموخت:
 ز پیش حادثه باید که پای پس نکشیم
 مگر کم از خاکیم؟
 نفس کشید زمین
 ما چرا نفس نکشیم؟
امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: ۲.۷۵ با ۴ رای


نظرات

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.

موضوعات