حق السکوت؛ نگاهی به شعر محمدمهدی سیار

30 فروردین 1391 | 4963 | 3

حق السکوت، مجموعه ی 41 غزل از محمدمهدی سیار است با غزل هایی که بیشترشان پنج یا شش بیت دارند.
هر چند سیار در قالب های دیگر به خصوص نیمایی نیز آثار درخشانی دارد اما این مجموعه را به غزلیاتش اختصاص داده.
مجموعه ی پیشین او "بی خوابی عمیق" بود که در قالب تنوع داشت. غزل های برجسته ی بی خوابی عمیق، در حق السکوت نیز درخشش دارند.‏

آن قدر مایه و سواد ادبی ندارم که بخواهم شعر محمدمهدی سیار را در جریان شعر معاصر ببینم و تحلیل کنم یا بفهمم دقیقاً از کدام جریان یا از کدام شاعر چقدر یا چطور تأثیر گرفته یا در کدام ژانر، بهتر یا بدتر از کدام شاعر، شعر گفته.‏
اگر هم به ضرورت، شعر او را با شعرهایی که از دیگران خوانده ام مقایسه کنم از روی احاطه بر جریان های ادبی نیست.‏
محمدمهدی سیار یکی از شاعرهای دوست داشتنی من است که همیشه شعرهایش را دنبال می کنم. این متمایز بودن برای من دلیل هایی دارد. از زبان شعری او که معمولاً استوار و بدون تکلف و شاعرانه است گرفته تا "آنِ" شعرهایش و وجود لایه های عمیق در در آثارش و نیز دلایل دیگری که با مصداق هایی از شعر خودش بیان خواهم کرد.‏
شاید تحصیلات عالیه ی فلسفی سیار در لایه دار شدن شعرهایش بی تأثیر نبوده و به ابیات شعر او عمق بخشیده باشد اما هنر سیار در این است که علیرغم تحصیلات فلسفی هیچ گاه گرفتار قلمبه گویی و اظهار فضل و تعقیدات زبانی و مضمونی نشده و روانی و صمیمیت زبان را در عین استواری و دستورمندی و شاعرانگی تا جایی که می توانسته حفظ کرده... زیاد مواجه شده ام با شعرهایی که شاعرانشان اگر دیشب چندصفحه ای از ترجمه ی یک کتاب فلسفی غربی را خوانده اند امروز همه ی اصطلاحات قلمبه ی آن کتاب را توی شعرشان ریخته اند و لابد خواسته اند به مخاطبانشان بفهمانند ما چیزهایی بلدیم که شما بلد نیستید...‏

از ابیات عمیق شعر سیار که پشت تصاویر عینی آن لایه هایی از ذهنیت های قابل تأمل و زیبا جریان دارد می توان به این ابیات اشاره کرد:‏

تکه ای از آسمان بوده ست روزی این زمین
رعد و برقی در دل هر سنگ باقی مانده است
همدم ای کاش هاییم و غبار آهمان
روی کاشی های آبی رنگ باقی مانده است

تمایز دیگر شعر سیار برای من در هم آمیختگی و یکی شدن مرزهای شعر اجتماعی و شعر مذهبی و شعر اجتماعی و حتی گاهی شعر عاشقانه است.‏
در حق السکوت کم نیستند ابیاتی که در عین اجتماعی بودن، شخصی اند یا در عین مذهبی بودن، اجتماعی اند یا در عین اعتراض بودن مذهبی اند.‏
مثل این بیت که مقطع یک غزل علوی است که هم اجتماعی است هم مذهبی است و هم اعتراض:‏

تو رفته ای و زمین مانده است و ما اینک...‏
و میزهای پر از بخشنامه...روی زمین

یااین ابیات:‏

شما به سایه ی باغات خویش خوش باشید
اگرچه باز گلویی دم از فدک بزند
رها کنید علی را که مثل هر شب خویش
به زخم کهنه و نان جوَش نمک بزند
امیر قافله گیرم که عزم جنگ کند
نشسته اند سواران؛ که را محک بزند؟

یا این بیت که هم یک شعر شخصی است و هم مذهبی:‏

مرور می کنم این سال های هجری را
پر از تلاقی ماه محرم و عیدم

شاید دلیل این درهم آمیختگی شیرین، شخصیت ویژه ی "من"ِ شعرهای سیار باشد.‏
در شعرهای سیار، "من"ِ شعر، یک منِ شخصی با دغدغه های محدود فردی نیست بلکه یک "من"ِ اجتماعی و مذهبی و متعهد و دردمند است. حالا این "من" اگر حرف های شخصی اش را هم در شعرش به میان بیاورد؛ مثل این است که حرف یک جامعه را زده باشد چون از جامعه جدا نیست و اگر از دردهای فردی اش بگوید انگار  دست روی دردهای جامعه گذاشته.‏
وقتی مذهب و اعتقادات اصیل در جان یک شاعر رسوخ کرده باشد؛ سروده های مذهبی او هم به لطافت عاشقانه هایش خواهند شد و وقتی دردهای یک شاعر ، ریشه در اعتقاداتی اصیل داشته باشند؛ او حتی اگر عاشقانه بگوید شعرش شعر متعهد و حتی شعر مذهبی خواهد بود.‏
به نظرم این "من"ِ اجتماعی به جز در دو یا سه غزل عاشقانه، در تمام غزل های حق السکوت جریان دارد و به خواننده اجازه می دهد به راحتی خودش را جای شاعر بگذارد و حرف های شاعر را حرف های خودش بداند. بالاتر از این؛ باعث می شود زبان اعتراض شاعر نیز برای خواننده، شاعرانه و دلنشین و اثرگذار باشد.‏
نمونه ی متعالی این "من"ِ اجتماعی در شعرهای جاودانه ی قیصر، جریان دارد. مثل آنجایی که فقط در دوخط، هم عشق خودش را به مردم ابراز می کند و هم به همین مردم سرسختانه اعتراض می کند. بی شک این اعتراض  برای همین مردم که شعر او را می خوانند قابل پذیرش و تأثیرگذار است:‏

دردهای من
اگرچه مثل درد مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است

شاید برای بعضی شاعرانی که شعر اعتراض رابه عنوان یک ابزار کارآمد اجتماعی و رسالت یک شاعر متعهد برگزیده اند و بیشتر از هر موضوعی به آن می پردازند؛ حق السکوت، نمونه ی خوبی باشد که نشان دهد می شود هم شاعر اعتراض بود و هم شاعرانگی را فدای اعتراض نکرد‏:‏

بگو به باد که من آفتابگردانم
جز آفتاب به ساز کسی نرقصیدم
گل محمدی ام من، سلامم و صلوات
ولی سراپا تیغم اگر بچینیدم

از دوست داشتنی های من در شعر سیار، گره خوردگی احساس و اندیشه است به خصوص در شعرهای مذهبی او مثل این بیت ها:‏

من پشت پرچین بهشت کوچکم دیدم
هیزم به دوشان جهنم های عالم را
ماهم هلالی می شد و من در حلولی سرخ
می دیدم آغاز محرم های عالم را

همین گره خوردگی احساس و اندیشه است که می تواند مصرف شعر مذهبی را از کارکردهای مناسبتی و زودگذر فراتر ببرد و شعر مذهبی را به متن جامعه بکشاند.‏
شعر مذهبی سیار نیز می تواند نمونه ی قابل تأملی باشد برای شاعرانی که خیال می کنند برای تحریک احساس مخاطب باید از قصابی و صریح گویی های خارج از چارچوب و غیر شاعرانه کمک بگیرند.‏
پای این واژه های ساده، بهتر می شود اشک ریخت:‏

بی تاب نیستیم... خداحافظت پدر!‏
بی آب نیستیم... خدا حافظت عمو!‏
امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: 4.5 با 20 رای


نظرات

ایمان
03 اردیبهشت 1391 09:25 ق.ظ
پیوند شاعرانگی لطیف و اندیشه عمیق ویژگی مشترک همه شعراییه که به شعر زنده اند

محمد هادی مقیسه
30 مهر 1391 10:57 ق.ظ
ممنون بسیار عالی بود
برای شاعر شدن ماهم دعا کنید...
یاعلی

محمدمهدی عبداللهی
15 اردیبهشت 1392 09:53 ب.ظ
تشکر و سپاس از برادر بزرگوارم جناب بیاتانی عزیز
واقعا زیبا و دلنشین بود

تنها کاربران ثبت نام کرده مجاز به ارسال نظر می باشند.

موضوعات