گویا اولین بار در سال 1979 میلادی ، هنرپژوهی بنام جین دارکی[1] به آنچه به فارسی "قاب بندی مساله"[2] خوانده شده اشاره کرد[3]. جان کلام او شاید این باشد که هنرمند در آستانه ی خلق اثر هنری، و درست در لحظه ی انکشاف اثر در ذهن خود، دامنه ی گسترده ای از اولویت ها را به صف می کند و به ترتیب اهمیت - البته از منظر خود- مرتب می نماید و در نهایت از خلال همه ی آن قابها به موضوع، - که دارکی آن را "مساله طراحی (هنری)"[4] می نامد- می نگرد.
مدتی بود که به بهانه ی کنگره ای بزرگ برای بزرگداشت شاعری بزرگوار، ذهنم مشغول این مقال بود که اگر شاعری بخواهد از نوشته هایش گزیده ای برگزیند و به پیشخوان کتابخانه ها تقدیم نماید، با کدام عینک به آثارش خواهد نگریست؟
اگر بپذیریم که اولویت ها را نگرش و رویکردهای کلی انسان تعیین می کند، پس باید بپذیریم که اهل هنر نیز هریک از فرازی خاص به موضوع می نگرند و به تناسب دیدگاهشان، منظری را می پسندند.اینکه دنیای هرکس منحصر به خود اوست و در نگاه دیگری ناآشنا را شاید شنیده باشیم اما این را هم باید بپذیریم که آرمان ها، دنیاهای خصوصی ما را آنچنان به هم نزدیک می کنند که گویی آنها را باهم شریکیم و چه بسا از منظری یکسان به دنیا می نگریم.
نگارنده در این فرصت کوتاه برآنست تا به آنچه از پیش خود، "اولویت های شاعرانه شعرای آیینی" نامیده است اشاره و به کیفیت و اهمیت این اولویت بندی اصرارکند.
هرچند آنچه گفته شد را باید در مقالی موسع پی گرفت، اما آنچه به کار این مقال می آید این است که هنرمند ما -که همان شاعر مزین به کسوت آیینی سرایی است- هم ناگزیر از این انتخاب ها و اولویت هاست. شاعر، در هنگام بارش ذهنی[5]، و در لحظه ای که گاهی لحظه ی تولد اثر هنری نامیده می شود، یعنی درست هنگامی که مفهوم اثر هنری در ناخودآگاه شاعر به خودآگاه او راه می برد، در واقع مشغول چیدن قاب هایی است که قرار است از شیشه های زلال آن ها، به فرزند معنویش خوش آمد بگوید. چون مخاطب این نونویس کوچک، شعرای عزیز آسمان سرا هستند شاید بهتر بتوان گفت که این اولویت ها درست در هنگامی به دیده می آیند که قلم شما برای یافتن راهی برای نشان دادن جوهر آسمانی شعر به دیگران، به این در و آن در می زند. لحظه ای وزن دل می برد و دمی قافیه رخ می نماید. گوشه ای ردیف می نشیند و گاهی مضمون سایه بر قلم می اندازد، فرم پیدا می شود و پیام گم می شود و شاعر - این ناگزیر از به دیده آوردن ندیدنی ها و شنواننده ی ناشنیدنی ها -، در موج موج شکل و شعر و فرم و مضمون و کشف و پیام و هزار آیا و امای دیگر چون بحرآزموده ای توانا پامیکشد و سر می اندازد تا شاید به ساحل شعر بیفتد و آن فرزند آسمانی در آغوش ارادت و محبت او آرام گیرد.
آدمی در زندگی کوتاه خود پیوسته درحال گزینش است. انتخاب این ناگزیر اختیار، این قربانگاه مدام، تنها داشته ی انسان است تا به آن به آسمان برسد یا در کوره راه گل آلود دنیا سرنگون شود. انتخاب، موهبت بزرگ خداوند مهربان است، او که ما را لایق انسانیت دید و طاعت ناچیزمان را به بهای محبت خویش خرید و شعر این رمز ناگشودنی که از ساده ترین دستمایه ها که همان الفاظ اند برآمده، گویی طلسم تاابد ناگشودنی انتخاب ها و چه بسا قربانگاه قربانی های هنرمندانه ی ماست.
و اینجاست که ابراهیم شعر، پیاپی باید فرزندی را به پای دیگری فدا کند. مضمون یا فرم؟ فرم یا ردیف؟ ردیف یا پیام؟ پیام یا وزن؟ و وزن یا کشف؟ هرچند او می کوشد تا به تعادلی شیوا از تمام عناصر درونی و بیرونی شعر دست یابد اما چه بسیار می شود که در چالش راهیابی به قله ی تعادل، یکی را بر دیگری ترجیح می دهد و همین، یعنی یکی - با تمام شایستگی ها و اهمیتش - برادرانه قربان دیگری می گردد و تمام این پرسش های به ظاهر ساده، یکباره بر سر شاعر آوار می شود و چه افسوس ها و کاش ها و هیهات ها که کاش ممکن بود! و کاش راه می داد! و کاش جا می شد! و کاش جا داشت!
حالا - در خلال شکل گیری شعر-، اولویت ها چون چراغ ریسه های جشن، پی در پی روشن و خاموش می شوند و تا میخواهی یکی را... دیگری چشمک می زند و کار آنوقت سخت تر می شود که پای قربانی عزیزترین ها به میان می آید. کشفی بزرگ یا حریمی بلند؟ فرمی دلربا یا رسالتی سترگ؟ براستی مساله ی من کدام است؟
براین لاوسن[6]- هنرپژوه برجسته معاصر- در جایی از کتاب خود که برگردان عنوان آن "طراحان چه می دانند؟"[7] است درباره اصول راهنما[8] - یعنی اصول پسندیده شده و پر بسامد در آثار هنرمند- می نویسد که بنظر می رسد که اصول راهنما برآمده از عقاید، آرمانها و باورهای طراح باشد.[9] و این سخنی قابل تامل است. در حقیقت شعر، آیینه قلب شاعر است و شاعر با سرودن، خودش را در ویترین کلمات و ابیات و انتخاب ها به دیده می آورد، تا خریدار او که باشد؛ آقایی آسمانی یا ولگردی ژنده پوش!
این جهان بینی شاعر است که در ابیات او کشف می شود و یادم می آید در بحث مفصلی که با دوستی روانشناس داشتیم، این نتیجه بدست آمد که چه بسا شعر، نیمرخ روانی[10] شاعر است. شاعر، خود را، نگاه خود را، آرمانها و آرزوهای خود و تمام دارو ندار خود را در آیینه شعر می نماید و اینگونه است که شعری نجیب می شود و دیگری سرکش. یکی ملیح می شود و دیگری زشت روی.
برادر و خواهر آسمانی ام! وقتی در دایره بزرگ انتخاب هایمان، سرمست از کشف های آنچنانی و وزن های پویا، فرم های بی نظیر و گوشه های پنهان روضه، چشممان در انتخاب ها روی چراغ های قرمز می لرزد؛ و آنگاه که قلم می رود که بسراید و کسی در درون ما از او می خواهد که به خود آید؛ و وقتی سرخوش از تشویق ها و بهت ها و اشک ها، دلمان می خواهد بیشتر و بیشتر بکاویم و شعر پیدا کنیم، شاید در حیرانی و سرخوشی و غافل از نقطه ی پرگار! ، حواسمان کمتر به این باشد که نور صدای آن آسمانیان غریب، در هجوم فرم و کشف و قافیه کم سو شده است و انگار گوشمان برای شنیدنشان جایی نگذاشته.
درد برای آدمی همیشه نازیباست، و دردمند قابل ترحم و دلسوزی. اما در مقام اهالی آسمان، چه بسا کشتاری جانگداز، - بواسطه ی آنچه خود اهل آسمان می دانند - زیبا باشد. و آیا اگر واقعه جانگداز است، بیت های ما هم باید تنفر برانگیز و دلخراش باشند؟
آری؛ رسالت شاعر آیینی سرودن واقعیت هاست اما سرودنی شاعرانه و چه بسا کلمات رقت انگیز، بیت های جانگداز و شعرهای مکشوف که به احترام و حرمت آسمانیان، از دفتر شعرای محترم خط خورده اند. شاید در این آسمان، باید زشتی ها را هم زیبا سرود و شاید سرودنی که از آن عطر درس آموزی و بلند همتی به مشام آید و تصویرهای دلسوزش، چشم وجدانها را باز کند. و به قول دوست شاعرم سیدمحمدجواد شرافت، اگر از دردها می گوید، از درمان ها بیشتر بگوید و در زندگی آسمانی ها، درمان دردهایش را بجوید.
اینجا، از چشم شاعر آسمانی، تابوت هم بهانه ای برای یادآوری قشنگی هاست:
مثل شروع زندگی مرتضی و من
بی زرق و برق و ساده و محکم درست کن[11]
شاید در بی نشانه ها نشانه بجوید:
نشان خشت کجی را که دست ظلم نهاد
هماره باید از آن قبر بی نشانه گرفت[12]
و گاهی در تصویری زخمی، بذر لطیف بغضی را بکارد که تا سالها بار حزن و اشک بردارد:
حالا نکند پنجره را وا بگذاری
پرپر شود این لاله ی زخمی به نسیمی[13]
و شاید خود را در آینه ی آسمان ببیند و رشکی بر جان خویش و شعرش بنشیند:
احتراق لاله را دیدیم ما
گل دمید و خون نجوشیدیم ما[14]
و چه بسا مخاطب را به وجد خویش بخواند:
کو شیردلی که پنجه با شیر زند
بی حمله ره هزار نخجیر زند
ماند به تو خورشید، اگر بخروشد
ماند به تو شیر اگر که شمشیر زند[15]
و شاید طعنه ای جانکاه که در جان شعر بماند و بماند و بماند ...
آرام حریر دامنش را گسترد
پوشاند تن مطهرش را خورشید[16]
و شاید از نگاه این ابیات، شعر، اول باید به داد خود برسد، بعد به داد دنیا. شاعر می کوشد خود را در دایره بزرگ بایدها بیابد و بداند کدام اشاره را باید و کدام نکته را نباید سرود. آیا شاعر، کوشیده است تا خود را بسراید یا آرمانهایش را یا هردو را؟
همه ی آنچه گفته آمد، شاید در اولویت بندی حکیمانه خلاصه می شود؛ یعنی ترتیب بین دهها و صدها مصلحت و فن و تشخیص و تجربه ذهنی؛ همه ی آنچه در یک پیکره ی واحد، شعر نامیده می شود. اولویت هایی که همه مهم هستند، اما که می داند که شاعر سرانجام، کدام را بر کدام ترجیح می دهد و شعر بر محور کدامیک متولد خواهد شد؟
اما در این میان، وقتی از شاعر آیینی سخن به میان می آید، ناخودآگاه دست ذهن پرسشگر مخاطب بسوی شعر دراز می شود و از آن، راهی برای رفتن و درمانی برای دردهایش می طلبد. اینجاست که تشخیص درست و انتخاب های بجای شاعر می تواند چون پیری خردمند، آیینه تمام نمای رفتار و گفتار آسمانیان باشد؛ آنچنان که مخاطب، درخلال ابیات آن، مامنی امن برای دغدغه هایش بیابد. همان چیزی که برای زیستن آسمانی به آن نیازمند است.
بر شاعر آیینی است که به این چشم انتظاری ها پاسخی درخور دهد و بکوشد مخاطبش را با منش آسمان آشنا کند و چه بسا این شاعر است که باید دغدغه ها را به دیده آورد و آنگاه پاسخ دهد و چه بسا دردهایی که جامعه به آن دچار است اما در هجمه ی دردهای رنگارنگ، گرد غفلت بر آن نشانده و طبیبی مشفق می طلبد تا درد را به دیده آورد و درمان کند. آنچنان که در آغاز سخن گفتیم که شعر آیینی اگر از دردها می گوید، باید از درمان ها بیشتر بگوید و در زندگی آسمانی ها، درمان دردهایش را بجوید. و چه درمانی بهتر از شفاء دارالشفاء.
کوشش شاعر برای سرایش لحظات زندگی ارجمند اهل بیت رحمت صلوات الله علیهم اجمعین، انتخابی ارزشمند است که می تواند اولویتی نورانی برای شعر باشد. اولویتی که شعر را از پله ای کوتاه، به ایوانی بلند برای تجلی انوار آسمانی بدل نماید.
اینکه شعر آیینی موهبت جبرائیلی خداوندی است را می دانیم اما ما بر غنای آن موهبت بزرگ، چقدر افزوده ایم؟ انتخاب، این ناگزیر انسان که بهشتش را به مشتی گندم بدل می کند، مبادا باغ آسمانی ما را به باغچه ای زمینی بدل کند که هرچند گاهی برگ و بری دارد اما چهارفصل میوه نخواهد داشت و میوه هایش هم بهشتی و ماندگار نخواهد بود.
منابع:
لاوسن، براين، (1387)؛ "طراحان چگونه ميانديشند؟"، ترجمه: دكتر هادي نديمي، تهران: انتشارات دانشگاه شهيد بهشتي.
Darke J (1979). The Primary Generator and the Design Process Design Studies, 1(1): 36-44
Lawson, B. R. (2004). What Designers Know? Oxford, Architectural Press.
بمنه و کرمه
حامد اهور. 19-10-92. قم المقدسه
[10] از خلال آن گفتگوها، اینقدر دانسته ام که نیمرخ روانی تصویری از روان انسان است که با بررسی علمی وجوه متفاوت شخصیت او به دست می آید و معیاری برای تشخیص های روانشناسانه است.
[11] حجت الاسلام رضا جعفری - گفتگوی صدیقه طاهره سلام ا.. علیها با فضه خادمه درباره تابوت حضرت
[12] استاد غلامرضا سازگار (میثم) - در مصیبت صدیقه طاهره سلام ا.. علیها
[13] سید حمیدرضا برقعی - در مصیبت صدیقه طاهره سلام ا.. علیها
[14] احمد عزیزی - در مصیبت صدیقه طاهره سلام ا.. علیها
[15] استاد محمدعلی مجاهدی (پروانه) - در مدح حضرت ابوالفضائل عباس بن علی علیهماالسلام
[16] استاد محمدعلی مجاهدی (پروانه) - در مصیبت برخاک ماندن پیکر سیدالشهداء علیه السلام