من مثل نسل سوخته ی دور از آفتاب، محتاج چند متر مربّع تنفّس ام
شاعر: علیرضا بدیع
۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱ |
۳۵۳۵ |
۰
بیزارم از طراوت اردیبهشت ماه، در انتظار خش خش پاییز مانده ام
در گوش این اتاق سه در چار مدتی است، غیر از ترانه های فروغی نخوانده ام
موی پدر از آینه خاکستری تر است، رنگ نگاه مادرم از قهوه تلخ تر
اوقات را به کام همه تلخ کرده ام، نفرین به من که آینه ها را شکانده ام
این خانه بوی شربت اعصاب می دهد...این شهر بوی الکل طبّی...دیازپام...
تا خاک از تشنّج من بارور شود، در بادهای هرزه دلم را تکانده ام
من آدم ام، رسالت ام اندوه زندگی است، من عادلانه با همه تقسیم می کنم
اندوه شاعرانه ی خود را که سال هاست، از مصرعی به مصرع دیگر کشانده ام
قرآن روی طاقچه لب بسته سال هاست؛ گلدسته های مسجد پژمرده اند...آه!
از مردگان سراغ خدا را گرفته ام، دستی اگر به سنگ مزاری رسانده ام
من مثل نسل سوخته ی دور از آفتاب، محتاج چند متر مربّع تنفّس ام
عالیجناب جامعه! خورشید کو؟
که من
بر شانه های این شب دم کرده مانده ام...
من متن زندگانی از دست رفته را، با نقطه ی گلوله به پایان رسانده ام
من متن زندگانی از دست رفته را با نقطه ی گلوله