سال های ممتدی که بی تو مُرد؛ لحظه های اندکی که با تو زیست
شاعر: پروانه نجاتی
۲۴ خرداد ۱۳۹۱ |
۱۴۸۱ |
۰
می توانی ادعا کنی که هست، می توانی ادعا کنی که نیست
عشق بود آن شکوه بی نظیر، باز هم سوال می کنی که: چیست؟
زندگی امان نمی دهد مرا تا بگویمت کجای ماندنیم
عاقبت تمام می شود چو شمع آن که لحظه های خویش را گریست
در نگاه من خطوط درهمی است طرح یک غروب عاشقانه، آه
باز هم بخوان تو این خطوط را، قصه های تلخ نیز خواندنی است
از دریچه ی خیال نازکش، دل تو را مرور می کند هنوز
سال های ممتدی که بی تو مُرد؛ لحظه های اندکی که با تو زیست
عاشقانه می توان شروع کرد عاشقانه می توان تمام شد
آن چه ذهن زندگی از آن پر است این «چگونه ها؟کجا؟ وَ کی» است
چشم های آشنای تو چقدر پلک های عاشقانه می زند
می توانی ادّعا کنی که هست، می توانی ادعا کنی که نیست!