همين که آينه ی چشم آبی ات تر شد
به هر کوير که کردی نگاه؛ «بندر»شد
زمان به روز نخستين معاشقه برگشت
زمين به بوی نخستين هوس، معطر شد
تفنگ ها همه با يک اشاره چوب شدند
دوباره نامه بر شهرمان کبوتر شد!
به لطف عشق تو «ماه» «ستاره»گان شدی و
به دست باد، گل آفتاب پرپر شد!
خدا برای تو اسپند روی آتش ريخت
و روی ماه حسود از حسد، مکدر شد
تو «گل» شدی و نتيجه در اين رقابت سخت
ميان هر دو جهان ، باز هم برابر شد!
بنای فاصله ـ ديوارـ از ميان برخاست
چراغ رابطه روشن، جهان پر از در شد
ولی دوباره در آيينه های چشمانت
خيال روی کس ديگری مصور شد
و ناگهان همه ی آن هزار و يک رؤيا
بدل به خاطره ای تلخ و گريه آور شد!
تو چشم بستی و کم کم سکوت سرد کوير
هوای دائمی آسمان بندر شد!