(آرشیو پدیدآورنده امید مهدی نژاد)

دفتر شعر

چرا نبض دلت را از زن رمال می گیری؟

سراغ حال را از روز و ماه و سال می گیری
به جبران گذشته، انتقام از حال می گیری

از آن دیوار بی تقصیر، از آن رؤیای بی تعبیر
از این آیینه های بی ریا اشکال می گیری

خدا با توست، ما با تو، ببین ارض و سما با تو
چرا نبض دلت را از زن رمال می گیری؟

کف فنجان خالی خیره می مانی به هر تقدیر
نقوش قهوه ات گنگند اما فال می گیری

پی فردای روشن فام از شب راه می پرسی
سراغ نور را زا سایه ای سیال می گیری

کجا خواهد کشید آخر تو را، ما را، نمی دانی
ولی این خط بی آغاز را دنبال می گیری

::

تو آن قویی که آویزان اردک ها نمی مانی
و از پای همین مرداب روزی بال می گیری
 


23 اردیبهشت 1397 84 0

تا پای چشمه رفتیم، لب تشنه بازگشتیم

آن چشم لاابالی وآن ابروی هلالی
دادند ناظران را فی الجمله گوشمالی

تا پای چشمه رفتیم، لب تشنه بازگشتیم
حیف دهان ما بود آبی به این زلالی

مستان سبو شکستند از بند و گشت رستند
ما دستگیر گشتیم با شیشه های خالی

ایام شد به کامت، بی ما ولی حرامت
آن کار های عالی، آن حال های عالی

از سفره ی رعیت نان می برند و قاتق
یک روز دزد و سارق، یک روز خان والی

از متهم می افتد عکسی کنار قاضی
محکوم می گریزد با حکم انتقالی...

گفتیم:«چیست تکلیف؟»، «تکلیف چیست؟» گفتند
جای جوابمان بود این جمله ی سوالی

::

یک مشت خرده ریزند، بگذار تا بریزند
افکار فی البداهه، ابیات ارتجالی

تقدیر روبه رویم، غم دست بر گلویم
او موج کوه پیکر، من قایق پدالی

پایان قصه را هم کاری نمی توان کرد:
یادم تو را فراموش آغوشم از تو خالی
 


23 اردیبهشت 1397 100 0

گاه باید رفت، باید رفت و تنها رفت، اما...

محض خوبی اصل شادی عین آگاهی ست گاهی
کوره راهی رو به ناپیدای گمراهی ست گاهی

گاه سرکش گاه خونی، پنجه ی خون ریز شاهین
لیز و لغزان و گریزان پولک ماهی ست گاهی

گاه شعر آسمان فرسای حافظ سخت موجز
شبه ابیاتی خراب و سست و افواهی ست گاهی

بی نگاهی، بی کلامی، شرمی از حتی سلامی
ماجرایی با همین داغی و کوتاهی ست گاهی

قلب حکاکی شده روی چناری، یاد یاری
اشک افتاده به روی کاغذی کاهی ست گاهی

اتفاقی در خیال شاعر از خویش خسته
اختلافی در حساب مرد بنگاهی ست گاهی

گاه تنها شانه ی امنی برای گریه کردن
زیر باران های وحشی چتر همراهی ست گاهی

عشق چیزی نیست، حالی نیست، آیینه ست و ماییم
آه این آیینه هم زنگاری و آهی ست گاهی

::

گاه باید رفت، باید رفت و تنها رفت، اما
عاشقی محکم ترین برهان خودخواهی ست گاهی
 


23 اردیبهشت 1397 576 0

افسار دریا در مشت ماه است

در گیر و دارم، در رفت و آمد
لختی مصمم، لختی مردد

نقش از پی نقش، رنگ از پی رنگ
مد از پی جزر، جزر از پی مد

حالی به حالی، فکری خیالی
یا بهتر از خوب، یا بدتر از بد

ترکیب دادند خاک و خدا را
جسم مکدر، روح مجرد

خواندیم یکریز، از فرش تا سقف
راندیم یکسر، از صفر تا صد

ماهی گرفتیم از بحر استخر
گردو نهادیم بر سقف گنبد

بر باد دادیم سرمایه و سود
سهو مؤکد، غبن مشدد

::

گفتند توفیق تا آمدی رفت
گفتند اقبال رفتی و آمد

گفتند دیر است، دستی بجنبان
کفشی به پا کن، دور است مقصد

گفتند دیر است، گفتیم زود است
گفتیم فردا، گفتند باشد...

دی شیخ تا روز مهمان ما بود
چیزی نمی گفت، حرفی نمی زد

گفتیم برخیز با هم بگردیم
ما هم ملولیم از دیو و از دد

گفت از تو و من آبی نشد گرم
گفت از ملولان کاری نیاید

::

افسار دریا در مشت ماه است
گر می کشی پل، گر می زنی سد

در انتها چیست، ای شط جاری
آن سوی خط کیست، ای بوق ممتد؟
 


23 اردیبهشت 1397 52 0

فرشتگان به گلویت اشاره می کردند...

و سایه ها که جهان را اداره می کردند
به خون تپیدن ما را نظاره می کردند

قماش قدسی حق را به هیکل ابلیس
به ضرب قیچی و چاقو قواره می کردند

چه ابرهای سیاهی، چه بادهای بدی
که شام غم زده را بی ستاره می کردند

خبر رسید که سرهای سرورانم را
به رسم کهنه ی کین بر مناره می کردند

خبر رسید که نعش برادرانم را
ملات باروی دارالاماره می کردند

و چشم های تماشا میان بهت و سکوت
جنازه های رها را شماره می کردند

و عاشقان حسین و نواسگان یزید
بر این بساط نبردی دوباره می کردند

و ماندگان به تکاپوی راهیان خیره
هنوز سبحه به کف استخاره می کردند
::
حسین منتظرت بود، چشم در چشمت
فرشتگان به گلویت اشاره می کردند...
 


23 اردیبهشت 1397 72 0

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟

نه توصیفی که می گویند راوی های افسانه
نه تصویری که می سازند شاعرهای دیوانه

نه در آن کوهسارانی که می لرزند بر سینه
نه در آن آبشارانی که می ریزند بر شانه

نه شیرین کاری ماهی که افتاده ست در برکه
نه آتش بازی شمعی که می گیرد به پروانه

نه در سلما، نه در لیلا، نه در شیرین، نه در عذرا
نه در اکناف ترکستان، نه در اقصای فرغانه

نه در آن «شاه دختر ها»، نه در آن «شط پر شوکت»
نه در «ری را»، نه در «آیدا»، نه حتی در «گلستانه»

همین جا بود، اینجا، روی مبل رنگ و رو رفته
همین جا روبه روی جعبه ی جادوی روزانه

همین جا بود اینجا غرق در بحر غمی کهنه
همین جا، گرم صحبت با مراحم های پرچانه

همین جا، پشت کوه ظرف های چرب و ناشسته
همین جا، در کلنجار اتو با رخت مردانه

همین رنگی که افتاده ست بر چای تر و تازه
همین بویی که پیچیده ست توی آشپز خانه

«کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟»
بیا اینجاست، نان گرم روی میز صبحانه
 


23 اردیبهشت 1397 55 0

همساز شو با درد، بگذار و بگذر، مرد

قسمت به مثقال است، حسرت به خروار است
پس واقعیت داشت؛ انسان زیانکار است

باری به راحت رفت، باری کراهت رفت
هربار می گفتم این آخرین بار است

کاری به باری نیست، وقتی عیاری نیست
در لشکر کوران، یک چشم سردار است

گاهی به لبخندی ست، دامی ست، ترفندی ست
از چیدنش بگذر، گل طعمه ی خار است

در امتداد باد بیدی خمید و گفت:
من روسیاهم، آه، حق با سپیدار است

حق با جماعت نیست حتی اگر بسیار
بسیار ناچیز است، ناچیز بسیار است

همساز شو با درد، بگذار و بگذر مرد
در موضع بهتان انکار اقرار است...
::
از گریه آکنده، چشمم به فرداهاست
بیدار می مانم شب نیز بیدار است

از کف نخواهم داد این آخرین دژ را
«پایان تنهایی آغاز بازار است»
 


23 اردیبهشت 1397 60 0

همه محتاج اماميم، خودت را برسان

 
بي تو آواره ي شاميم، خودت را برسان
آفتابِ لب باميم، خودت را برسان
 
اي به تدبير تو محتاج، جنون منديِ ما!
تيغِ گم کرده نياميم، خودت را برسان
 
خُرد منگر به چموشي و حروني رمه را
پيش فرمان تو راميم، خودت را برسان
 
 
پرچم سبز تو بر خاک نخواهد افتاد
سبز پوشانِ قياميم، خودت را برسان
 
نفسي تازه کن، اي وارث اعجاز مسيح!
زير دندان جذاميم، خودت را برسان
 
 
کافر و مؤمن، آواره و شبگرد، همه
همه محتاج اماميم، خودت را برسان
 


02 خرداد 1395 1889 0

امام هست، بجنبیم و اتصال کنیم

چقدر حرف ببافیم و قیل و قال کنیم؟
چقدر روضه بسازیم و عشق و حال کنیم؟

چقدر قصّه بگوییم: زید و خالد و بَکر؟
چقدر بر سر این قصه ها جدال کنیم؟

چقدر باورمان را به خلق بفروشیم؟
چقدر رزق خداداد را سوال کنیم؟

خدا نیاورد آن روز را که ساده شویم
خیال ساده ی خود را خدا خیال کنیم

رسالتی که به دوش من و تو افتاده است
مگر نه امر ز مولاست؟ امتثال کنیم

بهل که ساده بگویم: دروغ ممنوع است
حرام دین خدا را چرا حلال کنیم؟

مباد فاصله افتد دوباره بین صفوف
امام هست، بجنبیم و اتصال کنیم

برای جوجه همین آب و دانه کافی نیست
قفس، رفیق! شکسته است، فکر بال کنیم
 



14 بهمن 1394 1259 0

الا دختر که دل پیشت اسیره

[درمفاخره و تبلیغ و ختم کلام]


الا دختر که دل پیشت اسیره
وصالت آرزوی این حقیره

اگر چه خونه و ماشین ندارم
دوبیتی هایم اما بی نظیره

::

[درتقاضای ارتقای سیستم عامل]


الا دختر بخوان اشعارو حظ کن
نه حظ بد، که حظ بی غرض کن

تو که جی تاک ما را زنده کردی
بیا ویندوز ما را هم عوض کن

::

[در نسبت امنیت اجتماعی و سلامت
روانی]


الا دختر که موی بور داری
حجابی کلهم ناجور داری

بلندم کردی و دادی به ناکس
چقدر ای بی مروت زور داری

::

 
 

[در مبانی استتیک]


الا دختر که مویت رنگ کاهه
از آن بدتر که ماتیکت سیاهه

تو خلاقیتت خوبه، ولیکن
اصول استتیکت افتضاحه

::

 
 

[درقیاس مع الفارق]


الا دختر نکن با خود قیاسم
تو دوره دیده ای، من بی کلاسم

تو و آن اندروید فول تاچت
من و این زرنگار تحت داسم

::

[درعشق وزندگی وحذف الادختر به
قرینه ی معنوی]


میان اوچ و بش دورت آفردیند
درون قلب آئورت آفریدند

برای زندگی شلوار کردی
برای عشق ساپورت آفریدند

::

 
 

[در راستای تولید علم وآماده سازی
 داوطلبان برای کنکور سراسری]


الا دختر که موی بور داری
زِ دختر بودنت منظور داری

بیا تا جزوه ای از هم بگیریم
شنیدم مثل من کنکور داری

::

[در ذم سخن چینی]


الا دختر، نگفتم حرف توشه
الهی حرف بر بی آبرو شه

خودت گل،خواهرت گل، مادرت گل
ولی داداش تو آدم فروشه


::

 
 

[درذم آشکارفیک،ومدح کنایی ریموو]


الا دختر که اسمت مستعاره
حضورت در پناه استتاره

اگر اد می کنی اد کن، ولی من
نخواهم کرد اکسپتت دوباره

::

 
 

[در تملیح]


الا دختر مرا بی چاره کردی
میان قبطیان آواره کردی

تو که حال زلیخا را نداری
چرا پیراهنم را پاره کردی

::

[درتقاضای ارتقای سیستم عامل]


الا دختر بخوان اشعارو حظ کن
نه حظ بد، که حظ بی غرض کن

تو که جی تاک ما را زنده کردی
بیا ویندوز ما را هم عوض کن

 



22 دی 1394 2260 0

دست او اينجاست، انگشتر نمي دانم کجاست

 
مِي نمي دانم کجا، ساغر نمي دانم کجاست
سر نمي دانم کجا، پيکر نمي دانم کجاست
 
هر طرف يک تکّه از آن ماه افتاده ست، آه
دست او اينجاست، انگشتر نمي دانم کجاست
 
سيليِ توفانِ وحشي باغ را ويرانه کرد
برگ هاي غنچه ي پرپر نمي دانم کجاست
 
آب مي خواهم، ولي آتش به خوردم مي دهند
سوختم، عبّاسِ آب آور نمي دانم کجاست
 
جامه و خود و زره را مي برند و حرف نيست
اين ميان گهواره ي اصغر نمي دانم کجاست
 
کوفيان از پيش رو، از پشت سر، سر مي رسند
شمر مي دانم کجا، اکبر نمي دانم کجاست
 
پيش چشم اشقيا اهل حرم بي چادرند
غيرت آل نبي ـ حيدر ـ نمي دانم کجاست
 
سنگ مي گريد، بگو اين گر قيامت نيست چيست
پيش اين باد و بلا محشر نمي دانم کجاست
 
کربلا! اي کربلا! خون خدا را سر بکش
خم نمي دانم چه شد، ساغر نمي دانم کجاست
 


12 آبان 1393 1238 0

بوي حرامي مي وزد، شمشير برداريد

 
جنگ است، فرزندانِ آرش! تير برداريد
جنگ است، تير از قبضه ي تکبير برداريد
 
بار سفر بر دوش ما افتاد، برخيزيد
برجا عصايي مانده از آن پير، برداريد
 
در جاده ها ـ آنان که برگشتند مي گويند
بوي حرامي مي وزد، شمشير برداريد
 
اي بيدهاي سربه زيرِ باغِ خواب آلود!
از سرگذشت سروها تأثير برداريد
 
ما قهرمانِ داستانِ خون و شمشيريم
آيينه هاي رو به رو! تصوير برداريد
 
بار دگر خون از زمين بر آسمان پاشيد
باري، محرّم مي رسد، زنجير برداريد
 


07 آبان 1393 1343 0

آتشي سرخ روشن است زيرِ خاکستري هنوز

 
اي گياهِ برآمده! ابتري بي بري هنوز
اي درختِ خزان زده! از گياهان سري هنوز
 
اي سحاب، اي همه حجاب! همچنان سايه پروري
اي پس پرده آفتاب! روشني گستري هنوز
 
مي پريد اي پرندگان روزي از قيدِ آشيان
مانده بر شانه هايتان اثري از پري هنوز
 
اي دل، اي توده ي هوس! کي مي آيي به راه پس؟
صبح شد، ظهر شد، ولي بسته ي بستري هنوز
 
بعدِ عمري رفو شدن، نو شدن، زير و رو شدن
در همان کاري، اي فلک! سفله مي پروري هنوز...
 
 
آسمانا! به خون بخوان ماجرا را به گوشِ ابر
تشنه مانده ست بر زمين نخلِ بارآوري هنوز
 
دشنه اي در غلافِ خون، بيرقي سبز سرنگون
مي درخشد در آفتاب تيغه ي خنجري هنوز
 
لاله ها سبز مي کنند خونِ گرمِ حسين را
آتشي سرخ روشن است زيرِ خاکستري هنوز
 


15 خرداد 1393 1062 0

قسمت به مثقال است، حسرت به خروار است

 
قسمت به مثقال است، حسرت به خروار است
پس واقعيت داشت: انسان زيان کار است
 
باري به راحت رفت، باري کراهت رفت
هربار مي گفتم: اين آخرين بار است
 
کاري به باري نيست، وقتي عياري نيست
در لشکر کوران يک چشم سردار است
 
گاهي که لبخند است، دامي ست، ترفندي ست
از چيدنش بگذر، گل طعمه ي خار است
 
در امتدادِ باد بيدي خميد و گفت
من روسياهم، آه، حق با سپيدار است
 
حق با جماعت نيست، حتي اگر بسيار
بسيار ناچيز است، ناچيز بسيار است
 
همساز شو با درد، بگذار و بگذر، مرد
در موضعِ بهتان انکار، اقرار است...
 
از گريه آکنده، چشمم به فرداهاست
بيدار مي مانم، شب نيز بيدار است
 
از کف نخواهم داد اين آخرين دژ را
«پايانِ تنهايي آغازِ بازار است»
 

 



08 خرداد 1393 11 0

این بود دستمزد رسالت؟ زمینیان!

پرواز آسمانی او را مَلک نداشت
ماهی که در اطاعت خورشید شک نداشت

سنگش زدند و دست ز افشای شب نَشُست
آن نور ناب واهمه ای از محک نداشت

مهتاب زیر سیلی شب بود و آفتاب
حتی دو دست باز برای کمک نداشت

این بود دستمزد رسالت؟ زمینیان!
ای خلق خیره! دست محمد نمک نداشت؟

می پرسد از شما که چه کردید؟ مردمان
گلدان یاس باغچه ی من ترَک نداشت

خورشید و ماه را به زمینی فروختند
ای کاش خاک تیره ی یثرب فدک نداشت


08 دی 1392 1440 2

از حق، حتی دو حرف گفتن تلخ است

در منظرِ شب، کلامِ روشن تلخ است
بر بادکنک، بوسه ی سوزن تلخ است
شیرین کاریم، دوستان! مصلحت است
از حق، حتی دو حرف گفتن تلخ است


26 مرداد 1392 4693 0

با جوهر قرمز کبوتر می نویسم

انگار از دیروز بهتر می نویسم
پس می نویسم، بار دیگر می نویسم

سقف کبود آسمان را می شکافم
با جوهر قرمز کبوتر می نویسم

استادها سرمشق ها را پاک کردند
این سطرها را دارم از بر می نویسم

ای روزهای سبز فروردین! شما را
از رخوت شب های آذر می نویسم

امروز نه، اما یقین دارم که یک روز
خط می زنم خود را و از سر می نویسم

نام تو را... دست و دلم می لرزد، اما
نام تو را در سطر آخر می نویسم



17 تیر 1392 987 0

به پس فردا یقین دارم، پس از فردا نمی ترسم

چنان بیزار از امروزم که از فردا نمی ترسم
که از فردا -اگر پنهان، اگر پیدا- نمی ترسم

نشاط ساحل ارزانی خیل گوش ماهی ها
من آن موج پریشانم که از دریا نمی ترسم

به دریا می زنم دل را، به دریا، هر چه باداباد
ز آتشبازی طوفان اژدرها نمی ترسم

خودم را می شناسم، بی دروغ و بی نقاب، آری
ز رویارویی آیینه ها حتی نمی ترسم

چنان در کربلای خون گرم خویشتن غرقم
که از شمشیرهای ظهر عاشورا نمی ترسم

به پس فردای موعودی که می گویند می آید
به پس فردا یقین دارم، پس از فردا نمی ترسم



08 تیر 1392 4462 0

نگفته ای ز کدامین مسیر برگردم

اگرچه سنگ تر از صخره های دل سردم
به سان سینه ی آتشفشان پر از دردم

نشسته ام که بهاری ز جانبی بوزد
فریب خورده ی این بادهای ولگردم

ستاره های شبم را از آسمان چیدند
اسیر سیطره ی دست های نامردم

قطار ثانیه ها مثل باد می گذرند
و من هنوز به دنبال راه می گردم...

به تو نمی رسد این راه، گفته ای اما
نگفته ای ز کدامین مسیر برگردم

شبی در آینه دیدم چقدر تاریکم
«تمام روز در آیینه گریه می کردم»



04 تیر 1392 734 0

از شما، از این سلام خشک و خالی خسته ام

از دل بی درد، از دستان خالی خسته ام
خسته ام، از آرمان های خیالی خسته ام

جاده ای می خواهم از اینجا به شهری دوردست
آه، از بن بست های این حوالی خسته ام

عشق مصنوعی که تقدیر عروسک هاست، من
دیگر از بوییدن گل های قالی خسته ام

آه، وقتی تشنه ام در خشکسالی واقعی
از مرور خاطرات آبسالی خسته ام

روز و شب تکرار کردم روز و شب را، روز و شب
خسته ام، تا چند تکرار و توالی؟ خسته ام

عشق های فی البداهه، شعرهای بی شعور
از شما ای شاعران ارتجالی! خسته ام

از شما، از این سلام خشک و خالی خسته ام
از شما، از ازدحام بی خیالی خسته ام



03 تیر 1392 997 0
صفحه 1 از 6ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  بعدی   انتها