(آرشیو پدیدآورنده حسن خسروی وقار)

دفتر شعر

دیروز امروز فردا

دیروز

"دیروز" در تصرّف تشویش مانده بود

قومی که در محاصره ی خویش مانده بود

"خویشی" که سر به دامن تقدیر می گذاشت

کاری جز اعتراف به درماندگی نداشت

از راه مرگ با هدفی پوچ می گذشت

عمری که در تصوّر یک کوچ می گذشت

این شعر نیست، قسمتی از درد مردم است

تاریخ قرن ها غم و غربت در آن گم است

دنیا به رغم محکمه ها، قیل و قال ها

در بند گرگ بود به حکم شغال ها

این حکم شوم، نقشه ی دنیای دیگری ست

طرح شروع فتنه و بلوای دیگری ست

شیطانیان که فاتح این ماجرا شدند

وقت سقوط دهکده ها کدخدا شدند

از خیرشان رسیده فقط شر به دهکده

این قصّه آب می خورد از غرب دهکده

آری، جهان به شوق تکامل فریب خورد

آدم دوباره خیره سری کرد و سیب خورد

تقصیر ما: حکومت سرکرده ی دروغ

تقدیر ما: جنایت پرورده ی دروغ

آزادی و حقوق برابر بهانه بود

تا که شود برادرمان برده ی دروغ

افسونِ قرن _کوره ی آتش_ غم یهود

افسانه بود غربت گسترده ی دروغ

در روزگار سیطره ی مکر می شود

هر کاهنی پیمبرِ آورده ی دروغ

توحید را به مسلخ تثلیث می کشند

نفرین به این تجلّی بی پرده ی دروغ

***

هرچند فتنه صبح جهان را سیاه کرد

خورشید سر رسید و فُسون را تباه کرد

آغاز شد حماسه ی آتش عتاب ها

وسعت گرفت شعله ی این انقلاب، تا _

_ در روزگار سلطه ی صحرای دوره گرد

مردی به نام نامیِ دریا قیام کرد

آری، به گِل نشاند شکوه سراب را

آمیخت با سلیقه ی باران حباب را

گلزار جان گرفت به دست بهاری اش

ایمان بیاوریم به لبخند جاری اش

از بند تن رهاست طنین دعای او

"آزادگی ست" شِمّه ای از ربّنای او

اندیشه اش تجسّم احکام دین ماست

اُسطوره ی مقاومت سرزمین ماست

با این وجود، در دل او غم گذاشتند

آن بی وجودها که سرِ فتنه داشتند

می خواستند بر سر ما سروری کنند

"دینِ نو" آورند که پیغمبری کنند

نفرین به خود پرستی دنیا گُزیده ها

وای از غرور تازه به دوران رسیده ها

امّا...نه! مرد باج به گردنکشان نداد

در اوج غم حقارتی از خود نشان نداد

تا که بساط گرگ به هم خورد و جنگ شد

روباه پیر شعبده کرد و پلنگ شد

می خواستند باز بگیرند ماه را

برپا کنند گستره هایی سیاه را

امّا به یُمن مرد و مریدان پاکباز

بدسیرتان شدند هم آغوش خاک، باز

چندی گذشت... حادثه رخ داد و بعد از آن

آمد عزای نیمه ی خرداد و بعد از آن _

_ با شوق مرگ، لحظه ی رفتن فرا رسید

از خود گذشت مرد و به درک خدا رسید

***

امروز

او رفته و حکایت او مانده تا هنوز

فرهنگ استقامت او مانده تا هنوز

"امروز" هم فدایی راه ولایتیم

دستی پر از قنوت، پر از استجابتیم

با لطف او پناه به قرآن میاوریم

ایمان به مقتدای خراسان میاوریم

باید که در ادامه ی راهش خطر کنیم

نفرین به ما اگر که دمی فکر سر کنیم

از روی بام همدل و همکیش او مباد

همراه کفتران هوایی سفر کنیم

ما "عهد" کرده ایم که با "عدل" انقلاب

در محکمه مقابله با زور و زر کنیم

ما عهد کرده ایم که در عصر احتمال

فکری به حال "گرچه و امّا - اگر" کنیم

حالا زمان گذشته و کاری نکرده ایم!

دیگر چگونه می شود از خود گذر کنیم؟

باید به حکم قطعی تقدیر، مدّتی

در عصر قاطعیّت تردید سر کنیم

ما عهد کرده ایم، ولی مثل کوفیان

همراه و همنوای علی مثل کوفیان...

ما "عهد" را به مَسند حاشا گذاشتیم

منشور "عدل" را به تماشا گذاشتیم

از یاد برده ایم اشارات مرد را

افشانده ایم در دل او بذر درد را

دیگر اُمید نیست به اندیشه های ما

آن قدر گُم شدیم در اوهام خویش، تا_

_ لبخند او به زخم بدل شد، نمک زدیم

اینگونه پایداری خود را محک زدیم

وقتی که گرگ ولوله کرد و به گلّه زد

ما در سکوت قافله ها نِی لبک زدیم

در بند مانده ایم که از خویش رانده ایم!

آزاده نیستیم، به خود هم کلک زدیم

در ازدحام غفلت ما، مکر جان گرفت

چشمان خواب رفته ی دشمن توان گرفت

آری، دوباره فتنه و بلوا به پا شده ست

نفرین به ما که سفره ی تزویر وا شده ست

در "عهد" ما که "عدل" فقط در کتاب هاست

رستم اسیر فتنه ی افراسیاب هاست

خاکستری تر از همه ی سال های پیش

نان می خورند ریشه نداران به نرخ ریش

خُب، چاره چیست؟ قسمتمان بود سرنوشت

یک نیمه در جهنّم و یک نیمه در بهشت

با اعتراض، زیره به کرمان نمی بریم

فرصت برای شِکوه زیاد ست، بگذریم...

***

باید دوباره دست به دامان او شویم

بیعت کنیم، بلکه مسلمان او شویم

وقتی علی به مسند غربت نشسته است

عمّار او، أباذر و سلمان او شویم

باید که در صیانتِ از مرد، جان دهیم

در راه او مقاومت از خود نشان دهیم

مردان مرد، دست به دشمن نمی دهند

آزاده ها به بند کسی تن نمی دهند

فرقی نمی کند پس از این "ما"، "تو"، یا "منم"!

چوب حراج خورده مگر خاک میهنم؟

شمشیر باستانیِ شرقیم در مصاف

پرورده ی حماسه و بیزار از غلاف

***

فردا

بعد از حماسه، نوبت عشق و تغزّل است

آری، بهار فصل دگردیسیِ گُل است

با اینکه در مُحاق زمان است، می رسد

روزی که خاستگاه جهان است، می رسد

آن روز ناگزیر که "فرداست" بی گمان

در انحصار چشم کسی نیست آسمان

پرواز دست های صمیمی چه دیدنی ست

دیدار دوستان قدیمی چه دیدنی ست

روز نزول نور به جان جوانه ها

روز سقوط سلطه ی تاریک خانه ها

روزی که "عدل" حاصل خواب و خیال نیست

این یک حقیقت است، مجاز و محال نیست!

روزی که "ماه"، مژده ی چشم انتظارهاست

"خورشید"، چشم روشنیِ بی قرارهاست

روزی که مردِ منتظرِ سال ها سکوت

فریاد استجابت شب زنده دارهاست

"عشقش"، دلیل رفتن سرها به روی دار

آن مردِ مرد، "منتقمِ" سربِدارهاست

آغاز عدل گستریِ حاکمیّتش

پایانِ حکمرانیِ دنیا تبارهاست



21 بهمن 1393 2371 1

گفتم که سرسختم ولي عشقِ تو بي رحم است

وقتي که در چشمان من باران نمي گيرد
فکر و خيالِ ابري ام سامان نمي گيرد
 
گرداب مي پيچد به خود از درد دل هايم
گرداب مي داند چرا باران نمي گيرد
 
دريا هم از سنگينيِ بغضم مي آشوبد
با اين همه غم پس چرا طوفان نمي گيرد؟
 
لب تشنه ي وصل تو ام،امّا چرا تقدير
حق مرا از اين غم پنهان نمي گيرد؟
 
گفتم که سرسختم ولي عشقِ تو بي رحم است
بر من چرا بر من چرا آسان نمي گيرد؟
 
فرداي دور از ذهن من!خواهي رسيد امّا
بي تابيِ اين روزها پايان نمي گيرد


14 مرداد 1393 1690 1