(آرشیو پدیدآورنده سید حبیب نظاری )

دفتر شعر

زمین آرام آرام است امشب

میان حوض سنگی ماهی من
دل با قاصدک ها راهی من

زمین آرام آرام است امشب
بخواب ای زخم کرمانشاهی من
 


26 آبان 1396 183 0

یکی از بیت هایش را به من داد


دوبیتی بود، نایش را به من داد
نی اش را، نی نوایش را به من داد

دو دستم را که خالی دید، فوراً
یکی از بیت هایش را به من داد

 



09 اردیبهشت 1394 901 0

به غم های زمینی خو گرفتم


به غم های زمینی خو گرفتم
به مرگ این چنینی خو گرفتم

تو خاکستر شدی، من زیر آتش
به خاکستر نشینی خو گرفتم

 



23 اسفند 1393 1332 0

یاد چشمان تو می افتم در اقیانوس ها


شب که روشن می شود آبی ترین فانوس ها
یاد چشمان تو می افتم در اقیانوس ها

با کدامین شعله رقصیدی که حالا سال هاست
بال می گیرند از خاکسترت ققنوس ها

قرن ها بیهوده می گردم نمی یابم تو را
نامی از تو نیست در خمیازه ی قاموس ها

مهربان من به اشراق نگاه شرقی ات
کی رهایم می کنی از حلقه ی کابوس ها

کی می آیی که به گلبانگ اذان روشنت
لال خواهد شد زبان خسته ی ناقوس ها
::
در مبارک باد یک آدینه می آیی و من
دست برمی دارم از دامان این مأیوس ها

 



22 دی 1393 1395 0

کجا بال کبوتر می فروشند


کجا گل های پرپر می فروشند
شهادت را مکرر می فروشند

دلم در حسرت پرواز پوسید
کجا بال کبوتر می فروشند

 



04 مهر 1393 1287 0

گنجشک های غزه

 

ببين در فصل گل‌چيدن چه کرده‌ست
ببين با تو، ببين با من چه کرده‌ست
ببين با اين‌ همه گنجشک کوچک
هواپيماي بمب‌افکن چه کرده‌ست!

 



21 مرداد 1393 902 0

دل پوشالی ام را با خودش برد


دو دست خالی ام را با خودش برد
غم و خوشحالی ام را با خودش برد

مترسک بودم و گنجشک خیسی
دل پوشالی ام را با خودش برد

 



21 مرداد 1393 161 0

زبان گریه هایم لال مانده است


دلم از قصه مالامال مانده ست
دچار روز و ماه و سال مانده ست

تو را با گریه خواندم برنگشتی
زبان گریه هایم لال مانده ست

 



21 مرداد 1393 171 0

همه دریا دلان رفتند، آن شب


دلم شوق ترنم داشت، اما...
هوای یک تبسم داشت، اما...

همه دریا دلان رفتند، آن شب
دل من هم تلاطم داشت، اما...

 



21 مرداد 1393 170 0

کاشانه ی تمامی گنجشک ها تویی


باران پرنده نیست، کبوتر پرنده نیست
در ذهن حوض، ماه شناور پرنده نیست

در بادهای زخمی این شهر مدتی ست
پیراهن رهای تو دیگر پرنده نیست

خود را پرنده فرض کن و در قفس بمیر
اما بدان پرنده ی بی پر پرنده نیست

اما قبول کن که قفس یک حقیقت است
اینجا مگر تمام قفس در پرنده نیست
::
چشم تو آسمان مرا پر نمی کند
با این که از نگاه تو بهتر پرنده نیست

شعر مرا تو جرأت پرواز می دهی
بعد از تو این خیال مصور پرنده نیست

کاشانه ی تمامی گنجشک ها تویی
بر دوش هر درخت تناور پرنده نیست

 



19 مرداد 1393 932 0

شعر مرا تو جرأت پرواز می دهی...

باران پرنده نیست، کبوتر پرنده نیست

در ذهن حوض، ماه شناور پرنده نیست

در بادهای زخمی این شهر مدتی ست

پیراهن رهای تو دیگر پرنده نیست

خود را پرنده فرض کن و در قفس بمیر

اما بدان پرنده ی بی پر، پرنده نیست

اما قبول کن که قفس یک حقیقت است

اینجا مگر تمام قفس در پرنده نیست ؟

*

چشم تو آسمان مرا پر نمی کند

با اینکه از نگاه تو بهتر پرنده نیست

شعر مرا تو جرأت پرواز می دهی

بعد از تو این خیال مصور پرنده نیست

کاشانه ی تمامی گنجشک ها تویی

بر دوش هر درخت تناور پرنده نیست



18 مهر 1392 1230 0

تو که گنجشک ها را می شناسی

چه خوب این همصدا را می شناسی
نگاه آشنا را می شناسی

من از تو دل نخواهم کند، باران!
تو که گنجشک ها را می شناسی

تو که گنجشک ها را می شناسی

22 خرداد 1392 1278 0

بگو...



اگر باشي ...
اگر تنها نباشم...
اگر از جنس آدم‌ها نباشم...
بگو با تو بمانم يا نمانم!
بگو گنجشک باشم يا نباشم
!


 




07 بهمن 1391 1594 0

دوبیتی هم دو دست از دست داده ست


.........................................
دوبیتی هم دو دست از دست داده است
دلم تنگ است یا باب الحوائج
..............................................


رها مانده است بر شن‌ها چه دستی!
جدا از پیکر سقا، چه دستی!
عموی ماه! بعد از دست‌هایت
بگیرد دست بابا را چه دستی؟


دو دست مهربان آن سپیدار
کنار رود افتادند انگار
غم آن دست‌ها را منتشر کن
دوبیتی! دست روی دست مگذار



علـــم را بـــر زمــیــــن بگـــذارم، اما...
تـــو را دســـت خـــدا بســپارم، اما...
به چشمم تیر زد آن قوم، ای عشــق!
کـــه دســـت از دیـــدنت بردارم، اما...


تو احساس مرا دریاب ای رود
لبم را تر نکن از آب ای رود
تو که دستی نداری تا بیفتد
به سوی خیمه‌ها بشتاب ای رود


برادر با برادر دست می‌داد
برای بار آخر دست می‌داد
چه احساس قشنگی ظهر آن روز
به عباس دلاور دست می‌داد


می من! بادهٔ من! مستی من!
فدای تو تمام هستی من
دل چشم انتظار کودکان را
مبادا بشکند بی دستی من


به آن گل‌های پرپر بوسه می‌زد
به روی سینه با هر بوسه، می‌زد
به قرآن؟ نه، برادر داشت انگار
به دستان برادر بوسه می‌زد


به چشمش تیر بود اما نگاهش…
چه رازی داشت با مولا نگاهش؟
بدون دست می‌گیرد در آغوش
تمام خیمه‌ها را با نگاهش


دوبیتی! ناگهان دستان آن ماه…
گلوگیر است این اندوه جان‌کاه
رباعی باش و بشکن بغض خود را
لا حول ولا قوهٔ إلا بالله


دل تـو تشنه و بی‌تاب می‌رفت
به لبیک «عمو بشتاب» می‌رفت
تو دست رود را رد کردی آن روز
اگــر نــه آبـــروی آب مــی‌رفــــت



من از تو شرم دارم دستِ خود را
تو دادی هم دل و هم دستِ خود را
عــلــم از دســت تــو افـتـاد امـا
علــم کــردی به عالم دستِ خود را


من و حس لطیف دست‌هایت
دو گلبرگ ظریف دستهایت
جسارت کرده‌ام گاهی سرودم
دوبیتی با ردیف دستهایت



بگو بغض مرا پرپر کند مشک
غم دست مرا باور کند مشک
به دندان می‌برم اما خدایا
لبانم را مبادا تر کند مشک!



دوباره مشک دریا ـ یک دوبیتی ـ
سرودی عشق را با یک دوبیتی
تنت روی زمین ـ یک چارپاره ـ
دو دستت روی شن‌ها ـ یک دوبیتی ـ


03 آذر 1391 2100 0

تسبيح گنجشک

سلام.


اولين دفتر از دوبيتي‌هاي گنجشکي با عنوان خدا تسبيحي از گنجشک دارد که مجموعه‌اي است از 1-40 دوبيتي


در کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان به چاپ رسيد.


...و هنوز، نان گندم خوب است.
و هنوز، آب مي‌ريزد پايين، اسب‌ها مي‌نوشند.


خدا تسبيحي از گنجشک دارد


دفتر دوم اين دوبيتي‌ها را به زودي به ناشر ديگري خواهم سپرد.


مدتي نبودم، هر چند روزهاي پر فراز و نشيبي را سپري کردم، ولي سنگ نبودم...


يک دوبيتي گنجشکي جديد بخوانيد:


تو هم مثل دل من بي‌قراري


صبوري، ساده‌اي، چشم‌انتظاري


تو را هم عاشقانه دوست دارم


تو با گنجشک‌ها فرقي نداري





04 آبان 1391 1527 1

هواپيما


هواپيما


سفر


شب


شهر


من


ساك


دو شيشه ادكلن، يك پيرهن ساك


دل من، خالي از دلبستگي‌ها


پر از گنجشك‌هاي بي‌وطن،


ساك



09 تیر 1391 1272 0

یکی از بیت هایش را به من داد

دوبیتی بود، نایش را به من داد
نی اش را، نی نوایش را به من داد
دو دستم را که خالی دید، فوراً
یکی از بیت هایش را به من


28 اردیبهشت 1391 1213 0

دعاکن شمس تبریزی بیاید

مبادا باد پاییزی بیاید
دوباره فصل بی چیزی بیاید
تمام شعر مولانا فدایت
دعاکن شمس تبریزی بیاید


28 اردیبهشت 1391 1590 0

جنون تا بی سر و پایی رسیده است

ببین، این غم به شیدایی رسیده است
جنون تا بی سر و پایی رسیده است
دلم هر چند کوه بردباری است
به مرز ناشکیبایی رسیده است


28 اردیبهشت 1391 1197 0

من و دل، نان به نرخ روز خوردیم

اگر چه زخم طاقت سوز خوردیم
غم دیروز را امروز خوردیم
ببخش ای خوب اگر در غیبت تو
من و دل، نان به نرخ روز خوردیم


28 اردیبهشت 1391 1740 0
صفحه 1 از 4ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  بعدی   انتها