(آرشیو پدیدآورنده محمدحسین انصاری نژاد)

دفتر شعر

حیرت زده ی کشف اشارات شمایم

 ابرو بزن ای ماه که شهر است دوباره
محو شب چشم تو و تقسیم ستاره

پلکی بزن آهسته که آشفته بیایند
با پیرهن چاک و غزل خوان به نظاره

چشم تو شکافنده ی ذرّات علوم ست
در درک اشارات تو مانده ست«زراره»

حل می کنی از پلک زدن مسأله ها را
شهری نگران تو و انگشت اشاره

پلکی بزن ای ماه که پیران مذاهب
ذکر لبشان«اشهد ان لا»ست هماره

پیشانی ات آیات شکافنده ی دریاست
می افتد از اعجاز تو در نیل شراره

بر قلّه ی «مدین» ردی از بغض مدینه ست
گفتند شعیب آمده بر کوه سواره

می خواست هشام آینه محصور بماند
حتّی نرود صبح، مؤذن به مناره

تا مبحثی از باغ تو در دست نسیم ست
از بسط نفس های گل سرخ چه چاره؟

حیرت زده ی کشف اشارات شمایم
چون بلبل مشتاق بر این بام هزاره



10 فروردین 1396 2028 1

این دشت در حدیث «طریق الرضّا»ی ماست

 

می خواهم از مسیر کویری گذر کنم
با گردباد، زمزمه ای مختصر کنم
 
خطّ غبار، یکسره رسم است بر دلم
با بادگیرها مگر آواز سر کنم
 
روزی امام هشتم از این جاده رد شده ست
با ذکر این حدیث، شبی را سحر کنم
 
شاید به سایه سار همین سرو آمده ست
باید سؤال از شب و کوه و کمر کنم
 
از«مسجدالرضّا» کمی آهسته تر بپیچ
تا دل به زیر بارش گلدسته تر کنم
 
این جا اذان گریه ی مولا شنیدنی ست
این جا وضو خوش است به خون جگر کنم
 
این قطعه، جانماز امام شهید ماست
می خواهم ای دریغ، از این جا سفر کنم
 
حجّ است هشت فرسخ از این جاده رد شدن
باید مسافران حرم را خبر کنم
 
حس می کنم که نافله از دشت می وزد
وقت است تا که هروله را بیشتر کنم
 
این دشت در حدیث «طریق الرضّا»ی ماست
باید در این مسیر سلوکی دگر کنم
 
این جا خوش است جامه دران غرق گریه شد
قطع درخت وسوسه با این تبر کنم
 
این جا خوش است ذکر شبانگاه در کویر
انگشتری به دست و عبایی به سر کنم
 
می ترسم از قیامت و سرگشتگی به حشر
یکباره استغاثه ی « این المفرّ» کنم
 
این جا درنگ کرد، کویر آبرو گرفت
بر سنگ، شرح واقعه ای معتبر کنم
 
گویی به صخره های هوا می خورد سرم
وقت است تا که قافیه را در به در کنم
 
امشب صدای روشنی از دور می رسد
خواهم شنید چشم به بالا اگر کنم:
 
« از این مسیر سمت سناباد رفته ام
تا خاک تشنه را به قدم عین زر کنم
 
از این مسیر آمده ام تا کویر را
با ربّنای نیمه شبم شعله ور کنم»
 
می بینمت، امام من! آشفته آمدم
تا از دلم گدازه ی عصیان به در کنم
 
می آیم از شمیم قدم گاه پر شوم
بر عطر ماه، پنجره را بازتر کنم
 
ختم قصیده، روضه ی ماه جوان توست
این را، امام! هدیه ی روز پدر کنم؟‍!


02 شهریور 1394 1252 1

با خودش می برد این قافله را سر به کجاها

 

با خودش می برد این قافله را سر به کجاها
و به دنبال خودش این همه لشکر به کجاها
 
کوفه و شام و حلب یکسره تسخیر نگاهش
دارد از نیزه اشارات مکرّر به کجاها
 
سوره کهف گل انداخته این بار و زمین را
می برد غمزه ی قرآنی دیگر به کجاها
 
بر سر نیزه تجلّیِ سر کیست؟ خدایا!
پر زد از بام افق نیز فراتر به کجاها
 
بین خون گریه، پیام آور خورشید صدا زد؛
« می روی با جرس شوق، برادر! به کجاها؟!»
 
شب گرگ است و شقاوت، شب سیلی به شقایق
تو گل انداخته ای در شب خنجر به کجاها
 
چه زبون است یزید و چه حقیر ابن زیادش
شهر را می کشد این خطبه ی محشر به کجاها
 
جشن خصم تو پیاپی به عزا شد بدل آن جا
تا که انداخت نگاه تو به کاخش گسل آن جا


16 آبان 1393 1278 0

این مجلس شوریده سران است؛ ببینید!

 

این نامه ی خونین جگران است؛ ببینید!
از قافله ی جامه دران است؛ ببینید!
 
ای یثربیان! ولوله ی صبح قیامت
یا محشری از نوحه گران است؛ ببینید!
 
از جاده، سفرنامه ی خون رنگ بخوانید
این مجلس شوریده سران است؛ ببینید!
 
گهواره ی خالی که تکان خورد به محمل
جان پاره ای از عشق در آن است؛ ببینید!
 
دنباله ی این قافله بر شام به نیزه
هفتاد و دو چشم نگران است، ببینید!
 
آواز بشیر است، هلا! اهل مدینه!
در تعزیت همسفران است؛ ببینید
 
این پیک امام است، بشیر است، بیایید!
در معرکه هر چند که دیر است، بیایید!


13 تیر 1393 110 0

در سینه ام مدینه ای امشب یتیم شد

 

هر سو شعاع گنبد ماه تمام توست
در کوه و در درخت، شکوه قیام توست
 
در هر بهار زخم فدک تازه می شود
در هر گل محمدی آهنگ نام توست
 
چشمی که در جزیره ی مجنون به خون نشست
دیگر شهید گم شده ی صبح و شام توست
 
وقت نماز شب که دل آهسته بشکند
سوگند می خورم که به طوف مقام توست
 
بین دعای ندبه ی چشمم ظهور کیست؟
دستی به تیغ شعله ور انتقام توست
 
ترکیب بند سوخت؛ دل من دو نیم شد
در سینه ام مدینه ای امشب یتیم شد


13 تیر 1393 96 0

زنبیلی از ستاره و خرما به خاک ریخت(فاطمی)

 

 این جا چقدر شعله وزیده ست پشت در
باغ این چنین کبود که دیده ست پشت در
 
در کوچه های هاشمی آتش شروع شد
یا هق هقی بریده بریده ست پشت در؟‍!
 
بر مصحفی کبود هیاهوی شعله هاست
یا جبرئیل جامه دریده ست پشت در
 
زنبیلی از ستاره و خرما به خاک ریخت
از نخل مهربان که خمیده ست پشت در
 
تاریک شد مدینه، اذان بلال کو؟
تاریک شد که نعش سپیده ست پشت در
 
با دست بسته، غیرت حیدر چه می کند؟
در رقص شعله فاتح خیبر چه می کند؟


13 تیر 1393 687 0

می نویسند یک هزاره ی بعد، صد سفرنامه از زمانه ی تو

بیت بیت سروده هایم را با خود آورده ام به خانه ی تو
می گشایم دوباره پنجره بر شب سرشار شاعرانه ی تو

حافظ انگار با تو آهسته با نماهنگ شوق می خواند
که «فرود آ» غزل غزل اینجا، صحن چشم من آشیانه ی تو

از کدامین بهار رد شده ای، که غزل هایت این چنین تازه است
فقط اردیبهشت می شنوم هر شب از پرده ی ترانه ی تو

از شهیدیه می زنی بیرون با همان «مشرب شقایقی»ات
سارها شاعرند و زل زده اند بر اشارات بی کرانه ی تو

در همین باغ با تو حس کردم فقه را زیر سایه ی انجیر
حس تلفیق شعر و فلسفه را مثل ابری بر آسمانه ی تو

کمی آن سوتر از شهیدیه در علف ها صدای پچ پچ کیست
یک گلستانه شوق سهراب است قسمت خلسه ی شبانه ی تو

می شود پای بید مجنون خواند شرح اشراق سهروردی را
یا که با سهره های تشنه گریست با تمام عطش به شانه ی تو

امشب از بادگیرها بنویس پای یخچال های خشتی شهر
می نویسند یک هزاره ی بعد، صد سفرنامه از زمانه ی تو



27 تیر 1392 1000 0

مَشک بر دوش سوی علقمه رفت تا که شق القمر نشان بدهد

مَشک بر دوش سوی علقمه رفت تا که شق القمر نشان بدهد
تا که چشمش هزار معجزه را بین خوف و خطر نشان بدهد

شیهه در شیهه اسب و گرد و سوار، آسمان مکث کرده تا چه کند
خیمه در خیمه گریه می شنود، آب را شعله ور نشان بدهد؟

مشک لب تشنه گرم زمزمه شد، گریه های رقیه در گوشش
تا که یک دشت لاله عباسی غرق خون جگر نشان بدهد

قبضه ذوالفقار در مشتش، خشم دریاست در سرانگشتش
کربلا قلعه قلعه خیبر شد، رفت مثل پدر نشان بدهد

با خودش فکر می کند که فرات عطش باغ را نمی فهمد
می رود معنی شکفتن را فوق درک بشر نشان بدهد

همه ی خشم خون فشان علی در صدایش وزیده، می خواهد
خطبه ی شقشقیه ای دیگر، با رجزها مگر نشان بدهد

ساعتی بعد آفتاب گرفت، لحظه ی بعثتی شگفت آمد
سوره ای قطعه قطعه در دستش، رفت شق القمر نشان بدهد



20 شهریور 1391 1753 0