(آرشیو پدیدآورنده اسماعیل امینی)

دفتر شعر

رخش و رستم هردو دکتر بوده اند

خاک ایران یک سر از دکتر پر است
هرکه دکتر نیست نانش آجر است

ملک ایران، سرزمین دکتران
این قدر دکتر نباشد در جهان...

عابران هر خیابان دکترند
دانه های برف و باران دکترند

هم وزیران هم مدیران دکترند
بیشتر از نصف ایران دکترند

هرکه پستی دارد اینجا دکتر است
دیپلم ردی ست، اما دکتر است

هرکه شد محبوب از ما بهتران
هرکه شد منصوب بالا دکتر است

هرکه رد شد از در دانشکده
یا گرفته دکتری، یا دکتر است

شعر نو مديون دکترها بُوَد
تو ندانستي که نيما دکتر است؟

شاعر تیتراژهامان دکتر است
مجری اخبار سیما دکتر است

آنکه مثل آفتاب نیمه شب
سر زد از صندوق آرا دکتر است

شاد باش ای دکتر آرای ما
دکترای جمله دانش های ما

ای تو افلاطون و جالینوس ما
دکترایت نخوت و ناموس ما

در جهانی که پر است از نابغه
دکتری چندان ندارد سابقه

بی سبب افسرده ای، غم می خوری
سرزمین ماست مهد دکتری

خطمان وقتي شبيه ميخ بود
اي بسا دکتر در آن تاريخ بود

اين همه آدم که در عالم نبود
آدمي کم بود و دکتر کم نبود

من نگويم، شاعران فرموده اند
رخش و رستم هردو دکتر بوده اند

گرچه باشد قصه ها پشت سرش
دکتری دارند ملا و خرش

شاعران از رودکي تا عنصري
بي گمان دارند هريک دکتري

شعله های عشق چون گر می گرفت
آتشی در خیل دکتر میگرفت

عشق با دکتر نظامي قصه گو
عشق با دکتر سنايي رازجو

عارف شوريده: دکتر مولوي
نام پايان نامه ی او: مثنوي

حافظ و سعدي و خواجو دکترند
سروقدّان لب جو دکترند

وحشی و اهلی و غیره دکترند
تاجر و دهقان و کاسب دکترند

عالمان را خود حدیثی دیگر است
حجت الاسلام دکتر بهتر است

بحث های جعل مدرک نان بُری ست
بهترین سرگرمی ما دکتری ست

عده ای مشغول دکترسازی اند
عده ای سرگرم دکتربازی اند
 


16 آذر 1396 309 0

ای امام مانده در میان شیعه هم غریب

در میان لرزه های شک صلابت یقین
آن عمود آفرینش جهان عماد دین

آن که فقر خاک ها به یمن خاکساری اش
از خجستگی گذشت از آسمان هفتمین

آسمان جا گرفته در زمین؛ ابوتراب
فخر می کند به نام او بر آسمان زمین

قدر لحظه های او فراتر از هزار ماه
آن هزار ماه فتنه های خفته در کمین

ماه های شادخواری هزار و یک شبی
ماه های مردهای سنگ داغ بر جبین

مردهای مرده ریگ جاهلیت سیاه
مردهای تنگ همّت فراخ آستین

::

وای من چگونه این چکامه را به سر برم؟
یا علی امیر خطبه های جاری متین!

یا علی مدد! کلام تو شفای جان ماست
یا علی! حضور تو ظهور مصحف مبین

ما مکرر آمدیم و سائلانه این چنین
ای غدیر رحمت خدا امیرمؤمنین!

ما مکرریم و شرمسار این غدیر نو
ما مکرریم و سائل عنایتی نوین

سائلان بر آستان لطف تو مکررند
ای نهاده بر کف نیاز سائلان نگین!

ما شبانه های فقر کوچه های کوفه ایم
شوق و انتظار را در اشک هایمان ببین

ای فراتر آن چنان که رفته تا فراز عرش!
ای فروتن آن چنان که با یتیم همنشین!

یا علی! پس از تو قرن ها یتیم مانده اند
یا علی پناه ما هماره مهربان ترین!

یا علی! شگفت آشنا حماسه ای عجیب
تا ابد حماسه ها به ذکر یا علی عجین

ای تمامت وجود تو حماسه ای شگرف!
وِی بدایت ظهور تو کلام آخرین!

ای امام مانده در میان شیعه هم غریب!
باد تا ابد قرون به نام نامی ات قرین!



21 خرداد 1396 239 0

شوق دوباره دیدن بابا غروب ها


از راه می رسند پدرها غروب ها
دنیای خانه روشن و زیبا غروب ها

از راه می رسند پدرها و خانه ها
آغوش می شوند سراپا غروب ها

از راه می رسند و هیاهوی بچه هاست
زیباترین ترانه ی دنیا غروب ها

اما به چشم دخترکان شوق دیگری ست
شوق دوباره دیدن بابا غروب ها

بعد از هزار سال من و کودکان شام
تنها نشسته ایم همین جا غروب ها

اینجا پدر، خرابه ی شام است ، کوفه نیست
اینجا بیا به دیدن ما با غروب ها

بابا بیا که بر دلمان زخم ها زده ست
دیروز تازیانه و حالا غروب ها

دست تو را بهانه گرفته ست بغض من
بابا ز راه می رسی آیا غروب ها؟

بابا بیا کنار من و این پیاله آب
که تشنه ایم هر دو تو را تا غروب ها

از جاده ها بیایی و رفع عطش کنی
از جاده ها بیایی...اما غروب ها

بسیار رفته اند و نیامد پدر هنوز
بسیار رفته اند خدایا غروب ها

کم کم پیاله موج زد و چشم روشنش
چون لحظه های غربت دریا غروب ها

خاموش شد، و بر سر سنگی نهاد سر
دختر به یاد زانوی بابا غروب ها

بعد از هزار سال هنوز اشک می چکد
از مشک پاره پاره ی سقا غروب ها






14 آبان 1395 1607 0

ای امام مانده در میان شیعه هم غریب!


در میان لرزه های شک صلابت یقین
آن عمود آفرینش جهان عماد دین

آن که فقر خاک ها به یمن خاکساری اش
از خجستگی گذشت از آسمان هفتمین

آسمان جا گرفته در زمین؛ ابوتراب
فخر می کند به نام او بر آسمان زمین

قدر لحظه های او فراتر از هزار ماه
آن هزار ماه فتنه های خفته در کمین

ماه های شادخواری هزار و یک شبی
ماه های مردهای سنگ داغ بر جبین

مردهای مرده ریگ جاهلیت سیاه
مردهای تنگ همّت فراخ آستین

::

وای من چگونه این چکامه را به سر برم؟
یا علی امیر خطبه های جاری متین!

یا علی مدد! کلام تو شفای جان ماست
یا علی! حضور تو ظهور مصحف مبین

ما مکرر آمدیم و سائلانه این چنین
ای غدیر رحمت خدا امیرمؤمنین!

ما مکرریم و شرمسار این غدیر نو
ما مکرریم و سائل عنایتی نوین

سائلان بر آستان لطف تو مکررند
ای نهاده بر کف نیاز سائلان نگین!

ما شبانه های فقر کوچه های کوفه ایم
شوق و انتظار را در اشک هایمان ببین

ای فراتر آن چنان که رفته تا فراز عرش!
ای فروتن آن چنان که با یتیم همنشین!

یا علی! پس از تو قرن ها یتیم مانده اند
یا علی پناه ما هماره مهربان ترین!

یا علی! شگفت آشنا حماسه ای عجیب
تا ابد حماسه ها به ذکر یا علی عجین

ای تمامت وجود تو حماسه ای شگرف!
وِی بدایت ظهور تو کلام آخرین!

ای امام مانده در میان شیعه هم غریب!
باد تا ابد قرون به نام نامی ات قرین!

 



02 اردیبهشت 1395 934 0

جهان بی سویی محض است من سوی تو می آیم


جهان بی سویی محض است من سوی تو می آیم
که شاید در هوای عشق جانم را بپالایم

جهان بی سویی محض است، تاریک است، زندان است
چرا بیهوده بر دیوار زندان دست می سایم؟

در این تکرار وحشتناک روزی نو نمی آید
در این تکرار وحشتناک دیروز است فردایم

جهان کوچک و غم ها و آدم های کوچک تر
نمانده جز میان شعرها، افسانه ها جایم

جهان کوچک و غم ها و آدم های کوچک تر
به یُمن عشق –تنها عشق- کوچک نیست غم هایم

خدایا! کوه از اندوه سنگینش فرو پاشید
من امّا ذرّه ام، یک روز تا خورشید می آیم

 



27 آبان 1394 1140 0

نشستیم کز جاده گردی برآید


از این جاده باید بیاید
از این جاده ی خفته در مه
از این جاده ی رفته تا ماه
از این جاده ی رفته تا عمق رؤیا
از این جاده ی رُفته در باد
از این جاده ی شسته در ابر و باران
نشستیم
نشستیم کز جاده گردی برآید
و ز آن گرد، مردی، نبردی
برآمد غباری
به شوق ایستادیم
به شوق ایستادیم و از آن غبار
بسی جاده آمد پدید
بسی جاده های جدید

 



21 شهریور 1394 721 0

غایت سرافرازی اهتزاز بر دار است


وه! چه شوم و وحشتناک زرد در خزان مردن
سرو بودن و آخر در تنور نان مردن

ترس من نه از مرگ است می هراسم از ماندن
مثل دیگران بودن، مثل دیگران مردن

برّه های پرواری از چرای بی عاری
سرنوشتشان باری بر در دکان مردن

آی باد غارتگر! از گناه ما بگذر
شیوه ی شقایق هاست سرخ و بی نشان مردن

با تو با توأم ای مرگ! ما حریف میدانیم
در تبار ما رسم است رو به آسمان مردن

آی مرغ آتش زاد! قسمت کلاغان باد!
هم در آشیان زادن هم در آشیان مردن

غایت سرافرازی اهتزاز بر دار است
جان بی قرار ما، فدیه ی چنان مردن

 



02 شهریور 1394 121 0

غروب است در شهر بی شادی و بی ترانه


غروب است در شهر بی شادی و بی ترانه
غروب است و گنجشک ها راهی آشیانه

غروب است و بغضی گلوی افق را گرفته
و با دست خالی پدر می رود سوی خانه

پدر، گرمی خانه و شوق دیدار فرزند
پدر، سردی دست هایی که بی آب و دانه

پدر می رسد پشت در؛ باز کن آمدم باز
به آغوش او می پرد کودکی شادمانه

در آغوش باز پدر بازی رنگ و رؤیا
تبسّم به لب دارد آن لحظه گویی زمانه

برای پدر کودکی گرم شیرین زبانی
سکوت پدر سردی آتشی بی زبانه

سکوت است و در خانه از جعبه ی رنگ و نیرنگ
بلند است غوغای لاف و گزاف و بهانه

سکوت قفس سرد و سر زیر پر مرغ خوشخوان
سیاه است از بانگ زاغان کران تا کرانه

 



02 شهریور 1394 181 0

شبی پرکار طی شد


شبی پرکار طی شد
همچنان در خواب سنگین شهر بی فریاد
به خانه می رسد جلّاد
بار خستگی بر دوش
چراغ خانه اش روشن
چراغ خانه های دیگران خاموش

 



02 شهریور 1394 145 0

دوست دارید رامتان باشم


دوست دارید رامتان باشم
همدل و هم مرامتان باشم

دوست دارید در مراتع شعر
برّه ی خوش خرامتان باشم

دوست دارید تا هم آخورتان
در حلال و حرامتان باشم

من امیر سخن اگر بودم
در پی نان، غلامتان باشم

من نباید شبیه من باشم
تا شبیه کدامتان باشم؟

چون یکی از شما شدم آنگاه
مورد احترامتان باشم

 



02 شهریور 1394 121 0

و آنگاه باز...


...باری
حیات انسان
چونان قصیده ای ست
با گریه ای در آغاز
و آنگاه در فواصل ابیات
تجدید مطلعی
و آنگاه باز...

 



02 شهریور 1394 171 0

اسب از نسكافه نوشي اسب شد

اسب ها در ابتدا خر بوده اند
بلكه از خر نيز خرتر بوده اند
 
اسبها خرهاي پررو بوده اند
اهل غوغا و هياهو بوده اند
 
اسبها كه قوم و خويش قاطرند
اهل تبليغات و عكس و پوسترند
 
آدمي وقتي كه پررو ميشود
گاه اسب و گاه يابو ميشود
 
اسب، كت شلوار پوشيد اسب شد
با فرودستان نجوشيد اسب شد
 
اسب از نسكافه نوشي اسب شد
با ادا و شیك پوشي اسب شد
 
اسب شير و قهوه می نوشد خر، آب
كارِ خر از سربه زيري شد خراب
 
سربه زيري شد بلاي جان خر
اي پسر! از سربه زيري كن حذر
 
خر، تواضع مي كند پس ابله است
دستش از ميز رياست كوته است
 
اسب شهرت يافت، بار خويش بست
خر، به گمنامي دلي خوش كرده است
 
اي خر، اي راوي اول شخص من!
باز هم عرعر كن و جفتك بزن
 
اي خر، اي داناي كلِّ باربر!
سمبل مردانگي از هر نظر
 
اي خر، اي افسانه ی سيال ذهن
عرعرت فريادِ بغضِ كال ذهن
 
جان فداي تار و پود عرعرت
زير و بم، اوج و فرود عرعرت
 
خر خيالاتي شد و عرعر نمود
خر، خيالاتي نمي شد خر نبود
 
جفتكي زد، شاد شد ،خنديد خر
ديگر از اسبان نمي ترسيد خر
 
ديد اسبان انتخابش كرده اند
داخلِ آدم حسابش كرده اند
 
شايد او هم چند روزي اسب شد
صاحب عنوان و كار و كسب شد
 
خرّم و جفتك زنان و شاد ، خر
يك دو گامي رفت و راه افتاد، خر
 
خرم و خندان خر از دورانِ نو
نعل نو، افسار نو، پالان نو
 
اسب شد خر، اسب، شد بر باد خر
يك دو گامي رفت و راه افتاد خر
 
تا بگيرد سهم خود از پول نفت
خر برفت و خر برفت و خر برفت...


24 شهریور 1393 998 0

میراث فرهنگی و تهی دستی انسان ( روزنامه جام جم)

 

 

 میراث فرهنگی چیست؟ با شنیدن این عبارت  ، بناهای تاریخی و اشیاء قدیمی را به یاد می‌آوریم . بناهای تاریخی که برای تماشاست ، ارزشمند است جاذبۀ گردشگری دارد اما اغلب ، قابل استفاده نیست حتی برخی از آنها ویرانه است.

اشیاء قدیمی هم برای غنی کردن گنجینه ها و پربار شدن موزه هاست ، این اشیاء اگر چه  بسیار گران بهاست اما در زندگی امروز کارآیی ندارد. یک شمشیر باستانی ، شاید به اندازۀ هزاران تفنگ قیمت داشته باشد اما حتی به اندازۀ یک تفنگ نمی تواند در جنگ مؤثر باشد.

این گونه اشیاء و بناها پشتوانۀ تاریخ و هویت ملی هستند و از نظر مطالعات تاریخی و فرهنگی بسیار ارزشمندند ، اما نقش چندانی در زندگی روزمره ندارند.

بخشی دیگر از میراث فرهنگی، مجموعه ای است از اندیشه ها، تجربه های زیستی که در قالب آثار علمی و هنری به جا مانده است.

اینک می توان پرسید که آیا این بخش از میراث فرهنگی نیزنظیر اشیاء و بناهای کهن ، فقط برای مفاخره و مطالعه و مشاهده است؟

برخی با شیفتگی نسبت به یافته های جدید چنین می پندارند که انسان امروز به اندیشه ها و آثار هنری گذشتگان نیازی ندارد و این گونه آثار نمی توانند در زندگی امروز نقشی داشته باشند.

برخی دیگر با هراس از هر گونه تحول براین پندارند که هر چه از گذشته به جا مانده به کمال است و بی نظیر است و هنرمندان و سخنوران امروز هرگز به آن مرتبه از کمال نمی رسند که بتوانند آثاری نظیر گذشتگان بیافرینند.

این نگاه اسطوره ای به گذشته به گونه ای است که راه را بر هر گونه نقد و ارزیابی آثار کهن می بندد و نکته در این جاست که با این نگاه اسطوره ای و مطلق گرا،  ارتباط گذشته با امروز گسسته می شود و آثار هنری و رهاوردهای اندیشه و زندگی پیشینیان ما ، بیش از آن که با واقعیت های زندگی انسانی  سنجیده شود با رؤیاها و خیالات رنگین دل بستگان به روزگاران کهن همسویی می کند.

این دو نگاه مطق گرا به رهاوردهای هنر و اندیشۀ گذشتگان ، زمینه را برای دور کردن این آثار از صحنۀ زندگی امروز فراهم می آورد به گونه ای که انسان امروز را به تهی دستی فکری و فرهنگی دچار می کند.



19 فروردین 1392 1302 0

این شب عیدی همه گرفتارند! ( روزنامه جام جم)

 

 

از حسابداری یک اداره تماس گرفته‌ بودند که برای دریافت حق التدریسم مراجعه کنم،رفتم و بعد از امضای چند برگه گفتند که فعلا پولی در کار نیست و هنوز حتی مبالغ مربوط به نیم سال اول تدریس نیز قابل پرداخت نیست، چه رسد به نیم سال دوم.

دیدم که مسئول حسابداری ، برخلاف روال معمول، بسیار خوش اخلاق و مهربان است و بابت این کاستی عذرخواهی می کند که : ما البته می دانیم  همه گرفتارند و در این شب عیدی پول لازم دارند ولی فعلا شرمنده ایم.

از او تشکر کردم و توضیح دادم که من گرفتار نیستم و با حق التدریسی که از دانشگاهی دیگر می گیرم ، امرار معاش می کنم و فعلا نیازی به این پول ندارم.

با لحنی دلسوزانه نصیحتم کرد: هرگز به دیگران نگویید که نیازی به پول ندارید، شما فکر می کنید که تمام کسانی که این روزها پشت درحسابداری ادارات صف کشیده اند جیب شان خالی است ؟

اگر نگویید که گرفتارید و بشدت به پول نیاز دارید، کسی کارتان را پی گیری نمی کند  و مطالبات شما را در اولویت قرار نمی دهد.

***

این هم یکی از شگفتی های این روزگار است که افراد برای دریافت دستمزد و طلب خود ناگزیر باید دروغ بگویند و اظهار ذلت کنند تا دل مسئولان اداری و مالی به رحم بیاید و به قول خودشان ، به فکر گرفتاری های شما باشند.

این شیوۀ رفتار با مراجعان به دستگاه های اداری ، یعنی نگاه از موضع برتری به مردم ، حتی هنگامی که نظام اداری به آنان بدهکار است و انجام امور روزمره اداری همراه با منت گذاشتن بر سر مردم، یکی از راه های سلطه جویی است چندان که همواره مراجعه کننده خود را در موضع ضعف ببیند و سایۀ اقتدار نظام اداری را برسر خویش حس کند.

کسی که در برابر یک مسئول اداری اظهار ذلت می کند ، حتی به دروغ، اسباب سرکشی نفسانی آن مسئول را فراهم می کند و به او اطمینان می دهد که موضع برتری او را به رسمیت شناخته و  به مراتب ذلت و نیازمندی خویش در برابر او معترف است.

حال آن که می دانیم ؛ این رابطۀ برتری و ذلت ، نیازمندی و بی نیازی ، شایستۀ انسان موحد نیست ، انسانی که تنها در برابر خدای متعال و بی نیاز سر فرود می آورد .

 



27 اسفند 1391 1200 0

گریز از چاپلوسان اسطوره ساز ( روزنامه جام جم)

 

 

یکی از پیامد‌های رواج چاپلوسی ، اسطوره سازی است. کسی که مورد ستایش چاپلوسان قرار می‌گیرد به تدریج فراموش می کند که انسانی است معمولی با تمام ویژگی های انسان و از جمله محدودیت توان و دانش، زبان چرب ستایشگران مجال تأمل در ضعف ها را از این انسان معمولی می گیرد و به تدریج او را به چاه بی انتهای جاه طلبی می افکند.

بسیار دیده ام که در مراسم معارفۀ افراد، عناوینی برساخته و سخنانی بی پایه در بیان فضائل و دانش و توان بی انتهای مسئول تازه وارد ، بر زبان سخنرانان می رود.

دانشمند برجسته، پژوهشگر نام آور، استاد فرزانه،استوانۀ تقوا ، هنرمند بزرگ و نویسندۀ فاضل و از این قبیل اغراق های اسطوره ساز که  ویرانگر واقع نگری است.

کسی که به دمدمۀ مداهنه، از واقعیت فاصله بگیرد ، کاستی های خود را انکار می کند و خود را مصون از خطا می‌پندارد ، در برابر پرسش ها و انتقادها، نه تنها گوش شنوا ندارد بلکه واکنش خصمانه نشان می دهد .

یکی از رفتارهای شگفت این اسطوره ها ی جعلی آن است که خود را جامع علوم و حکمت می‌انگارند و تصورمی‌کنند که در تمام مسائل صاحب نظرند ؛ بنابراین، بعید است کسی از او " نمی دانم" بشنود. اصلا مگر چاپلوسان چرب زبان می گذارند که او بگوید: " نمی دانم"

اسطورۀ برساختۀ آنان ، همه چیز را می داند و اگر بگوید : "نمی دانم " نباید  پذیرفت و تواضع و بزرگواری استاد فرزانه و دانشمند برجسته را نشانۀ محدودیت دانش او پنداشت.

اما واقعیت این است که گریز از دام هایی که اهل تملق بر سر راه انسان ها می‌نهند ، خود نشان بزرگی و عظمت روح است. یک گام ساده در این گریز رهایی بخش، اعتراف به " نمی دانم" است و نیز تذکر مدام این نکته به خویشتن و دیگران که انسان، با تمام توانایی ها و اختیارات و خلاقیت هایش به هر حال محدود  ونیازمند است و در معرض خطا و سهو است و اگر می داند و می تواند به عنایت خدای دانا و توانایی است که بی مانند است و بی‌کرانگی و جامعیت ،تنها و تنها برازندۀ اوست.

 

 

 

 

 



27 اسفند 1391 1270 0

چند روز مانده به عید؟

این شعر را سالها پیش سروده ام و چون مربوط به ایام پایان سال است تقدیم دوستان می کنم با این امید که آخرین سالی باشد که موضوع آن واقعی محسوب می شود.

آخرین هفتۀ زمستان است

همه چشم انتظارِ چهرۀ عید

پر شده شهر از هوای بهار

عطر گل های زرد وسرخ و سفید

در خیابان و کوچه و بازار

دست در دستِ مادر و پدرند

کودکان پُر نشاط آمده اند

تا لباس قشنگ و نو بخرند

مثلِ آیینه صاف و براق است

کفش ها ،زیرِ نورِ ویترین ها

کودک اصرار می کند:" بابا!

من از این کفش ها فقط این ها"

- چند؟ - ناقابل است ، ده تومان

- ده هزار؟! این که... چشم های پدر

به زمین خیره می شود با بُهت

منتظر مانده چشم های پسر

کودک و عید شادی وخنده

کودک و کفش نو، لباسِ قشنگ

کودک و سرزمین رؤیاها

عطرها ، نورهایِ رنگانگ

- "می خری؟ هان؟ ببین چه براق است؟

ظاهرش مثل کفشِ مردانه ست

می خری هان؟ ببین که مرد شدم"

مرد در فکرِخرجیِ خانه ست

راستی چند روز مانده به عید؟

عیدِ آجیل و ماهی قرمز

عیدِ این سفره های دور از نان

که به سامان نمی رسد هرگز

- می خری هان؟ - بله بله حتماً

می زند خنده شادمانه پسر

لبش از شادی و شعف باز است

مثلِ لبخندِ کفش های پدر

در خیابان و کوچه و بازار

هیچ کس بغضِ مرد را نشنید

آی تقویم های رنگارنگ!

راستی چند روز مانده به عید؟



24 اسفند 1391 1561 0

جفت شش آورده حق در نرد عشق * ( سایت تسنیم)

 

 

 شعرهای احمد عزیزی ، گستره ای است از انواع کشف ها، تصاویر و تداعی های بدیع که تأمل در آن ها برای دوستداران شعر به ویژه برای شاعران جوان  بیش از مباحث  نظری و مجادلات بی پایان و اغلب بی بنیان دربارۀ بایسته های شعر،راهگشا می تواند بود.

در این مجال به برخی از نکات درخور تأمل در شعرهای احمد عزیزی اشاره می کنم.

1- گستردگی دایرۀ واژگانی ، که از داعیه های شعر امروز است چندان که بسیاری بر این سخن بی پایه ، پای می فشارند که گویی در شعر بزرگان دیروز، دایرۀ واژگانی شعر محدود بوده وحتی کلمات از منظر شاعران گذشته ، به دو دستۀ شاعرانه و غیر شاعرانه تقسیم می‌شده، حال آن که در آثار شاعران در هر زمان، شعر ، مقدم بر هر چیز است و ازجمله بر انتخاب و دسته بندی کلمات.

در شعر احمد عزیزی، گستردگی و تنوع واژگانی چنان است که گویی شاعر، در لحظات آفرینش ، تمام گنجینۀ فرهنگ ، زبان و تاریخ ادب فارسی را پیش چشم داشته و در عین حال با کرانه های وسیع زبان امروز آشنایی کامل دارد و برای پیوند میان آن ها تمام هنر خویش را به کار بسته است.

2- تداعی آزاد و فارغ از محدوده های روایت، حکمت، فلسفه و در یک کلام هر چیزی غیر از شعر، که بخواهد شعر را به خدمت خود درآورد. سخنی است درست اگر بگوییم که احود عزیزی، همه چیز را به خدمت شعر گرفته است.

تداعی در جلوه های گوناگونش، شعر را به تدریج می آفریند و گسترش می دهد، تداعی حاصل از موسیقی کلمات، تداعی مبتنی بر وجوه معنایی ، تداعی های برآمده از تلمیحات، تداعی حاصل از وزن و قافیه و اقتضائات شعر و بیش از همه تداعی های حاصل از تخیل وسیع شاعر.

3- تنوع شگفت در مفاهیم ، مضامین و کشف های شاعرانه ، به گونه ای که فراهم آوردن فهرستی از موضوعات شعری احمد عزیزی کاری است بسیار دشوار و پیچیده؛ چندان که در برخی از مثنوی های بلند او تقریبا در هر یکی دو بیت ، روی سخن دیگر می شود، اگر چه گاه ، شور حاصل از کشف و تداعی ، شاعر را به توقف در یک چشم انداز بدیع ترغیب کرده و ابیاتی متوالی را به بیان وجوه گوناگون این چشم انداز اختصاص داده است.

 

4- نگاه تازه ای که احمد عزیزی به عوامل زیبایی سخن دارد برای دل دادگان به این جنبه از هنر شاعری، رهاوردهای ارجمندی دربردارد.

آن چه در مباحث بلاغی به علم بدیع موسوم است و در تعبیر امروزی آرایه های ادبی نامیده می شود، در شعر احمد عزیزی ، با همان بینان ها استوار پیشین اما در جامه ای نو و در پیوند با زبان و زندگی این روزگار جلوه ای دیگر می یابد.

ارزش این رهاورد شاعرانه آن گاه آشکارتر می شود که بدانیم در آثار متشاعران و سرخوشان محافل  ادبی تکرار و تقلید،  مثلا زیبایی "ایهام " از کشف هزار بارۀ ایهام در  کلمۀ " شیرین" فراتر نمی رود و یا مثلا مراعات نظیر در این گونه شعرهای ساختگی در همان محدودۀ  ( گنج ، ویرانه، طلسم، مار) است.

در شعر احمد عزیزی، انواع تناسب ها و به ویژه تضاد وطباق با بهره گیری از تسلط شاعر به گسترۀ زبان دیروز و امروز و اصطلاحات علوم وفنون، نظام های معنایی و سازه‌های زیباشناسانۀ جدید می آفریند.

هم چنین انواع سجع، جناس و بیش از همه ایهام و ایهام تناسب ، کلام شاعر را با رشته‌های گوناگون به هم می پیوندد و ساختاری منسجم از شعرهای آراسته به زیب سخن ، فراهم می آورد و در معرض تماشای مخاطبان می گذارد.

5- زبان در شعرهای احمد عزیزی، هم سلامت و استحکام شعرهای درخشان بزرگان دیروز را دارد و هم طراوت و سهولت زبان گفت وگوی امروز را عرضه می کند.

با آن که زبان این اشعار، از گونه های فخیم شیوۀ سخن سرایان خراسانی ، پیچیدگی های زبان شاعران سبک هندی، سلاست و شیوایی شاعران نیمایی و حتی سادگی و صمیمیت زبان محاوره و ترانه در کنار هم بهره برده است اما هنر سخنوری شاعر بدان پایه است که نه فخامت زبان مانع رسایی شعر اوست و نه سادگی و بی پیرایگی زبان محاوره موجب سستی سخن است.

افزون بر این ها ، زبان شعر احمد عزیزی که آمیزه ای است از اصالت و شیوایی، هرگز موجب ملال خواننده نمی شود و در عین انسجام، فرازو فرود و تنوع زبان، کشش لازم را برای همراهی با شعرهای طولانی ایجاد می کند.

6- احمد عزیز شاعری پرکار است، دفترهای شعر او اغلب مفصل و پر برگ هستند، گویی شاعر در مکاشفات خود هرچه یافته است، در دفتر ثبت کرده و مجالی برای جدا کردن گوهر از خاره نداشته،شاید هم در چشم او که شاعر است و دلدادۀ طبیعت است، پاره سنگی ناهموارکه در پای کوهی افتاده بیش از گوهری تراش خورده در بازار جواهر فروشان، زیبایی و رازآمیزی دارد.

او حاصل جست و جو و تماشای خود را بی واسطۀ پسندهای معمول و پیش داوری های ملال آور، به جامۀ سخن درآورده و به مخاطبان نمایانده است، آمیزه ای از پاره سنگ ها ، گوهرها ، گل ها و خارها ، من بر آنم که برای شاعران جوان دفترهای شعر احمد عزیزی گنجینه ای است از رهاوردهای بدیع، به ویژه سرشار است از نشانی ها و راهگشایی های شاعر به سرزمین های کشف ناشدۀ مضامین و کلمات و تداعی های خیال انگیز،  در این قحط سالی کشف شاعرانه و تهیدستی شاعران در ارائۀ آفاق گستردۀ معنایی ، شعرهای احمد عزیزی بسیار مغتنم می تواند بود.

برای پایان این سخن بیتی از احمد عزیزی نقل می کنم که برایم بسیار دل انگیز است ، با این امید که به عنایت حق و نظر لطف آل الله، احمد از بستر برخیزد و چشم مشتاقان سخنش را به آفرینش های تازه اش روشن سازد.

از علی و آل او جو درد عشق

جفت شش آورده حق در نرد عشق



22 اسفند 1391 2123 0

فوت و فن شرکت در جشنوارۀ شعر ( ستون طنز روزنامه تهران امروز)

 

 

جشنوارۀ شعر ، چیز خیلی خوبی است و یکی از الطاف نهانی است که شاعران برگزیده را و داوران را و مدیران را و کارمندان را و مسئولان خرید جایزه ها را و هتلداران را و آژانس های مسافرتی را و خیلی های دیگر را خوشحال می‌کند . و البته شاعران نابرگزیده را غمگین و عصبانی می‌کند و این هم خیلی خوب است ، چون شاعر غمگین و عصبانی می‌تواند شعرهای جالب بگوید.

اما فوت و فن شرکت در جشنوارۀ شعر:

1- پیش از شرکت در جشنواره بکوشید اعضای هیئت داوری را شناسایی کنید.

2- از میان شعرهاتان آن شعری را به جشنواره بفرستید که باب میل داوران و بلکه مسئولان جشنواره باشد چون به هر حال علف باید به دهان... نه! ببخشید این تمثیل مناسبی نیست، چون شعر که علف نیست و داوران هم البته فقط داور شعرند.

شاید این یکی مناسب تر باشد که بگوییم : مرا چیزی باید گفت که امیر را خوش آید نه بادنجان را!

3- پس از ارسال شعر با داوران تماس بگیرید و شعرتان را برای ایشان بخوانید و نظرشان را بپرسید و به شیوۀ مدیران کلان، مکالمات را یواشکی ضبط کنید.

تبصره: البته لازم نیست بگویید که شعر را برای جشنواره فرستاده‌اید و لابد عقل تان آن قدر می‌رسد که نگویید چون شما داور هستید برای تان شعر می‌خوانم.

4- اگر چند ماه پیش از جشنواره، داوران را شناسایی کنید بهتر است، چون با شرکت در محافل ایشان می‌توانید ، لابی‌های مورد نیاز را ایجاد کنید.

5- اگر در جشنواره های روشنفکری و جایزه های خصوصی شعر شرکت می‌کنید، رمز توفیق این است که با داوران تعامل اقتصادی و فرهنگی کنید، مثلا از انتشارات ایشان چند وانت کتاب بخرید و یا داوران را برای سفرهای سیاحتی به ویژه سفرهای خارجی دعوت کنید و یا چندین مقاله و مصاحبه در فضائل و مناقب روشنفکری و روشنفکران پیشتاز ( یعنی همان داوران جایزۀ خصوصی )فراهم کنید.

6- وقتی نتایج اعلام شد، اگر نفر اول بودید اعلام کنید که جشنواره خوب است و داوری خوب است و شعر خوب است و جایزۀ دولتی خوب است و جایزۀ خصوصی خوب است.

تبصره:  از میان دو جملۀ آخر فقط یکی را انتخاب کنید، این را که لابد عقل تان قد می‌دهد.

7- وای ! وای! وای بر داواران! وای بر شعر! وای برجایزۀ دولتی! لعنت بر جایزۀ روشنفکری! مرگ بر برگزیدگان! یعنی این همه داور و منتقد ادبی تشخیص نداده‌اند که شما بهترین شاعر کشور هستید؟ شما شایستۀ آن جایزۀ وسوسه انگیزید؟ شما بدهکاری دارید؟ شما این دم عیدی خرج دارید؟

8- تا می‌توانید ، برگزیدگان را و پس از آن داوران را مسخره کنید! اصلا همه چیز مسخره است وقتی که شما را اول نکرده اند ، شعر مسخره است، روزگار مسخره است، داوری و جایزه مسخره است، هر چند وسوسه انگیز است و این دم عیدی خیلی لازم است.

9- شما که نمی‌خواستید در جشنواره شرکت کنید، دوستان اصرار کردند! اصلا قصدتان این بود که نشان بدهید این جشنواره ها ، چه خصوصی چه دولتی همه شان مثل هم هستند و کسی قدر شعر را نمی داند و کسی شعر را نمی شناسد و کسی شاعر خوب را نمی شناسد و کسی نمی داند که شاعر خوب این دم عیدی خیلی خرج دارد.

10- آهان یادم آمد! هر شاعر بزرگی باید چند تا نورچشمی و مرید و ملیجک داشته باشد، تا   به کسوت استادی آراسته شود ، راز بزرگ توفیق در جشنواره ها این است؛ هر چه زودتر در سلک مریدان و ملیجکان یکی از بزرگان درآیید تا از عهدۀ رقابت های جشنواره‌ای برآیید!

 

 

 

 



10 اسفند 1391 1188 0

به صبر آسیا کهنه حلوا شود! ( روزنامه جام جم)

 

در روزگاران پیشین ، نوعی ازبی معنا گویی در شعر رایج بود که به "تزریق گویی" موسوم است. تزریق نه به معنای امروز آن که اصطلاحی است در پزشکی ، بلکه به معنای فریبندگی ، برگرفته  از کلمۀ " زرق"   به معنای دروغ و نیرنگ است.

نمونه اش همین مصراعی که در عنوان این نوشته آمده است و بخشی است از این ابیات مشهور از شعر تزریق:

ز افسار زنبور و شلوار ببر

قفس می‌توان ساخت اما به صبر

که نعل از تحمل مربا شود

به صبر آسیا کهنه حلوا شود

 

باری سخن بر سر این نیست که بی معنا گویی در شعر، چه حاصلی دارد ؟ که جماعتی از اهل نظریه پردازی ، بی معنایی را از امتیازات شعر می‌دانند که در جای خود محل تأمل است.

اما در نثر به ویژه نثر علمی ونثر مکاتبات اداری ونوشته های رسانه ای ،   بی معنا گویی هیچ توجیهی ندارد؛ زیرا در این گونه نثرها، رسایی ، وضوح و سادگی سخن در خدمت انتقال معناست .

در چند سال اخیر گسترش رسانه ها وسرعت و سهولت انتشار نوشته ها کار را به جایی رسانده است که گویا کسی برای سلامت زبان و دست کم معنا داشتن جملات اهمیتی قائل نیست ،دو نمونه را نقل می کنم:

این بخشی از سخنرانی یک مسئول فرهنگی است: " امروز غرور این ملت ، به غیرت قاصدک های مقصد شناس، معرف بال هنرخال بلند پرواز مسیر کمال ، زلفی از جنس رضای حضرت ذوالجلال گره زده است."

این هم از یک مقالۀ نقد ادبی در نشریۀ کتاب هفته : " طنز در ژرفنای متن رسوخ کرده و خندۀ برآمده از آن در پی چیستی حقیقت اتفاق می‌افتد که در ذات خود مانند زهری تلخ اما کارگر جلوه می کند."

گونه‌ای دیگر این بی معنا نویسی و آشفتگی در زبان، متن هایی است که در رسانه های فراگیر به عنوان متون عاطفی و ترغیبی منتشر می‌شود و پر است از جملات بی ارتباط و غیرمنطقی، اما به ظاهر زیبا و با کلمات بلورین و رؤیایی ، چیزی شبیه حباب های رنگینی که از اسباب بازی کودکان تولید و در هوا پراکنده می شود، زیبا و چشم نواز اما فریبنده و ناپایدار.

 

 

 



06 اسفند 1391 996 0

شعر انقلاب، ادامۀ هزارسال شعر فارسی ( روزنامه جام جم)

 

 

چندی پیش یکی از روزنامه نگاران سیاست باز، در مقاله ای نوشته بود که در سال های آغازین پیروزی انقلاب ، جمعی از شاعران که در حوزۀ هنر و اندیشۀ اسلامی ( حوزۀ هنری امروز) جلساتی داشتند، گمان کردند که با چپاندن مفاهیم مذهبی در قالب های سنتی شعر، سبک جدیدی در شعر ایران ایجاد کرده اند.

ایشان با  تعبیر جاهلانۀ ( چپاندن) به خیال خود دستاوردهای شاعران انقلاب را استهزاء کرده است.

چنان که سردبیر همان نشریه ای که این مقاله را منتشر کرده ، چند سال قبل در مقاله ای شتابزده، نوشته بود که تمام پیشینۀ شعر ایران تا قبل از نیما، چیزی نبود غیر از مدح و مرثیه، یا برای صاحبان قدرت سیاسی( یعنی امیران و وزیران) و یا برای صاحبان قدرت مذهبی ( یعنی بزرگان دین و عرفان) و به این ترتیب شعرفارسی در پیشینۀ هزار ساله اش ،با زندگی مردم پیوندی نداشت.

این که آن دو نویسندۀ سیاست باز، چه قدر اهلیت و دانش لازم را برای این گونه داوری‌های قطعی دربارۀ شعر دارند ، نیاز به استدلال ندارد و از سر زانوی نوشته ها و تعابیرشان پیداست.

اما این که خاستگاه ، کینه ورزی سیاست بازان بیگانه گرا با شعربزرگان گذشته و امروز ایران و از جمله شعر انقلاب چیست ، جای تأمل دارد.

پیوستگی زندگی روزمرۀ مردم این سرزمین با دیانت و تجربیات معنوی و به اقتضای آن همسویی شعر و اندیشۀ دینی، نه حاصل انقلاب اسلامی است و نه حتی  از زمان پذیرش اسلام از سوی ایرانیان آغاز شده است.

آن چه از شعر ایران پیش از اسلام به دست ما رسیده است نشان می‌دهد که شاعران این سرزمین مانند مردم ایران، پیوسته با سویۀ معنوی هستی پیوند داشته اند و در دوران اسلامی نیز تمام  شاعران بزرگ ایران ،با تمام اختلافات و گوناگونی هایی که دارند همواره سخن گویان اندیشه های دینی بوده اند.

بر همین سیاق، تمام شاعران بزرگ روزگار ما نیز،به اقتضای شیوۀ زندگی و دغدغه های انسان ایرانی،شعرشان را در بیان تجربه های معنوی و دریافت های هستی شناسی مبتنی بر دیانت سروده اند.

از این رو ، شعر انقلاب ادامۀ طبیعی و منطقی تجربه های هزار سالۀ شعر فارسی است و اگر در این میان کسی در جست و جوی شیوه های برساخته وخلق الساعۀ شعر است می‌تواند به کارنامۀ نحیف شاعران بیگانه گرا نگاهی بیندازد که اگر چه بسیار مدعی و پر طمطراق هستند اما متاع غریب شان همواره با بی اعتنایی مردم و دوستداران شعر مواجه شده است.

 

 

 



06 اسفند 1391 917 0
صفحه 1 از 5ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  بعدی   انتها