(آرشیو پدیدآورنده عرفان نظرآهاری)

دفتر شعر

من ناخوشم داروي من راز و نياز است

 
شيطان
اندازه يک حبّه قند است
گاهي مي افتد توي فنجانِ دلِ ما
حل مي شود آرام آرام
بي آنکه اصلاً ما بفهميم
و روحمان سر مي کشد آن را
آن چاي شيرين را
شيطانِ زهرآگينِ ديرين را
آن وقت او
خون مي شود در خانه ی تن
مي چرخد و مي گردد و مي ماند آنجا
او مي شود من
 
طعم دهانم تلخِ تلخ است
انگار سمي قطره قطره
رفته ميان تار و پودم
اين لکه ها چيست؟
بر روح سر تا پا کبودم!
اي واي پيش از آنکه از اين سم بميرم
بايد که از دست خودت دارو بگيرم
اي آنکه دارو خانه ات
هر موقع باز است
من ناخوشم
داروي من راز و نياز است
چشمان من ابر است و هي باران مي آيد
اما بگو
کي مي رود اين درد و کي درمان مي آيد؟
 
شب بود اما
صبح آمده اين دوروبرها
اين ردّ پاي روشن اوست
اين بال و پرها
 
لطفت برايم نسخه پيچيد:
يک شيشه شربت آسمان
يک قرصِ خورشيد
يک استکان ياد خدا بايد بنوشم
معجوني از نور و دعا بايد بنوشم
 


12 خرداد 1396 1512 0

سطر سطر زندگي گزارش قيامت است

 
سالنامه ی جهان
ماهنامه ی زمين و آسمان
روزنامه هاي صبح و عصر را مرور مي کنم
باز هم خبر
باز هم خلاصه اي
از هزار سال اتفاق هاي دور و بر
باز خط به خط نشانه و علامت است
سطر سطر زندگي گزارش قيامت است
باز هم مصاحبه
بين آدم و عدم
بين آنچه مي رود به باد
دم به دم
باز سرمقاله اي به خطِ مرگ
باز عکس هاي آن و اين
باز پنج شنبه ها و جمعه ها
نه، تمام روزهاي هفته
روزِ واپسين
اول او و آخر او
بعد تا ابد هميشه نقطه چين...
باز آگهي
 


29 اسفند 1395 1443 0

زندگی یعنی همین کار

 
يک دانه ی کور
بي آنکه دنيا را ببيند
در لاي آجرهاي يک ديوار، گم بود
در آن جهان تنگ و تاريک
با باد و با باران غريبه
دور از بهار و نور و مردم بود
 
اما مدام احساس مي کرد
بيرون از اين بن بست
آن سوي اين ديوار، چيزي هست
اما نمي دانست، آن چيست
با اين وجود او مطمئن بود
اين گونه بودن زندگي نيست
هي شوق، پشت شوق
در دانه رقصيد
هي درد، پشت درد
در دانه پيچيد
و ديگر او در آن تن کوچک نگنجيد
قلبش ترک خورد
و دستي از نور
او را به سمت ديگري بُرد
وقتي که چشمش را به سوي آسمان وا کرد
يک قطره خورشيد
يک عمر نابينايي او را دوا کرد
 
او با سماجت
بيرون کشيد آخر خودش را
از جرز ديوار
آن وقت فهميد
که زندگي يعني همين کار
 


23 فروردین 1394 1403 1

من مريدم

 
من مريدم
مريد کسي که
منبرش بر درختان توت است
حرفهايش همه از سکوت است
وعظ او
رنج ما از هبوط است
 
باز ارديبهشت است
مرشدم رفت در خانقاه
رفت و در را به روي خودش بست
خرقه مي دوزد آنجا
با نخِ قبض و با سوزنِ بسط
 
مي تند درد را
در خودش چله چله
مي رود تا ملاقات او
پله پله
 
پير من
خانقاهش
پيله اي در هم است
نام او
کرم ابريشم است
کرم ابريشم من
صوفي اهل حال است
خرقه ی او دو بال است
باز ارديبهشت است
باز گلها
در سماع و مناجات
باز قصه اي از کرامات
شيخ پروانه پر زد
پيله اش شد خرابات
 


08 بهمن 1393 1201 0

برگ رفت و صفحه اي کتاب شد

 
برگ
شاد شاد بود
زندگي درخت اعتماد بود
ناگهان ولي وزيد باد
فرصتي به هيچ کس نداد
 
برگ، بي درخت شد
زندگي عجيب و سخت شد
برگ در به در
برگ هر طرف
برگ بي هدف
برگ غصه، برگ غم
ترس و وحشت و تگرگ هم
 
باغ و دره، کوه و دشت
روزها و ماهها و سالها گذشت
هيچکس ولي درخت او نبود
سفره اي براي بخت او نبود
برگ روزي عاقبت درخت خويش را شناخت
دل به شاخه هاي واژه باخت
برگ رفت و صفحه اي کتاب شد
آن همه دعاي بي جواب او
مستجاب شد
 
برگ بودم و کتاب من تويي
آن دعاي مستجاب من تويي
 


28 خرداد 1393 1147 0

عسل وحي شد باز از آسمان

 
قسم بر درختان زيتون و ماه
قسم بر همين کرم شب تاب
که خوابيده آرام در بين راه
قسم بر نماز شب جيرجيرک
دعاهاي روي لب جيرجيرک
که امشب
شب قدر زنبورهاست
که هر تاک
محراب انگورهاست
 
عسل وحي شد باز از آسمان
و شيرين شد از آن
تمام جهان
ببين طعم شيرين آمرزش است
و انگار
صداي ظريفي مي آيد از آن دور دست
نگاهش کن از پشت زندان تور و سکوت
ببين اشک را
روي سجاده برگ توت
بگو
پذيرفته شد توبه ی عنکبوت!
قسم بر گل بسته ی آفتاب
قسم بر خداوند آب
که اين رود پيغمبر است
کتابش پر از سوره هاي روان
و هر قطره از قطره آيه تر است...
 


27 خرداد 1393 80 0

بال تازه, دل نو

کرم ابریشم کوچک من!

خانه ی تازه ی تو مبارک

آخرش بافتی پیله ات را؟

بال تازه دل نو مبارک

 

آن لباس قدیمی و پاره

دیدی اندازه ی قد تو نیست

دیگر آن را نباید بپوشی

واقعا این که در حد تو نیست

 

آن خود کهنه ات را رها کن

بی خیالش بیا زود بیرون

یک خود تازه تر آن طرف هاست

آن طرف, پشت آن بید مجنون

 

بعد از این آسمان پیله ی توست

ابرها را تو پیراهنت کن

زودتر, وقت اصلا نداریم

بال های نو ات را تنت کن

 

وعده ی ما همان جا که گفتی

پشت دروازه ی شهر جادو

منتظر باش دارم می آیم

وای رفتی! ولی بال من کو؟

 

تو برو, من ولی کار دارم

بال پرواز من پاره پاره ست

باز باید ببافم خودم را

پیله ی کوچکم نیمه کاره ست



17 شهریور 1391 2236 0

دوست عزیز و کوچک خدا

من عروسکم

عروسک کسی که پشت پرده است

دست های او مرا درست کرده است

من عروسکم

عروسک خدا

دوست عزیز و کوچک خدا

یک عروسک نخی که شب به شب

توی دامن خدا به خواب می رود

روی بال نازک فرشته ها سوار می شود

تا دم حیاط آفتاب می رود

 

صبح ها خدا به من

نان داغ و آفتاب می دهد

شب که می شود مرا

توی ننوی سپید ماه

تاب می دهد

 

راستی خدا خودش برای من

یک لباس تازه دوخته

جای دگمه های آن ولی

چند تا ستاره کاشته

یک کمی هم از خودش

توی جیب من گذاشته

 

قلب یک عروسک نخی نمی زند

ولی خدا

قلب شد

توی سینه ام تپید

تیله های چشم من

اشک را بلد نبود

یک شب او

قطره قطره از کنار چشم من چکید

 

این عروسک نخی

کاردستی خداست

خنده های او چقدر

مثل خنده ی فرشته هاست

 

هیس!

فکر میکنم عروسک خدا

باز هم به خواب رفته است

یا سوار بال نازک فرشته ها

تا دم حیاط آفتاب رفته است

 

شب بخیر عروسک خدا

دوست عزیز و کوچک خدا



31 مرداد 1391 3126 1

خاک خوشبخت...

سال ها پیش از این

زیر یک سنگ گوشه ای از زمین

من فقط یک کمی خاک بودم همین

یک کمی خاک که دعایش

پر زدن آن سوی آسمان بود

آرزویش همیشه

دیدن آخرین قله ی کهکشان بود

 

خاک هر شب دعا کرد

از ته دل خدا را صدا کرد

یک شب آخر دعایش اثر کرد

یک فرشته تمام زمین را خبر کرد

و خدا تکه ای خاک برداشت

آسمان را در آن کاشت

خاک را

توی دستان خود ورز داد

روح خود را به او قرض داد

خاک

توی دست خدا نور شد

پر گرفت از زمین دور شد

 

راستی

من همان خاک خوشبخت

من همان نور هستم

پس چرا گاهی اوقات

این همه از خدا دور هستم؟!



31 مرداد 1391 1492 0