(آرشیو پدیدآورنده صدرالدین انصاری زاده)

دفتر شعر

یادت هست؟

یادت هست قلاب می گرفتم
از دیوار باغ بالا بروی
تا ته باغ را نگاه کنی؟
حالا من
درجه
درجه
به شانه افزوده ام
و تو
پله
پله
از آسمان بالا رفته ای


01 مرداد 1394 1592 0

دل، خرده شیشه نگیرد

بام
بوم
بیم
کرکس ها با بال های آهنین
بر طبل ماه می کوفتند
دشمن حتی
به دف دف های فرشتگان
و خواب های معصوم کودکان هم نفوذ کرده بود
پنجره ها را
ضرب در گرفتیم
دل
خرده شیشه نگیرد


28 اردیبهشت 1394 1509 0

8 سال کوه، 8 سال پرنده

دهان باز جام های شیشه ای
و خنده ی فنجان ها
یعنی
حتی تصور کافی شاپ بر یک پل متحرک بین جنگ هم
خنده دار است
چه رسد به تشبیه دود سیگار
به چترابرهای برخاسته از باران خمپاره
اما من فقط
از زبان همین چیزها که دور و برم نشسته اند
می توانم با تو صحبت کنم
و مثلا بنویسم:
دل
که دریا
پیشانی
که آسمان
یکی با پری این آبی
یکی با پری آن آبی رفت
 که سطری حماسی بپرد وسط و بگوید:
ای زنگار چرخ های زورخانه بر مچ
بیدار شوید
بزنید زنگ را
قرارمان با بی قراری دیر شد
 
اکنون
-جایی پایین تر از مدرسه ی امام خمینی در قم
نیمه ی شب ست و
شرافت دارد کنار بلوار جمهوری
همین طور که من داروگ را زیر لب هجی میکنم
لبخند ظرف ها و بساطی که بساطی نیست را
از روی میز جمع می کند
تا باز فردا
گلی بر سر کفش کتانی اش بزند و 
دنبال کار اصنافش بدود
مرتضی و شهاب رفته اند
علی می خواهد
به سمت آذر و گلزار برود
بی هر اکنونی
من مانده ام و پایان این شعر
من مانده ام
و زنگ مین کهنه ای در نبض
که تماشای زخم های دیروز را در چشمم کوک می کند
و خون های ریخته بر کاغذ
که خشک شده است و
کم کم دارد رو به سیاهی می رود
این یادگار هشت ساعت جدل
در به در
بر سر واژه ای بی سقف
سال کوه
سال پرنده
8 سال فلش سروها رو به گرداب خورشید
که باز هم تنهایی ام را با شما قسمت می کنم و
پا روی قاشق را غرق در فکر رها
و می نویسم:
ما مانده ایم و
خاک
ما مانده ایم و این
خالی تلخ قهوه ای سوخته


05 اردیبهشت 1394 1267 0

به آن که زود رفته است

گلدسته های مسجد انگار
دو شهید
دو دسته گل
تقدیم کنند به هم
یکی به آنکه زود رفته است
یکی به آن که دیر می آید
و گنبد انگار
کلاهخود روح بزرگ کودکان فرداست
روزی که پندارشان آن قدر بال گسترده
که
پنجره
پنجره
آسمان خراش ها هم نمی توانند
مسیرشان را تا شکاف ابر
دنبال کنند


07 اسفند 1393 1476 0

این حالت درخت ها را هیچ وقت نمی فهمی

دست هایشان
بالاست
این حالت درخت ها را هیچ وقت نمی فهمی
تسلیم شده اند؟
در حین بدرود خشکشان زده؟
دعا می خوانند؟
یا همشگفت با مناره ها
اشاره می کنند
به گام های تو
بر پله های پر پیچ و خم؟


29 دی 1393 1235 0

سطر سطر ریل، امضا شد

زمستان بود و
نگاه ها را بخار گرفته
انگشتش را روی شیشه تکانی داد و
در یک آن
پایِ
سطر
سطرِ 
ریل
امضا شد
اما هیچ یک از ما نمی بیند
بر ابر چه نوشت
لطفا این فرم از خاطرات قیصر امین پور را برگردانید و
زوم کنید بر پنجره ی قطار
ها....
کربلا


23 آذر 1393 1324 0

دوران برنمی گردد

ساعت اگر هزاران بار بچرخد
زین الدین برنمی گردد
ساعت اگر هزاران بار بچرخد
باقری برنمی گردد
ساعت اگر هزاران بار بچرخد
کاظمی برنمی گردد
ساعت اگر هزاران بار بچرخد
بابایی بر نمی گردد
ساعت اگر هزاران بار بچرخد
همت بر نمی گردد
چگونه
شما را از دست دادیم و ندانستیم
ساعت اگر هزاران بار بچرخد
دوران برنمی گردد
 
جاده
رودخانه ی خشکیده ای است
خاطره ی ماهی ها
آزارم می دهد


13 آذر 1393 1382 0

آتش بر تو گلستان شد

انفجار پرده را کنار زد
و آتش
بر تو گلستان شد
در حیاط امامزاده ابراهیم
عکس ایستاده بر قبرت طوری به من زل زده بود
که فندک
تا بند آخر اشاره ام را سوزاند
مادر می گوید
این طور فکر کردن ها برای سلامتی ضرر دارد
راست می گوید
اگر اراده باشد ترک می کنم
اما
دنیا برای تو چه ضرری داشت
که ترکش کردی؟


04 آذر 1393 1073 0

مشک برداشت و عباس شد

پرسیدند
ساعت چند ست؟
گفتیم به وقت همیشه
پرسیدند 
خیابان دوران کجاست؟
بی اختیار
سرهایمان به سمت آسمان چرخید
و رعد
 
مشک برداشت
از رکاب هواپیما بالا رفت
و عباس شد
عباس دوران
 
با چتر گل های همیشه بهار
فرود آمدی
بر فروردین
و برج  و باروی تقویم را فتح کردی


22 آبان 1393 1157 0

جاده...

 
جاده
رودخانه ی خشکیده ای است
خاطره ی ماهی ها
آزارم می دهد
 


03 مهر 1393 1127 0

کلاهخود و سرنیزه اش را برداشت...

پرده بالا رفت
اسبی بر خاکریز ایستاده بود
باد می وزید
و ماه
در شعله ی یال هایش می سوخت
[اشک های تو بیرون از کادر، در ساحل گونه هایت کف می زدند]
خواست تعزیه را
انتهای صحنه
به کربلا ببرد
کلاهخود و سرنیزه اش را برداشت
و دنیای زره پوش را
به تانک ها و نفربرهای رو به رو بخشید


03 مهر 1393 972 0

چفیه، پر!

قمقمه
پر
فانوسقه پر
چفیه 
پر
بابا سوخت
بابا پرید
ما بر گل های قالی فاتحه می خوانیم


09 شهریور 1393 171 0

به خدا می سپاریم

تو را به خاک سپردیم
خاک
تو را پوشاند
تو را به باد سپردیم
باد
تو را برد
تو را به کوه سپردیم
صخره
سنگین شد
تو را به خورشید سپردیم
سایه
پیش پا افتاده بود
تو را به سینه سپردیم
بغض
هوای نفس را گرفت
تو را به کتاب ها سپردیم
و سطرها
موازیان به ناچار
تا انتها
عالم معنایت نشد
به هرچه سپردیم
تو را
به خدا می سپاریم


08 شهریور 1393 141 0

از خون دل های تو

زخمی مورب
بر بازو
و هلال احمری
در قلب
 
طی سطرها
دنبال برانکارد آمدیم و نفهمیدیم
نقطه های کلمات
از خون دل های تو بود
یا دانه های ریخته
از تسبیح سرخ شهید؟


08 شهریور 1393 126 0

از دوکوهه

بدون رو در بایستی
برابرم بایست و بگو
برادر چند رویایی باشی
بهتر است؟‍!
همین کلمات
همین ساختارها و صورت های شهید شده
کافی نیست؟
از دو کوهه
به تاویل همه چیز می توان رفت
از کوهان شترهای هجرت گرفته
تا حرم سراهای عرب
از ضرب المثل کوه به کوه نمی رسد اما آدم به ...
تا برج های دوقلو
که دلاهایش
سنت
سنت
از عرق پیشانی آفتاب سوخته ی تو
تا شکوفه ی اشک بر گونه ی همسرت
دست داشته اند
حتی از همین دو کوهه
برخی تاریخ را غنیمت شمرده
از شکاف بام و شام
با نگاه خارجی به همه باز گشته اند
می بینی
اتفاق نظر دور نیست
محال است
از دو کوهه به هر مهر و ابری می توان رسید
چه ابهام ها را که نمی شود بر تافت
حتی برای آن ها که سال ها
در چشم اندازشان همه چیز محشر بوده
گاهی حساب و کتاب دقیق نمی آید
مثلا همین خطوط
کلمات من شهید شده اند
اما این تویی
که از بهشت هم گذشته


08 شهریور 1393 149 0

چه می شد اگر با باران برگردی

یک روز
پنج شنبه
پشت سرت آب ریختم
یک عمر
پنج شنبه 
روی قبرت
 
مادر
چشمم به آسمان خشک شد
چه می شد اگر
همین جمعه
با باران برگردی؟


07 شهریور 1393 1078 1

مثل پرستو در پیراهن بهار

آزاده است
سرو است؟
پاییزان را هم سبز مانده
سرو است؟
بر سر حرف خود ایستاده و سر خم نکرده
سرو است؟
فاخته وار فرشته دورش می چرخد مثل پرستو
در پیراهن بهار
سرو است؟
عشق را با نامش صدا می زنند
آزاده است؟
نه
سرو است


06 شهریور 1393 135 0

دور تا دور ماه، سوسنگرد شد

داوودی ها
در مهتاب روییدند
یاسمن ها
در مهتاب روییدند
سنبل ها
در مهتاب روییدند
گلبرگ های سپید ماه را فرا گرفتند
دور تا دور ماه
سوسن گرد شد


06 شهریور 1393 119 0

مثل دهان ماهی ها

چهار گوشه ی تکیه را
قل قل 
گرفته بود
ابوالفضل علمدار...
حسین سید  سالار...
ابوالفضل علمدار...
حسین سید و سالار...
که قاسم
از لبه ی بام به آسمان پرت شد
...
موج های کدام دریا
تو را چگونه فرا می گیرد
که می افتی
و پلک می زنی
مثل دهان ماهی ها؟
سینه ام انحنا گرفت که این ها را بگویم
اما انگار دستم را خوانده بود


06 شهریور 1393 121 0

چشمش به جزیره ی مجنون رفته

موجی نیست
رفتارش شبیه دامان دریاست
چشمش
به جزیره ی مجنون رفته
موجی نیست
از زیر بار گیسوی لیلی بیرون نمی آید
موجی نیست
رقص بندری بادبان های منظومه های قدیمی را
بر سواحل امروز نمی خواند
فقط
شبهی نظامی وار بالای سرش ایستاده و
دائم می گوید:
خمسه خمسه


06 شهریور 1393 155 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها