(آرشیو پدیدآورنده حامد عسگری)

دفتر شعر

ماها هف پشتمون غِواص بوده

نِنه‌ش می گفت بُواش قنداقه شو دید
رو بازوش دس کشید مثل همیشه
می‌گفت دِستاش مثه بال نِهنگه
گِمونم ای پسر غِواص می شه

نِنه‌ش می گفت: همه‌ش نزدیک شط بود
می ترسیدُم که دور شه از کنارُم
به مو‌ می گف : نِنِه می خوام بزرگ شُم
بِرُم سی لیلا مرواری بیارُم

نِنه‌ش می گفت نمی خاستُم بره شط
می دیدُم هی تو قلبُم التهابه
یه روز اومد به مو گفت: بل بِرُم شط
نفس ،مو بیشتِر از جاسم تو آبه

زِد و نامردای بعثی رسیدن
مثه خرچنگ افتادن تو کارون
کِهورا سوختن ،نخلا شکستن
تموم شهر شد غرقابه ی خون

نِنه‌ش مگفت روزی که داشت مرفت
پسین بود؟ صبح بود؟ یادُم نمیاد
مو‌گفتم :بِچِه‌ای...لبخند زد گفت:
دفاع از شط شناسنامه نمی خواد

رفیقاش می گن : از وقتی که اومد
تو چشماش یه غرور خاص بوده
به فرمانده‌ش می گفته بِل بِرُم شط
ماها هف پشتمون غِواص بوده

نِنه‌ش می گف جِوونِ برگِ سِدرُم
مثه مرغابیای خسته برگشت
شبی که کربلای چار لو رفت
یه گردان زد به خط یه دسته برگشت

نِنه‌ش می گفت‌: چشام به در سیا شد
دوا زخمِ نمک سودُم نِیومد
مسلمونا دلُم می سوزه از داغ
جِوونُم دلبَرُم رودُم نِیومد

عشیره می گن از وقتی که گم شد
یه خنده رو لب باباش نیومد
تا از موجا جنازه پس بگیره
شبای ساحلو دمّام میزد

یه گردان اومده با دست بسته
دوباره شهر غرق یاس میشه
ننه‌ش بندا رو ‌وا می کرد باباش گفت:
مو‌ گفتم ای پسر غِواص می شه

 

به نقل از تسنیم

 



05 دی 1395 2400 1

تو از خرابه بخوانی... من از منا بنویسم ....


وضو گرفته ام از بهت ماجرا بنويسم
قلم به خون زده ام تا كه از منا بنويسم

به استخاره نشستم كه ابتداي غزل را
ز مانده ها بسرايم ؟ ز رفته ها بنويسم ؟

نه عمر نوح نه برگ درخت هاي جهان هست
بگو كه داغ دلم را كي و كجا بنويسم ؟

مصيبت «عطش»و «ميهمان ‌كشي» و «ستم »را
سه مرثیه‌ست كه بايد جدا جدا بنويسم .

چگونه آمدنت را به جاي سردر خانه
به خط اشك به سردي سنگ ها بنويسم ؟

چگونه قصه ي مهمان كشي سنگدلان را
به پاي قسمت و تقدير يا قضا بنويسم ؟

منا كه برف نمي آيد اين سپيدي مرگ است
چسان ز مرگ رفيقان با صفا بنويسم ؟

خبر ز تشنگي حاجيان رسيد و دلم گفت :
خوش است يك دو خطي هم ز کربلا بنويسم :

نمانده چاره به جز اينكه از برادر و خواهر
يكي به بند و يكي روي نيزه ها بنويسم

نمانده چاره به جز گفتن از اسير سه ساله
چرا ز ناله ي زنجير و زخم پا بنويسم

به روضه خوان محل گفته ام غروب بیا تا
تو از خرابه بخوانی... من از منا بنویسم ....

 

منبع: صفحه ی اینستاگرام شاعر

 



07 مهر 1394 1766 0

قضاوت مي کند تاريخ بين خان دِه با من

 
نشسته در حياط و ظرف چيني روي زانويش
اناري بر لبش گل کرده سنجاقي به گيسويش
 
قناري هاي اين اطراف را بي بال و پر کرده
صداي نازک برخورد چيني با النگويش
 
مضاعف مي کند زيبايي اش را گوشوار آن سان
که در باغي درختي مهربان را آلبالويش
 
اگر ياس امين الدوله بودم مي توانستم
کمي از ساقه هايم را ببندم دور بازويش
 
قضاوت مي کند تاريخ بين خان دِه با من
که از من شعر مي ماند و از او باغ گردويش
 
تو را از من جدا کردند هر باري به ترفندي
يکي با طعنه ي تلخش...يکي با برق چاقويش
 
رعيت زاده بودم دخترش را خان نداد و من
هزاران زخم کهنه داشتم... اين زخم هم رويش
 


08 خرداد 1393 1999 0

جنگل آشوب من ای آهوی کوهستان شعر...


ای لب تو قبله ی زنبورهای سومنات

خنده ات اعجاز شهناز است در کرد بیات

مطلع یک مثنوی هفت من زیبایی است

ابروا نت: فاعلاتن فاعلاتن فاعلات

من انار و حافظ آوردم تو هم چایی بریز

 آی می چسبد شب یلدا  هل و  چای و نبات

جنگل آشوب من ای آهوی کوهستان شعر

یک گوزن پیر را بیچاره کرده خنده هات

می دود...   بو می کشد.... شلیک ..... مرغی می پرد....

گردنش شل می شود آرام می افتد به پات

گرده اش می سوزد و پلکش که سنگین می شود

می کشد آهی که : آهو جان جنگل به فدات

سروها قد می کشند از داغی خون گوزن

عشق قل قل می کند از چشمه ها و بعد...... کات:

پوستش را پالتو  کرده زنی در نخجوان .....

شاخهایش دسته ی شمشیر مردی در هرات





18 مهر 1392 1804 0

دلبرت وقتي کنارت نيست کوري بهتر است...

 

عشق بعضي وقتها از درد دوري بهتر است

بي قرارم کرده و گفته صبوري بهتر است

توي قرآن خوانده ام... يعقوب يادم داده است:

دلبرت وقتي کنارت نيست کوري بهتر است

نامه هايم چشمهايت را اذيت مي کند

درد دل کردن براي تو حضوري بهتر است

چاي دم کن... خسته ام از تلخي نسکافه ها

چاي با عطر هل و گلهاي قوري بهتر است

من سرم بر شانه ات ؟..... يا تو سرت بر شانه ام؟.....

فکر کن خانم اگر باشم چه جوري بهتر است ....؟

 

 



22 اردیبهشت 1392 7486 2

روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه ...

با من برنو به دوش یاغی مشروطه خواه
عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه

بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟
با من تنها تر از ستارخان بی سپاه

موی من مانند یال اسب مغرورم سپید
روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه

هرکسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برق
کنده ی پیر بلوطی سوخت نه یک مشت کاه

 کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود
یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه

 آدمیزادست و عشق و دل به هر کاری زدن
آدم ست و سیب خوردن، آدم است و اشتباه

 


12 اسفند 1391 3149 3