(آرشیو پدیدآورنده محمدرضا طهماسبی)

دفتر شعر

تا در کف مردان دلیر تو کمان است

ایران من! ای باغ پر از لاله و سنبل!
برهم نزند زلف تو را باد تطاول

ای سبزتر از سبزتر از سبزتر از تاک
ای سرخ تر از سرخ تر از سرخ تر از مل

ای مستی جوشیده به رگ برگ شقایق
وی شادی پنهان شده در پیرهن گل

موسیقی باد است و نوای خوش رود است
کاین گونه در آمیخته با چهچه بلبل

پرواز تو -ای فاخته- آن قدر بلند است
نومید شد از صید تو شاهین تخیل

تو جان جهان هستی و کانون توجه
تو جزئی و جزئی که فزون تر شده از کل

تا در کف مردان دلیر تو کمان است
بر دامن پاکت نرسد دست چپاول

ای رابطه ی نام تو با ذلت و خواری
بی ربط تر از رابطه ی کوه و تزلزل

بگذار که دیوار به دور تو بچینند
کافی ست تو را پنجره ی باز توکل

دریا نشود در هم و بر خویش ملرزد
طفلی اگر انداخت در او سنگ تغافل

از منحنی اش رقص کنان بگذرم، ایران!
گر بین من و خاک تو شمشیر زند پل

تو خرم و آباد و تو آباد و تو خرم
تو خرم و آباد و چه خوب است تسلسل



25 اردیبهشت 1396 2057 1

گنج رمضان پر زد و رنج رمضان ماند

یخ زد به دل این شوق که دلسوخته باشیم
سرد است و نشد آتشی افروخته باشیم
 
سی قافله بگذشت از این دشت، مبادا
یوسف به زر ناسره بفروخته باشیم
 
زین قصّه ی پُر عمق، روا نیست که تنها
ما چاه و برادرکُشی آموخته باشیم
 
آن دلبر مه پاره عیان گشته و حیف است
کز شرم، نظر سوی زمین دوخته باشیم
 
گنج رمضان پر زد و رنج رمضان ماند
بی آن که از او سکّه ای اندوخته باشیم


24 تیر 1394 1178 0

عشق یکی پنجره ست باز شود دیر دیر

 گریه کنم قاه قاه، خنده کنم زار زار

خود چه خبر دارد از گریه ی بسیار، یار؟
 
تیر کج ابرویش دیده به تردید دید
شکر که بر مقصدش می رسد این بار، بار
 
هیچ نمی گشت او با تن رنجور، جور
عشق اگر داشت با این همه انکار، کار
 
عشق یکی پنجره ست باز شود دیر دیر
دیده به دیدار این منظره وادار دار
 
تا به کی این سان خراب؟ خانه ات آباد باد
خیز! تو منشین چنین صامت دیوار وار
 
ماه من! امشب سراغ از من دلگیر گیر
حال که دیدی شده شام گرفتار تار


25 آبان 1393 868 0

یا دست ثارالله، یا پای عبیدالله

دل را اگر با عشق بر دریا زنی، باری
آبی تر از آبی شوی، جاری تر از جاری
 
هر دفعه خار خیر می چینی، چرا یک بار
از این گلستان غنچه ی آری نمی آری؟
 
بهر کفی نان، گرد خود بیهوده می چرخی
بیهوده می چرخی الاغ پیر عصّاری!
 
عمری زدی خود را به خواب، آیا زمانش نیست؟
یک بار هم عمداً زنی خود را به بیداری؟
 
او با تو گفته حالِ خود را، حال خود دانی
ای دوست! حق داری، نداری هیچ اجباری
 
یا دست ثارالله، یا پای عبیدالله
این بوسه دشوار است و تو امروز مختاری


11 آبان 1393 1260 0

بردیم لب خشک تو را پاک ز خاطر

خود گرچه شبیهند به هم هر دو به ظاهر
با هیچ فسونی نشود شیشه، جواهر
 
ما هر دو به یک خیمه؟ چه اندیشه ی کالی!
فرق است میان من غایب، توی حاضر
 
دردا! لب ایوان تو ناپاک نشستیم
بردیم لب خشک تو را پاک ز خاطر
 
برخیز و عصایت را شمشیر کن ای عشق!
وحشت نکن از همهمه ی این همه ساحر
 
عشق است که کرده ست در این صحن تحصّن
عشق است که گشته ست در این شهر مجاور
 
با عشق میسر بشود هرچه محال است
با عشق محال است که بی کس شوی آخر
 
ظاهر چو شود عشق، مقابل بنشیند
با اصغر شش ماهه، حبیب بن مظاهر
 
دردا! لب ایوان تو ناپاک نشستیم
بردیم لب خشک تو را پاک ز خاطر


10 آبان 1393 938 0

تو که دنیای منی! با دل من قهر نباش

جویی آرام بجو، چون خزف بحر نباش
ماهی کوچک من! دلخور از این نهر نباش
 
ساکن شهر دل من شده ای، تاب بیار
این قدَر فکر سفر کردن از این شهر نباش
 
بی تو من با همه ی مردم دنیا قهرم
تو که دنیای منی! با دل من قهر نباش
 
بد میندیش و بیندیش که بر زخمی خویش
نوش دارو نشدی، حدّاقل زهر نباش
 
آه را ما سپر خویش نمودیم، تو نیز
ایمن از تیر قضا و قدر دهر نباش


06 مرداد 1393 2954 1