مقالات و یادداشت ها

شاعر شدن حواس مرا از تو پرت کرد

11 تیر 1391 | 4592 | 10

 


۱. آدم ها وقتی از دنیا می روند، از خودشان آثاری به جا می گذارند. آثاری که رنگ و بوی خودشان را دارد... می شود با آن آثار آنها را شناخت... می شود به دنیایشان راه پیدا کرد... بعضی ها بعد از خودشان، رفته رفته آثارشان هم محو و فراموش می شود... بعضی ها آثارشان تا مدت ها بعد از خودشان  زنده می ماند و همین آثار انگار صاحبانشان را هم زنده نگه داشته اند... اما یک آدم هایی هم هستند که آثارشان رنگ و بوی یک نفر دیگر را دارد. نام یک نفر دیگر را فریاد می زند... این آدم ها لابد عاشق بوده اند... هیچ اثری از خودشان باقی نمی ماند... توی آثارشان ردپایی از خودشان نیست... آثار اینها به تابلویی زیبا می ماند که از معشوقشان کشیده باشند...
به قول شاعر: آه مجنون بوی لیلی می دهد

۲. سید محمدجواد شرافت توی دوره های مبانی شعرش، به کسانی که تازه شاعر شده اند حرف خوبی می زند. می گوید از همین ابتدای شاعری تکلیف خودتان را با این سؤال مشخص کنید...خودتان صادقانه  جواب این سؤال را به خودتان بدهید: توی زندگی تان از شعر چه انتظاری دارید؟ شعر قرار است کجای زندگی شما باشد؟ می خواهید با شعر به کجا برسید؟ می خواهید شعر شما را به کجا برساند؟
آیا می خواهید مثل فلان شاعر بشوید که هم شاعر خوبی بود هم استاد خوبی بود هم پدر خوبی بود هم همسر خوبی بود و هم دوست خوبی بود؟ یا می خواهید مثل فلان شاعر باشید که شاید شاعر خوبی بود اما هیچ خوبی دیگری نداشت؟

۳. گاهی فکر میکنم اصلا آدم اگر بخواهد شاعر هم بشود باید نخواهد شاعر بشود یعنی باید به یک چیزی بالاتر از شاعری فکر کند. باید یک درد بزرگتر داشته باشد. همیشه این طور است که آنهایی که مدام به مرگ فکر میکنند زندگی شان هم قشنگ تر است
خدا توی قرآن می فرماید؛ می خواهید بگویم خسارت زده ترین آدم ها چه کسانی هستند؟ آنهایی که همه ی تلاششان توی زندگی دنیا گم می شود و به خیال خودشان هرکاری می کنند شاهکار است: الذین ضل سعیهم فی الحیات الدنیا و هم یحسبون انهم یحسنون صنعا. کهف/۱۰۴
واقعیت این است که خیلی از ما شاید برای هنرمان، برای شعرمان زیاد تلاش کنیم؛ عمرمان را صرف این راه کنیم اما یک روز به خودمان بیاییم و ببینیم همه ی تلاشمان را صرف هیچ کرده ایم... از دنیا، از هنر، از شعر، بازی خورده ایم. به جای این که سوار شعر شویم و با شعر به مقصدمان برسیم؛ به شعر سواری داده ایم و از مقصدمان وا مانده ایم... حتی به خود شعر هم آنگونه که دلخواهمان بوده نرسیده ایم. بعضی ها هم هستند که همیشه حواسشان هست ببینند می شود از آثارشان ولو به اندازه ی گنجشک و جبرئیلی سوا کنند و با خودشان داخل قبر ببرند؟ این جور شاعر ها هفت تا کفن هم که بپوسانند گنجشک و جبرئیلشان نمی پوسد

۴. امیرحسین تمام عمر با یک بیماری سخت، دست و پنجه نرم کرد. قدم برداشتن و حتی نفس کشیدن برایش طاقت فرسا بود. با وجود جوانی، نمازش را نشسته می خواند؛ از خیلی لذت ها محروم بود؛ با همه ی این سختی ها و مرارت ها؛ خیلی وقت ها که سراغش را می گرفتیم می گفتند کربلاست. بیماری امیرحسین موجب چاقی بیش از حد او شده بود. ربطی به غذا خوردن نداشت. انگار نفس کشیدن هم وزن او را زیاد می کرد. یادم می آید وقتی از خانه راه افتادم برای تشییع امیرحسین،به این روایت فکر میکردم که از علائم مؤمن این است که تابوتش سریع به طرف قبر حرکت میکند و با خودم فکر می کردم تابوت امیرحسین با این سنگینی بیش از حد چطور می تواند سریع حرکت کند و اصلا مگر ممکن است کسی بتواند این تابوت را بلند کند؟
وقتی به محل تشییع رسیدم مسجد پر شده بود و جمعیت خیلی زیادی هم توی خیابان ایستاده بودند. برای امیرحسین یک تابوت اختصاصی ساخته بودند که خیلی بزرگتر از تابوت های معمولی بود و فکر میکنم مربع بود. تابوت که وارد خیابان شد سعی کردم خودم را به آن برسانم. باوجود اینکه فقط چند متر با جنازه فاصله داشتم اما ازدحام جمعیت مرا عقب زد. تابوت خیلی سریع حرکت کرد و در عرض چند دقیقه آن قدر از من فاصله گرفت که حتی به چشم نمی آمد. به پشت سر که نگاه می کردم انتهای جمعیت را نمی شد دید. چنین تشییع باشکوهی را فقط یکی دوبار که جنازه های دسته جمعی شهدا را آروده بودند دیده بودم. در طول مسیر، جمعیت نوحه هایی را می خواندند که امیرحسین ساخته بود. این یکی را هنوز یادم مانده: پرچم سرخ حرمت قبله نما... قبله نما...  

احساس می کردم حتی درخت های اطراف خیابان دارند با مردم زار می زنند و گریه می کنند. موقع دفن امیرحسین صدای خودش را از بلندگو پخش کردند. داشت غزل حضرت علی اصغرش را می خواند...  سنگ ها هم گریه می کردند

۵. توی زندگی آدم و شاید بعد از زندگی آدم یک شرایطی پیش می آید که خیلی خیلی سخت است. آدم همه چیز را فراموش می کند. همه ی دغدغه های بزرگش را. عاشقانه هایش را.دلبستگی هایش را. قول و قرارهایش را. حتی اسم خودش را. حتی اسم عزیزترین هایش را. نگاه می کند و می بیند دستش از همه ی آن چیزهایی که فکر می کرده داشته، خالی است. فقط دلش می خواهد چنگ بزند به دامن آن کسی که توی همه ی این سال ها تنها دارایی حقیقی اش بوده. تنها کسی بوده که لیاقت دوستی داشته. تنها کسی بوده که ارزش این را داشته که برایش شعر بگوید... دنبال یک کار کوچکی می گردد که برای رضایت او انجام داده باشد... دنبال یک بیتی مصرعی چیزی می گردد که برای او سروده باشد...

یکی از این جاها سراشیبی قبر است....

آدم توی بعضی شرایط و موقعیت ها چقدر راحت می تواند به خودش بیاید و خیلی از حقایق را ببیند و با تمام وجود لمس کند.

برای من، لحظه های تدفین امیرحسین یکی از آن شرایط و موقعیت ها بود. داشتم پایان ظاهری یک شاعر را با چشم خودم می دیدم...

چقدر قشنگ....چقدر با شکوه.....

به سؤال های سیدجواد فکر میکردم... می خواهید با شعر به کجا برسید؟... می خواهید شعر شما را به کجا برساند؟....

صدای شعرخوانی امیرحسین از بلندگو پخش می شد...امیرحسین رسیده بود به سراشیبی قبر...

به نوحه هایش فکرمی کردم و شعرهایی که می شد خیلی هاشان را با خودش توی قبر ببرد و با آنها لبخند مولایش را بخرد...

به شعر های خودم فکر میکردم.

دنبال حتی مصرعی می گشتم که به درد یک همچین روزی بخورد...

چقدر اشتباه رفته بودم....

چقدر بازی خورده بودم....

شعرهایم -همان هایی که به خیال خودم شاهکار بودند- گم شده بودند توی حیات شلوغ دنیا...

باید می نشستم از اول شعر می گفتم...

یک شعری که به درد همچین روزی بخورد...

یک شعری که بشود از بلندگو پخش کنند و همزمان خاک بریزند روی جنازه ات....

 

 

 

چقدر فرصت داشتم؟...

 

 

 

................

 

تیتر؛ مصرعی است از حسین رستمی

امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: 4.92 با 12 رای


نظرات

کاروان دل
12 تیر 1391 10:27 ق.ظ
چون صبح زندگاني روشندلان دمي است
آن هم دمي كه با عث احياي عالمي است

يادش بخير

احسان کاوه
12 تیر 1391 10:54 ق.ظ
خوب، من چه کرده ام؟ شاعرم که شاعرم!


سالها دویده ام از پی خودم، ولی
تا به خود رسیده ام، دیده ام که دیگرم

در به در به هر طرف، بی نشان و بی هدف
گم شده چو کودکی در هوای مادرم

از هزار آینه تو به تو گذشته ام
می روم که خویش را با خودم بیاورم

با خودم چه کرده ام؟ من چگونه گم شدم؟
باز می رسم به خود، از خودم که بگذرم؟

دیگران اگر که خوب، یا خدا نکرده بد
خوب، من چه کرده ام؟ شاعرم که شاعرم!

راستی چه کرده ام؟ شاعری که کار نیست
کار چیز دیگری است، من به فکر دیگرم!

تکتم حسینی
12 تیر 1391 02:27 ب.ظ
یکی از این جاها سراشیبی قبر است....

خیلی ...

زهرا بشری موحد
12 تیر 1391 06:24 ب.ظ
خدا رحمتشون کنه ... امروز روز تولدم بود دنبال یه چیزی میگشتم که حسابی گریه کنم... دست تون درد نکنه آقای بیاتانی.

حسینیه مدح و مرثیه
14 تیر 1391 07:31 ق.ظ
سلام
خدا رحمت کند این شاعر عزیز را که الحق نغمه هایش بوی حسین(ع) می داد.
و ضمناً تشکر از آقای بیاتانی که با این متن شیوا و دلنشین دلمان را برد...
یا علی

صابری
26 تیر 1391 10:07 ب.ظ
چه جالب خانم موحدی منم متولد 12تیرهستم.

جواد شيخ الاسلامي
28 تیر 1391 01:10 ق.ظ
سلام بر اميرحسين عزيز و بياتاني گل
خواندم و به فکر فرو رفتم. حرفت را دربست قبول داشته و دارم حسين جان. خدا به آنچه که بايد باشي برسانَدَت.

فاطمه دبیری
07 مرداد 1391 11:43 ق.ظ
با عرض سلام و ادب
باز هم دیر رسیدم خیلی دیر
چقدر خوب حرف هایتان را نوشتید و چقدر حرفِ های خوبی نوشتید.
تاثر و تاسف و تامل به جانمان افتاد و برایمان اشک و اشک و آه به ارمغان آورد.
اللهم انی اعوذبک من العدیله عندالموت
خدا کند وقت رفتن، به راه باشیم و برویم و در سراشیبی قبر، ره بلدهای صراط به فریادمان برسند!!

محمدرضارضایی
07 مرداد 1391 07:44 ب.ظ
بغضی نشست توی گلوم...

قاسم اردکانی
27 مرداد 1391 04:28 ب.ظ
کاش لااقل این مصرع سید حمید رو داشتم:
"شعر در شان تو شرمنده به همراهم نیست"

تنها کاربران ثبت نام کرده مجاز به ارسال نظر می باشند.

موضوعات