و عشق چشم مرا بست و مشت من وا شد

شاعر: علیرضا بدیع

۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱ | ۴۶۰۳ | ۰
و عشق آمد و با شوق انتخابم کرد
مرا که شهر کر و کورها جوابم کرد

سمند نقره نل اش را شبانه زین کردیم
گرفت دست مرا، پای در رکابم کرد

و عشق چشم مرا بست و مشت من وا شد
و عشق بود که وابسته ی نقابم کرد

مرا به جنگلی از وهم و نور و رویا برد
میان کلبه کمی ورد خواند و خوابم برد

و عشق هیات دوشیزه ای اصیل گرفت
سپس به لهجه ی فیروزه ای خطابم کرد

کنار سُرخیِ شومینه سفره ای گسترد
نشست با من و شرمنده ی شرابم کرد

دو تکه یخ ته هر استکان ِمی انداخت
و عشق بر لبم آتش نهاد و آبم کرد

گرفت دست مرا در سماع بی خویشی
و چند سال گرفتار پیچ و تابم کرد

و عشق دختری از جنس شور بود و شراب
خمار بودم و با بوسه ای خرابم کرد

و عشق آمد و دستور داد: حاضر شو!
در این کویر نمان چشمه ای مسافر شو!

و عشق بغض مرا از نگاه خیسم خواند
گرفت زندگی ام را و گفت: شاعر شو!

و عشق خواست که این گونه در به در باشم!
که ابر باشم و یک عمر در سفر باشم
امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: 3.8 با 20 رای


نظرات

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.