(آرشیو پدیدآورنده زهرا بشری موحد)

دفتر شعر

 عزادارم ولی شادم از این غم

دلم سر به هوا باشد چه بهتر!
سرم گرم‌ شما باشد چه بهتر!

 عزادارم ولی شادم از این غم
غمی که دل گشا باشد چه بهتر!

به عشقت هرکجا باشد می آییم
اگر هیات به پا باشد چه بهتر!

چه ذکری بهتر از نام‌ حسین است
چه بهتر که رسا باشد چه بهتر!

《حسین جانم حسین جانم حسین جان!》
غمی هم در صدا باشد چه بهتر!

سری که خالی از سودای یار است
اگر از تن جدا باشد چه بهتر!

《 غم عشقت بیابون پرورم کرد》
نجف تا کربلا باشد چه بهتر!
 


10 مهر 1396 324 0

با اشک بردار آخرين خرما و نانت را

پايان مهماني است پر کن استکانت را
از عشق حق سرشار کن مستانه جانت را

نزديک تر از اين نخواهد شد به چشمانت
در اين دقايق خوب بنگر ميزبانت را

شايد نباشيم و نباشي سال هاي بعد
با اشک بردار آخرين خرما و نانت را

هي عهد بستي و شکستي و نشستي و
زانو زدي با شرم گفتي داستانت را

سر روي مُهر مِهر او بگذار! مي بيني!
سجاده ات حل مي کند در خود جهانت را

پايان مهماني است اما باز هم بگذار
بر شانه هاي کوچکت بار امانت را



02 تیر 1396 1602 0

هر قدر که مي خواست گدا، شاه کرم داشت

هر قدر که مي خواست گدا، شاه کرم داشت
آن قدر که پيش کرمش، خواسته کم داشت

در خانه ی او بود که در اوج غريبي
دل هاي غريبان جهان، راه به هم داشت

دلخوش به نفس هاي مسيحايي او بود
شب هاي مدينه که فقط غربت و دم داشت

داغي شده بر سينه ی غم هاي وسيعش
 يک کوچه ی باريک که بيش از همه غم داشت

راحت شد از اندوه جفاکاري ياران
اي کاش که ياري به وفاداري سم داشت

اي آينه ها آينه ها! ذکر بگيريد
اي کاش حرم داشت حرم داشت حرم داشت ...



01 تیر 1395 1751 6

بسیار از تو گفته ام اما تو نیستی

من کیستم مگر ، که بگویم تو کیستی
بسیار از تو گفته ام اما تو نیستی
 
من هرچه گریه می کنم آدم نمی شوم
ای کاش تو، به حال دلم می گریستی

باید چگونه روی دو پایم بایستم
وقتی به نیزه تکیه زدی تا بایستی

ای هرچه آب در به در ِ خاک ِ پای تو
در این زمین خشک به دنبال چیستی؟

باید بمیرم از غم این زندگانی ام
وقتی که جز برای شهادت نزیستی


19 اردیبهشت 1395 3230 5

این است حال زائر دلتنگ سامرا ...

 

این عطر نرگس است که پرکرده شامه را
مستان دریده اند گریبان ِ جامه را

صف بسته اند در حرم خاکی و غریب
با اشک گفته اند اذان و اقامه را

جاری است بغض منتظران در عریضه ها
جاری شده است و برده به سرداب، نامه را

گفتم چگونه دل بکنم از هوای تو
طاقت نداشتم که بگویم ادامه را

تا گفتم السلام علیکم! تمام شد!
این است حال زائر دلتنگ سامرا ...

 



29 دی 1394 1359 0

دست ها بسته به زنجير ولي گرم قنوت...


دورشان هلهله بود و خودشان غرق سکوت
«ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت»

شام اي شام! چه کردي که شد انگشت نما
کارواني که فقط ديده جلال و جبروت

نيزه اي رفته به قد قامت سرها برسد
دست ها بسته به زنجير ولي گرم قنوت

شهرِ رسوا، به تماشاي زنان آمده است
آه! يک مرد نديده است به خود اين برهوت

«آسمان بار امانت نتوانست کشيد»
کاش باران برسد، يَوْمَ وُلِد، يَوْمَ يَمُوت...



23 آبان 1394 1147 0

راه سختي پيش رو داريم بعد از کربلا

سوختيم از داغ غفلت ، سوختيم اي خام ها!
دانه ها را چيده اند اما به سوي دام ها

هر که پاي برگه ها را، مست، امضا مي کند
پاي خون را باز خواهد کرد در حمام ها

اين جماعت نيست! جمعي از فراداهاي ماست!
ساز خود را مي زند تکبيرة الاحرام ها

اي مسلمان! دين نداري لااقل آزاده باش
کفرها گاهي شرف دارند بر اسلام ها

راه سختي پيش رو داريم بعد از کربلا
سنگ ها در کوفه ها ، دشنام ها در شام ها

آه اگر مولا چراغ خيمه را روشن کند
آه اگر روشن شود تاريکي ابهام ها

آه از آن بزمي که بعد از لقمه هاي چرب و نرم
جام هاي زهر مي نوشيم از «برجام»ها

تيغ شعرم تيز شد اما غلافش مي کنم
موسم صلح و سکوت است و زبان در کام ها!



01 آبان 1394 1308 1

کعبه تنهاست کعبه مظلوم است

داغ ما مستدام مي ماند
بغض ما بي کلام مي ماند
 
عاشقان مي دوند سمت وصال
عشق در ازدحام مي ماند
 
حجر الاسود ِ هميشه غريب
در غم ِ استلام مي ماند

کعبه تنهاست کعبه مظلوم است
کعبه مثل امام مي ماند

کربلايي دوباره در راه است
حج اگر ناتمام مي ماند

زخم چندين هزار ساله ي ما
تا دم انتقام مي ماند

دل امت در انتظار فرج
بين رکن و مقام ...



08 مهر 1394 1939 1

اين چندمين بار است حاجي مکه بودي؟!

 

رفته است بالا نرخ شاخص تا حدودي
طي کرده حاجي چه فرازي! چه فرودي!

بنزين بي سُرب است سهم باکش اما
از شيشه ي ماشين او ، دنياست دودي

حاجي! قبولِ حق! جزاک الله خيرا!
خيلي گره از کار اين مردم گشودي

در رفته از دستم حسابش خوش به حالت!
اين چندمين بار است حاجي مکه بودي؟!

ما ريزه خوار سفره ي شاه ِ خراسان
تو ميهمان ويژه ي شاه ِ سعودي

حاجي تو که عمري است در حال طوافي
تحريم را هم دور خواهي زد به زودي!



13 اردیبهشت 1394 4661 12

أشمّ رائحةً طيبة ، روايت کن!

بهار از قدمت برگ و بار مي گيرد
بهشت از فدک تو انار مي گيرد

به رسم عشق صبوري ، وگرنه حق ِ تو را
اگر اراده کني ذوالفقار مي گيرد

به کوچه هاي مدينه بگو که بعد از تو
علي (ع) از عالم و آدم کنار مي گيرد

أشمّ رائحة طيبة ، روايت کن!
حديث از نفست اعتبار مي گيرد

دلم گرفته و در گردش است تسبيحم
که در مدار تو دلها قرار مي گيرد

مي آيد آنکه از آيينه کاري حرمت
به دستمال ظهورش غبار مي گيرد



21 فروردین 1394 995 0

يک کبوتر که فيش دستش نيست ، آمده در حرم هوا بخورد

يکي از صحن انقلاب آمد ، رفت مهمانسرا غذا بخورد
يک کبوتر که فيش دستش نيست  ، آمده در حرم هوا بخورد
 
قصر ما صحن قدس و آزادي است ، نه از اين قصرهاي درويشي!
بگذاريد هرکه مي خواهد ، فيش ها را دوتا دوتا بخورد
 
يا امام غريب! مي داني!  تو خودت مکه ي فقيراني!
فقر يعني کسي تمام عمر ، حسرت مشهد تو را بخورد
 
مرهم آورده اي، غم آورديم! يا سريع الرضا، کم آورديم!
هيچ کس نيست بين آقايان، که به جز تو به درد ما بخورد
 
بگذريم از گلايه ها ديگر، شده حالم کنار تو بهتر
بايد اين زائرت نباتش را، با کمي نيت شفا بخورد 



24 آبان 1393 2597 1

گفتم : خدایا ! هرچه باداباد ! دل کندم !

من زیر باران در مسیر باد دل کندم
در آن هوا که می شود دل داد دل کندم
تا در قفس بودم نمی فهمیدم آزادم
در بندم از روزی که از صیاد دل کندم
در جاده ها در شهرها در کوچه و بازار
هرجا که می شد یاد تو افتاد دل کندم
شب های دلتنگی نظامی در کنارم بود
با ضربه های تیشه ی فرهاد دل کندم
سجاده وا کردم ، دعا کردم ، صفا کردم
گفتم : خدایا ! هرچه باداباد ! دل کندم !
*
از تو که خیلی عاشق شاه خراسانی
یک شب میان ِ صحن گوهر شاد ، دل کندم.



03 شهریور 1393 2961 6

تو نشانم بده سپس ها را

باهمان دست راست ات بشکن آخرین قفل این نفس ها را
بال های شکسته می دانند رمز محکم ترین قفس ها را

هرچه را پیش از این نمی خواهم، تازه در ابتدای این راهم
ببرم هرکجا که می خواهی، تو نشانم بده سپس ها را

کاش زیبا نبود چشمانت، آه از این نابرادران حسود
پلک هایت  ورق ورق زده است شرحی از احسن القصص ها را

کوسه ها تکه تکه ام بکنند باز دست از تو برنخواهم داشت
وارث ماهیان  اروندم، می روم تا ته ارس ها را

درد و تنهایی  و غریبی که سرنوشت تمام عاشق هاست
توکه  باشی برای من کافی است، چه نیازی است هیچ کس ها را



15 خرداد 1393 1634 0

حیّ علی حیّ علی خون

بین دو نهر آب، تشنه
غرقه به خون، بی تاب، تشنه

واجب: جدایی سر از تن
از باب استحباب: تشنه

گهواره ها! دیگر نجنبید
امکان ندارد خواب، تشنه

تیری نگاهش سمت مشک است
آماده ی پرتاب، تشنه

چشم اولی الابصار، خونین
کام اولی الالباب، تشنه

حیّ علی حیّ علی خون
گودال تا محراب، تشنه

"انّا عَرَضنا "روی نیزه است
تفسیر شد أحزاب، تشنه

یا لَیتَنی کُنتُ مَعَک، آه !
جاماندم از اصحاب، تشنه



19 آبان 1392 1927 2

این بار طوفانی به سوی دشت، عازم بود

این بار طوفانی به سوی دشت، عازم بود
سهم حسن از کربلا، غوغای قاسم بود

عطر مدینه لا به لای گیسوانش داشت
از بچه های کوچه های آل هاشم بود

از روز تشییع پدر تا کربلا بارید
باران تیر عشق یک ریز و مداوم بود

پیراهن اش غارت شد اما این که چیزی نیست
وقتی که انگشت عمو هم از غنائم بود

سر را جدا کردند اما عمه می پرسید
آیا برای بردن سر، نیزه لازم بود؟


زینب که روی نیزه هفتاد و دو سر دیده است
در کودکی تشییع مفقود الاثر دیده است...



18 آبان 1392 2225 5

عطایم کن دلی عبدالعظیمی


نمی خواهد غلامی و ندیمی

برقصان پرده ها را با نسیمی

خودت در آسمان ها دست داری

خودت در باد و باران ها سهیمی

نگاهت رام کرده شیرها را

تو ای با هرچه در عالم صمیمی

بگو با من حدیثی از غمت را

عطایم کن دلی عبدالعظیمی

گرفتم نان و خرمای غزل را

علی هستی و من بچه یتیمی

...

همیشه در خیالم سیب دارم

که نیمی هادی و مهدی است نیمی



28 مهر 1392 1314 4

هر بار مشهد می آیم انگار بار نخست است

بر شانه های ضریحت تا می گذارم سرم را
انگار می گیری از من غوغای دور و برم را

حرفی ندارم به جز اشک، نه حاجتی نه دعایی
دست شما می سپارم این چشم های ترم را

عطر هوای رواقت، آهنگ هر چلچراغت
نگذاشت باقی بماند بغضی که می آورم را

حتی اگر دانه ای هم گندم برایم نریزی
جایی ندارم بریزم جز صحن هایت پرم را

هر بار مشهد می آیم، انگار بار نخست است
هی ذوق دارم ببینم گلدسته های حرم را


25 شهریور 1392 2850 10

سلام آخرم را دوست دارم

قلم را، دفترم را دوست دارم
و اين طبع ترم را دوست دارم

چقدر اينکه برايت، در زيارت
غزل مي آورم را دوست دارم

يکي از اين سحرها شاعرم کرد
سحرهاي حرم را دوست دارم

سحرها در شبستان گوهرشاد
نماز مادرم را دوست دارم

نگينش را همين مشهد خريدم
اگر انگشترم را دوست دارم

ميان عاشقان  دل شکسته
غم ِ دور و برم را دوست دارم

زني برقع  زده از زائرانت
که گفت از بندرم را دوست دارم

تمام کشورم را دوست داري
تمام کشورم را دوست دارم

به لطف  آن سه باري که مي آيي
جهان ديگرم را دوست دارم

شفا مي خواستم اما کنارت
همين که بهترم را دوست دارم

وداعي نيست در رسم کريمان
سلام آخرم را دوست دارم


17 شهریور 1392 3157 9

به شام جاهلیت نور آورد

اگرچه بغض ها جان بر لبش کرد

نفس ها را فدای مذهبش کرد

به شام جاهلیت نور آورد

همان کاری که عمه زینبش کرد



10 شهریور 1392 1519 1

از حجم کم قفس نبايد گله کرد

صد قفل به دروازه پرواز من است
خاک است که در بازه پرواز من است
از حجم کم قفس نبايد گله کرد
وقتي که به اندازه پرواز من است


18 مرداد 1392 1158 2
صفحه 1 از 3ابتدا   قبلی   [1]  2  3  بعدی   انتها