(آرشیو پدیدآورنده احمد زارعی)

دفتر شعر

با مهر خنده زد که «جواب تو روشن است!»


ـ «ای ماه! هیچ حرف حساب تو روشن است؟»
با مهر خنده زد که «جواب تو روشن است!»

آمد به خلوتم سحر و گفت با دلم:
«در نزد آفتاب، حساب تو روشن است»

اشکم چکید از سر مژگانِ همچو شمع
گفت: «آه، شعله در دل آب تو روشن است»

ـ «در پشتِ چترِ زلف، چه داری؟ که آسمان
از نور تابناک سحاب تو روشن است

از فرط نورِ مهرِ تو نتوان رخ تو دید»
گفت «از دو چشم پر ز گلاب تو روشن است»

ـ «در عشق تو ز آبرویم دست شسته ام»
خندید: «از دو چشم پُر آب تو روشن است»

هر برگ آن، ز مهرِ که آیینه خانه بود؟
یا از چه، برگ برگ کتاب تو روشن است؟

هر صفحه اش چو آینه ی مهر روی اوست
زین روی، حال درس و کتاب تو روشن است

ـ «رفت از کفم نماز، برو.» گفت: «سال هاست
وضع نمازِ مثل حبابِ تو روشن است»



18 مرداد 1393 1127 0