(آرشیو پدیدآورنده سیده تکتم حسینی)

دفتر شعر

از جان و مال هر چه که دارم فدای تو

از جان و مال هر چه که دارم فدای تو
باقی فقط دلی ست که آن هم برای تو

با این که خاستگار برایم زیاد بود
اما نشسته بود دل من به پای تو

در چله ات چه بود که آدم نخواسته
اینگونه مست می شود از ربنای تو؟!

این بس مرا که از همه ی عمر خود دمی
با عشق همنفس بشوم در هوای تو

این بس مرا که لایق گهواره گی شوند
دستان من به خدمت خیرالنسای تو

خورشید را سلیقه ی تو کرده زردپوش
من کیستم که زرد بپوشم برای تو...


14 خرداد 1396 322 0

در شهر من فشنگ گلو بند زینتی ست...

از روزگار حمله ی چنگـــــــــیز با منند
این مردمان خسته که از نسل آهنند

این شهر سرخ وارث دلتنگی من است؟
یا دختران بلـــــــــخ همه سرخ دامـنند؟

در شهر من فشنگ گلو بند زینتی ست
آن جا به موی دخترکان گل نمی زننــد..

در باغ آرزوی زمــــین کال مانــــده اند
چشم انتظار لحظه ی سرخ رسیدنند

شیرین تر از تمامی افسانه های دور..
زیباتر از تمامی شبـــــــهای روشنند

ای ماه پشت ابر من این روزها چقدر
خفاشهای شب زده با نور دشمنند

هر چند جان مردم من غرق آتش است
اما هنوز از وطنــــــــــم دل نمی کَنند...


10 خرداد 1396 1809 7

پدر اندوه در دلهــا زیاد است... سرِ راه تو مشکل ها زیاد است

نشسته برف پیری روی مویت  دلم می خواست تا باران بگیرد
تنت از خستگی خرد و خمیر است بیا تا خانه بوی نان بگیرد

بهـــــاران از تو تصویـــری ندارد،  پــدر پاییـــــز تقصیـــری ندارد
نمی خواهم که در این فصل غربت دل پرمهــرت از آبان بگیرد

غریب و خسته و بی سرپناهم، سیاه است آسمان بختگاهم
برای برگ های زرد عمـــــرم بگـــو جنگل حنــابندان بگیــــرد

پدر اندوه در دلهــا زیاد است سرِ راه تو مشکل ها زیاد است
بگو کی می رسد از راه آن روز که بر ما زندگــی آسان بگیرد

خدا قوت.. نباشی خسته ای ماه  از این دنیای تاریک و پر از آه
خدای یوسف ِ افتـــاده در چاه  تقاصت را از ایــن زندان بگیرد..

خدا را شکــــر اگر امروز غـــــم هست
حرم هست و حرم هست و حرم هست

خودت گفتی به من امکان ندارد  دل سادات در ایــران بگیرد

 



_ بختگاه: پیشانی...


22 فروردین 1396 4502 13

لایق روح بلندت کاخ ساسانی نبود



زیور و زر داشت، اما غیر ویرانی نبود
لایق روح بلندت کاخ ساسانی نبود

گرچه بعضی ها بر آن نام اسارت می نهند
غیر آزادی، خودت هم خوب می دانی، نبود

آشنا پیشانی ات با سجده ی توحید شد
چون که پیشانی نوشتت نامسلمانی نبود

تا بساط غیر "او" از سینه ات بیرون شود
هیچ چیزی در دلت جز عشق زندانی نبود

جز به درگاه خدا سر خم نکردی هیچ جا
جز به هنگام دعا چشم تو بارانی نبود

اینکه با خون خدا در یک بدن جاری شود
بی تو حتی در خیال خون ایرانی نبود

عشق مادرزاد را شاید اگر با خود نداشت
سجده ی سجادت این اندازه طولانی نبود

مرگ پیش اهل حق سهل است، اما از حسین-
شک ندارم دل بریدن کار آسانی نبود


06 آبان 1395 603 0

برگشته ای با حال و روز بهتری از من

 

از اولش هم گفته بودم که سری از من
دیدی که من حق داشتم؟! عاشق تری از من

دلبسته ات بودم من و دلبسته ام بودی
اما رهایت کرد عشق دیگری از من

آتش شدی، رفتی و گفتی:" عشق سوزان است
باقی نماند کاش جز خاکستری از من"

رفتی و جا مانده فقط مُشت پَری از تو
رفتی و باقیمانده چشمان تری از من

فالله خیر حافظا” خواندم که برگردی
برگشته ای با حال و روز بهتری از من

من عاشق لبخندهایت بودم و حالا...
با خنده های زخمی ات دل می بری از من

عاشق ترینم! من کجا و حضرت زینب؟!
حق داشتی اینقدر راحت بگذری از من...



28 آذر 1394 1230 2

غمی ست در دل من عاشق غزل گفتن..

برای من که غمم در قواره ی یک زن
نشسته عشق بدوزد دوباره پیراهن

نه این که دوست ندارم که شاد بنویسم
غمی ست در دل من عاشق غزل گفتن..

منم که شعر شده؟ یا که روح رابعه است
حلول کرده به جای من این چنین در تن؟...

دلم مزارِ شریف هزار خاطره است
هزار و یک شبِ ناگفته هاست قصه ی من

پسند می کنی آخر چگونه مرگم را؟
غم عزیز من! ای مهربان ترین دشمن

گناهکارم اگر عشق اتهام من است..
رگ مرا بزن ای تیغ روزگار ! بزن!..

 



23 شهریور 1394 1107 0

من دلم را داده ام در این هیاهوها به تو

ای سلام گرم خورشید از فراسوها به تو
شب پناه آورده با انبوه شب بوها به تو

بغض خود را ابرها پیش تو خالی می کنند
از غم صیاد می گویند آهوها به تو

ای ضریحت عشق! از هر لذتی شیرین تر است
لحظه ای که می رسد دست النگوها به تو

چون کبوتر دست برمی داشتند از رسم کوچ
فکر می کردند اگر روزی پرستوها به تو

نسخه ی درماندگان است آب سقاخانه ات
ای که دارد بستگی تأثیر داروها به تو

نغمه ی نقاره یک سو، یک طرف هو هوی باد
من دلم را داده ام در این هیاهوها به تو



03 شهریور 1394 1320 0

چه رفته بر تو که این گونه بی چراغ شدی؟

برای پدرم...

دوباره خون به دل از حال و روز باغ شدی
بمیرم ای گل من، لاله لاله داغ شدی

مگر به شامه ات از سمت و سوی تلخی بلخ
رسیده بوی چه زخمی که خون دماغ شدی؟

نه نور ماهی و نه شمعی و نه سوسویی
چه رفته بر تو که این گونه بی چراغ شدی؟

ستون خانه شدی سقف اگر که می لرزید
اگر که سوز خزان، هیزم اجاق شدی

به لطف زخم زبان های نارفیقان است
اگر که با غم غربت چنین ایاغ شدی

 



24 مرداد 1394 886 0

لطفاً ببند پشت سرت در را...

امشب چه واژه های پریشانی پر کرده اند صفحه ی دفتر را
بر موج گریه راه می اندازند انبوه رنج های شناور را

بغضم شکست آینه را امشب از بس مرا به روی خودم آورد
درمانده ام چه کار کنم حالا این دردهای چند برابر را

خوابیده است ساعت دیواری؛ ای غم چقدر خوب که بیداری
این جا دوباره شب شده می بینم یادت نرفته وقت مقرر را

انگار پشت کرده به من حتی عکسی که روی سینه ی دیوار است
سر رفته است حوصله ش از من طاقت ندارد این منِ دیگر را

تنهایی ام تمام جهانم بود در کنج این اتاق پر از خلوت
تنهایی عزیز تو هم رفتی؟ لطفاً ببند پشت سرت در را...



25 خرداد 1394 1387 1

و کسی جز تو ندید آن همه زیبایی را

صبرت از پای درآورده شکیبایی را
ای که سوزانده غمت لاله ی صحرایی را

دل به دریا بزند هر که دلش بی تاب است
تو به صحرا زده ای آن دل دریایی را

داغت ان قدر زیاد است که غم کرده علَم
در دل سوخته ات خیمه ی تنهایی را

دیده ای آنچه تماشا نشود با هر چشم
و کسی جز تو ندیدآن همه زیبایی را

دم به دم خطبه ی غرّای تو تیغ علوی ست
بر سر انداخته ای چادر زهرایی را

قلم از لحن تو سرمشق متانت برداشت
از تو آموخت سخن، شیوه ی شیوایی را

::
آه ای سنگ صبور دل بی تاب رباب
باز آرام بخوان نغمه ی لالایی را



13 اردیبهشت 1394 1743 2

حالا که فاطمیه دل عید را شکست...

وقتی بهار می رسد و شور و حال نیست

یعنی که در نظام زمین اعتدال نیست

بلبل کجاست تا به کلاغان خبر دهد

روح بهار تشنه ی این قیل و قال نیست

حالا که فاطمیه دل عید را شکست

دیگر برای خنده ی گلها مجال نیست

غم دامن ملائکه را هم گرفته است -

در بارگاه قدس که جای ملال نیست

آه ای بهار خسته که از راه می رسی

آیا دلت شکسته تر از پارسال نیست؟

 



02 فروردین 1394 3685 9

دور دستاس تو مــي چرخند گندمــزارها ..

بـي نگاهت... بـي نگاهت... مرده بودم بارها...
اي كه چشمانت گره وا مي كنـنـد از كارها

مهر تو جاري شده در سينــه ي دريا و رود
دور دستاس تو مــي چرخند گندمــزارها ..

باز هم چيزي به جز نان و نمك در خانه نيست
با تو شيريـــن است اما سفـــره ي افطارها..

باغ غمگين است، لبخندي بزن تا بشكفند
ياس ها،آلاله ها، گل پونه ها، گل نارها

برگ هاي نازكت را مرهمي جز زخم نيست
دورت اي گل ، سر بر آوردند از بس خارها...

بعد تو دارد مدينــه غربتـــي بي حد و مرز
خانه هاي شهر.. درها .. كوچه ها.. ديوارها..

نخل هاي بي شماري نيمه شب ها ديده اند
سر به چاه درد برده كـــــوه صبري ، بارها ...



14 اسفند 1393 1636 1

طاقت نداشتـــم بشود روضه باز تر...

 

روی تـــو از نسیــــم سحــر دلنــوازتر

گیســوی توست از شب یلـــدا درازتر

 

روی تو باز بــــود و در خانـــه ی تو باز

ای چشمهایت از همه مهمان نواز تر

 

هرگــز یتیـــم های مدینــــه ندیده اند

از ذکر مهربان حســن (ع) چاره سازتر

 

صلح تو شد دلیل سرافرازی حسین(ع)

ای از تمــام اهــل جهـــان سرفــرازتر

 

امــا شریک زندگـی ات دشمن تو بود

مولا کــــدام داغ از ایــن جانگــــداز تر ؟

 

از تیـــرها نگفتم و تابوت زخمــی ات

طاقت نداشتـــم بشود روضه باز تر...

 



29 آذر 1393 2179 7

نام تو سبزترین حادثه ی تاریخ است

در کنار تو فقط می شود آرام گرفت
در غزل می شود از عشق تو الهام گرفت

باید ابیات پریشان تو را تضمین کرد
باید از گستره ی غربت تو وام گرفت

نام تو سبزترین حادثه ی تاریخ است
ای که شمشیر تو شمشیر خدا نام گرفت

اقتدا کرد به میخانه ی چشمت خورشید
مست آن است که از دست خودت جام گرفت

این چه رازی ست که هر وقت اذان گفت بلال
دل زهرایی ات از غربت اسلام گرفت...

 



20 مهر 1393 950 0

اگر شعری نوشتم رونویسی از نگاه توست

هیاهوی غریب و مبهمی پیچیده در جانم
پرم از حس دلگیری که نامش را نمی دانم

تو اقیانوس سرشار از تلاطم های آرامی
و من دریاچه ی اشکی که دائم رو به طغیانم

بزن نی باز غوغا کن بزن دف شور برپا کن
به هر سوزی بگریانم به هر سازی برقصانم

ببین آیینه وار از حس تصویر تو لبریزم
تو آرامی من آرامم پریشانی پریشانم

اگر شعری نوشتم رونویسی از نگاه توست
که این دیوانگی ها را من از چشم تو می خوانم



22 شهریور 1393 1488 2

حس زیارتنامه خواندن زیر باران...

 

تصویر مهتاب و شب و آیینه بندان

امشب صفای دیگری دارد شبستان

 

گلدسته ها و آسمان سرمه ای رنگ

نقش و نگار کاشی و گل های ایوان

 

شهر از هیاهوها پر اما با حضورت

آرامش باغ ارم دارد خیابان

 

جایی به غیر از خانه ی امن شما نیست

چتر امانی بر سر ما بی پناهان

 

در ساحل آرامشت پهلو گرفتند

دل های توفان دیده ی جمعی پریشان

::

گنبد... کبوتر... اشتیاق روشن ابر

حس زیارتنامه خواندن زیر باران...

 

قلبم هوایی می شود پر می کشد باز

با شوق معصومانه ای سمت خراسان

 



10 شهریور 1393 1337 0

آرزوهای به غارت رفتـــــــه ی اجدادی ام...

تلخ و شیرینم اگر .. تلفیق حزن و شادی ام

هم قفس را می شناسم هم پر از آزادی ام

 

ریشه در تنهایـــــی ام دارد اگر آشفته ام...

ریشه در آوارگـــــــی اندوه مادرزادی ام ...

 

بارها در گورهای دست جمعی دفن شد

آرزوهای به غارت رفتـــــــه ی اجدادی ام

 

کاخ رؤیاهای من آجر به آجر هیـــچ بود

پله پله پوج ِ پوچم .. اوج بی بنیـادی ام ..

 

رو به رو ویرانی ام در جاده های دربه در

پشت سر جا مانده اما خانه ام.. آبادی ام ..

 



01 مرداد 1393 1047 0

برای برگ‌های زرد عمرم، بگو جنگل حنابندان بگیرد


نشسته برف پیری روی مویت، دلم می‌خواست تا باران بگیرد
تنت از خستگی خرد و خمیر است، بیا تا خانه بوی نان بگیرد
بهاران است و تصویری ندارد، پدر پاییز تقصیری ندارد
نمی‌خواهم که در این فصل غربت ، دل پرمهرت از آبان بگیرد
غریب و خسته و بی‌سرپناهم، سیاه است آسمان بخت‌گاهم
برای برگ‌های زرد عمرم، بگو جنگل حنابندان بگیرد
پدر اندوه در دل‌ها زیاد است، سر راه تو مشکل‌ها زیاد است
بگو کی می‌رسد از راه آن روز، که بر ما زندگی آسان بگیرد
خدا قوت نباشی خسته ای ماه، از این دنیای تاریک و پر از آه
خدای یوسف افتاده در چاه، تقاصت را از این زندان بگیرد
خدا را شکر اگر امروز غم هست، حرم هست و حرم هست و حرم هست
خودت گفتی به من امکان ندارد، دل سادات در ایران بگیرد



24 تیر 1393 1467 0

از من تلخ چرا طعم عسل میخواهـــی

 

از من تلخ چرا طعم عسل میخواهـــی

تو چه از این زن زانو به بغل میخواهــی

 

من که غارت زده ی هند نگاهت هستم

از من خاک  نشین تاج محل میخواهــی

 

مشتری نیستــی و راهــی سیاراتـــی

از زمین خورده ترین ماه زحل میخواهــــی

 

در قصاید سخــن هجر به پایان نرسیـــد

پس تو امروز چه از جان غزل میخواهی ...؟

 



31 اردیبهشت 1393 2254 0

برای من که زنم گریه ، گاه سنگین است

هوای گریه در این ایستگاه سنگین است

سکوت سرد تو و بغض راه سنگین است

تو خیـــره می شوی اما مرا نمی بینی ..

نگاه می کنـــی و این نگاه سنگین است

غرور له شده ام را چـــرا نمی فهمــی ؟

برای من که زنم گریه ، گاه سنگین است

برای من که نمی بخشی ام نمی دانــی

چقــدر پاسخ ایـن اشتبـاه سنگیــن است

قبــول .. قلب تو را من شکستــه ام اما ..

قبــــول کن که قبــول گنــاه سنگین است

به روی شانه ی من کوه غصه گاهی هیچ

و گاه بار غمی قدر کاه سنگیــن است ...

نبودن تـــو ، غـــم من ، هجـــوم دلتنگـــی

چقـــدر خلوت این ایستگاه سنگین است ..




20 اسفند 1392 1902 2
صفحه 1 از 4ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  بعدی   انتها