(آرشیو پدیدآورنده محمد حسین نعمتی)

دفتر شعر

میهمانی عروس های دریایی

چگونه رهایت کنم
مگر تو رها کردی دست عروسکت را
وقتی به میهمانی عروس های دریایی می رفت

آنقدر کودکی
که هنوز هم فکر می کنی
سقوط هواپیما
به خاطر دعوای تو
با برادر کوچکت
بر سر نشستن کنار پنجره هواپیماست

چه کسی می تواند تو را به دنیای ما برگرداند
جز من که شاعرم

 می توانم
تو را از پله های برقی فرودگاه برگردانم
می توانم
هواپیما را به فرودگاه برگردانم
می توانم
موشک را به ناو
و ناو را به امریکا  برگردانم

می توانم
دود را به چپق سرخ پوست ها برگردانم

من حتی می توانم
فلسطینی ها را به خانه هاشان برگردانم
و یهودی‌ها را هم

من خدا نیستم عزیزم
اما شاعرم
و خدا شهیدان را به شاعران سپرده است

می توانم بر مرگ تو مرثیه ای بسرایم
می توانم نامت را به روزنامه ها
و پرونده ات را به میز کار سیاستمداران برگردانم

می توانم کودکی ات را در بازی گوشی دلفین ها جستجو کنم
و داغت را در خودکشی نهنگ ها؛
چرا که
مرگ تو باشکوه ترین بود
مرگی در آتش
مرگی در اوج
و تشییعی بر موج

 
چگونه رهایت کنم
مگر تو رها کردی دست عروسکت را
وقتی به میهمانی عروس های دریایی می رفت


12 تیر 1396 422 0

آسمانا! چه کنم بعد تو با این همه بال

رفتی و می‎گذرد بعد تو سال از پی سال
رفتن نام تو از یاد، محال است محال

چشمه‎ای بود سکوت تو لبالب از عشق
کوزه‎ای بود دلم پیش تو لبریز سوال

کاش می‎شد که تو برگردی و خود را بینیم
قدر یک لحظه در آیینه‎ی آن روح زلال

شوق پروازی اگر بود  به اعجاز تو بود
آسمانا! چه کنم بعد تو با این همه بال

عهد بستیم که با ماه بمانیم همه
از شب هجرت خورشید تو تا صبح وصال



14 خرداد 1393 1020 0

ابرها هنوز روی حرف آفتاب حرف می زنند

نیستی و سالهاست
 دانه های برف
این مسافران بی قرار ابرها
با علامت سوال چترها
                        مواجه اند

 نیستی و کودکانمان
-با کمان-
قاب آفتاب را نشانه رفته اند
آسمان
غیر جای خالی
         پرندگان مرده را
                        نشان نمی دهد
هیچکس برایمان
             دست دوستی
                       تکان نمی دهد

نیستی و
موجها هنوز
سنگ خاک را
           به سینه می زنند
ابرها هنوز
       روی حرف آفتاب
                     حرف می زنند



13 اسفند 1392 1293 3

ابرها هنوز روی حرف آفتاب حرف می زنند

نیستی و سالهاست
 دانه های برف
این مسافران بی قرار ابرها
با علامت سوال چترها
                        مواجه اند

نیستی و کودکانمان
-با کمان-
قاب آفتاب را نشانه رفته اند

آسمان
غیر جای خالی
         پرندگان مرده را
                        نشان نمی دهد

هیچکس برایمان
"دست دوستی
            تکان نمی دهد"

نیستی و
موجها هنوز
سنگ خاک را
           به سینه می زنند

ابرها هنوز
       روی حرف آفتاب
                     حرف می زنند 


01 تیر 1392 2293 1

و بار کج که به منزل نمی‌رسید رسید

شب سیاه خزان رخنه کرد بید به بید
نمی‌رسید به رغم چراغ  دید به دید

دری گشوده نشد قفل روزگار شکست
دل تمامی این شهر را کلید کلید...

زمان راستی و دوستی سرآمده بود
و بار کج که به منزل نمی‌رسید رسید

چه جای شکوه هزاران بهار در پیش است
از این میانه خزان یک دو غنچه چید که چید

بهار می‌رسد از دوردست و می‌ریزد
دوباره درشب دل‌های ناامید، امید


28 اسفند 1391 1338 0

تو را به خاطر ما کشتند ...

تو را به خاطر دانستن، تو را به خاطر ما کشتند

تو را گروه خدانشناس، به قصد جان خدا کشتند

( علی محمد مودب)

شهید روشن

الا رفتنت آیه ماندن ما

که پیچیده عطر تو در گلشن ما

 

ز هر قطره ی خون تو لاله روید

گلستان بماند چنین میهن ما

 

گناهی نداریم جز بی گناهی

گواه است این پاره پیراهن ما

 

به تن جامه رزم داریم و آن را

نیارد به در مرگ هم از تن ما

 

بجز شوق دیدار در ما نیابی

بجز عجز در چهره دشمن ما

 ***

شهید من ای جاودان، از تو گفتن

گران مایه عهدی است بر گردن ما

 

به خون خفته چشمان تو خیره مانده

به فردا به آینده روشن ما

 

 

پیش نوشت :

 نجف زاده این خبر را در مطلبی با عنوان "با گذشت این همه روز..." در وبلاگش منتشر کرده و نوشته است: خبرنگاری یادم رفت وقتی دیشب فهمیدم پسر چهار ساله شهید مصطفی احمدی روشن، هنوز خبر ندارد پدر را شهید کرده اند. پسر را فرستادند خانه خاله، سراغ بابا را نگیرد.

ادامه مطلب 

 

 اول یک دایره می‌کشد که ظاهراً «سر» است. بعد هم یک دایره بزرگ توی همان سر. بعد هم دو تا چشم. مثل نقاشی قبلی، حوصله دماغ ندارد و جای آن یک نقطه بین دو چشم می‌گذارد. بعد هم روسریِ نقاشی را می‌کشد و در آخر بدن و دست و پا را. مادر که از نقاشی بچه تعجب کرده، می‌پرسد: «این چیه کشیدی؟ گفتم روز حادثه رو بکش.» و آرمیتا جواب می‌دهد: «خب. این تویی دیگه.» مادر که انگار از چهره زشت نقاشی ناراحت شده، می‌گوید: «پس چرا دهنم انقدر بزرگه؟» و آرمیتا توضیح می‌دهد: «یادت نیس؟ داشتی جیغ می‌کشیدی دیگه.» و معلوم می‌شود این تصویر دختربچه از مادرش است، روزی که پدرش را جلوی چشمانش شهید کردند.

ادامه مطلب

 


مطالب مرتبط :

صفحه جوهر سرخ ( موسسه فرهنگی هنری شهرستان ادب) 

فیلم شعر خوانی در شب شعر جوهر سرخ مشهد مقدس اسفند 90

 



16 بهمن 1390 1481 0

دلم گرفته کسی نیست ...

دلم گرفته کسی نیست تا صداش کنم

نگاه بر گل زیبای خنده هاش کنم

 

دلم گرفته کسی نیست تا وجودم را

به یک اشاره چشمان او فداش کنم

 

دلم پر است و کسی نیست تا اناری را

به یاد سرخی لبهاش چهارقاش کنم

 

دلم به قاصدکی پر شکسته می ماند

نسیم زلف کسی نیست تا رهاش کنم

 

کدام کوه گران راه را بر او بسته است

بگو به معجزه عشق جابجاش کنم

 

نمانده عکسی از آن نازنین که هر نوبت

دلم گرفت اگر لااقل نگاش کنم

 

عروسی است همین روزها که می آید

چرا به تلخی این بیت ها عزاش کنم

 

 

 



02 بهمن 1390 1357 0

باید فراموشت کنم

 

باید فراموشت کنم 

باید فراموشت کنم 

باید این نخ پوسیده را از انگشتم باز کنم

و فراموشت کنم 

آه 

بادبادک کودکی هایم 

 



28 آبان 1390 1654 0

ابرها هنوز روی حرف آفتاب حرف می زنند ...

نیستی و سالهاست

 دانه های برف

این مسافران بی قرار ابرها

با علامت سوال چترها

                        مواجه اند

 

نیستی و کودکانمان

-با کمان-

قاب آفتاب را نشانه رفته اند

 

آسمان

غیر جای خالی

         پرندگان مرده را

                        نشان نمی دهد

هیچکس برایمان

             دست دوستی

                       تکان نمی دهد

نیستی و

موجها هنوز

سنگ خاک را

           به سینه می زنند

ابرها هنوز

       روی حرف آفتاب

                     حرف می زنند  

 _________________________________________________________________

 

بعد التحریر:

خوش آن گروه که مست بیان یکدگرند

به همت دوستان محفلی داریم روزهای چهارشنبه ساعت ١٧ ،دوستانی که تهران هستند و یا امکان حضور در جلسه را دارند خوشحال می شویم از حضور شان استفاده نماییم.

ضمنا دوستان شهرستانی نیز امکان ارتباط از طریق اینترنت با جلسه را دارند

در صورت تمایل به حضور و یا  اطلاع از کم و کیف جلسه و چگونگی ارتباط اینترنتی به من اطلاع دهید.



07 اردیبهشت 1390 1213 0

مرز

سلام سال نو مبارک

با یک سپید آغاز می کنم

فرقی نمی کند

بهار است یا  پاییز

تابستان است

         یا زمستان

برای این درخت پیر روییده بر مرز

اما می خواهد بداند

سرانجام

هیزم شکن  از کدام سو می آید

                             به کدام سو می افتد



16 فروردین 1390 1359 0

سکوت بی دلیل

وقتی از پیاده رو عبور می کنم
در نگاه شاعرانه ام

تمام عابران تو می شوند
تو ولی شبیه هیچ کس
تو هیچ وقت شکل هیچ کس نبوده ای
کاش خواب می شدی
تا که قرصها تو را به چشم من بیاورند
تو شبیه داستان آن پری
هیچ وقت خوب از آب در نیامدی
تو شبیه عکس کهنه پدر بزرگ
هر چه زل زدم
از میان قاب در نیامدی

**

آه ! ای تبسم اصیل

ای سکوت بی دلیل

من چقدر دوست دارم این سکوت را

آخر این سکوت تو

از تمام شعرهای من

قشنگ تر تمام می شود.



05 دی 1389 1186 0

کم مانده در این سردی بازار محبت ...

 

 

اگر عنوان این پست را سکوت بی دلیل 3 می گذاشتم خیلی هم بی راه نرفته بودم اصولا شاعرا ادمهای خوش قولی نیستند البته شاید هم من به بهانه بد قولی دارم خودم را به شاعرا می چسبونم .نمی دونم ولی یه حسی میگه که قول نده که ا زاین به بعد زود زود بروز می کنی به قول شاعر همشهری ما :

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

به هر حال هر کس عقیده خودش را دارد و من می گویم

عهد باید که ببندی ، گیرم که نپایی؟

از دوستانی که در این مدت به من لطف داشتند ممنونم و شرمنده بابت این همه انتظار

توجه : دوستان از طریق عضویت سیستم خبرنامه (پایین سمت چپ وبلاگ) می توانند از بروزرسانی وبلاگ با خبر شوند حتما ثبت نام کنید (تنها با 3 کلیک)

- جلسه شنبه های فرهنگسرای رازی خیلی پر بار بود به نظر من یکی از بهترین جلسات تهران است ، به تازگی کارگاه شعری در فرهنگسرای فردوس(دختران سابق در بلوار فردوس شرقی ) روزهای سه شنبه ساعت 5 برگزار می گردد من هم کم و بیش تو اون جلسه هستم جلسه رو دوست عزیزم سعید آقای بیابانکی اداره می کنه و فکر می کنم  به تدریج از جلسات خوب تهران بشه .

- نمی دونم این صفحه کلید و کانکت بودن چه رازی با خودش داره که وقتی کانکتی مثل فرفره می نویسی ( ایراد نگیرید که فرفره نمی نویسه ) البته دوستان می تونن از کانکت بودن تعابیر عرفانی هم داشته باشند!

- غزل غزل عزل عزل غزل من چقدر این موجود  رو دوست دارم

با یک غزل ، یک نیمایی و یه سپید در خدمتتان هستم :

 

زمانه

 

 خشکیده کویری است نه برگی و نه باغی

از ما نگرفته است بجز مرگ سراغی

 

 ساقی به در میکده قفلی زده پیداست

آنقدر نمانده است که پر گردد  ایاغی

 

  سر می زند از دانه گندم علفی هرز

از آتش ققنوس بجا مانده کلاغی

 

کم مانده در این سردی بازار محبت

خورشید دلم را بفروشم به چراغی

 

 مرهم ننهادند به داغ دل ما هیچ

داغ است که باید نهم از داغ به داغی

 

 

 ٢

باورم نمی شود

این تو نیستی

این که اینچنین

دست را سپرده دست دیگری

بی تفاوت  از کنار من عبور می کند

نه این تو نیستی !

چشمهای تیزبین ترین عقاب نیز

                        گاه اشتباه می کند!

***

نه ! این تو نیستی !

 خیال کرده ام

خواب دیده ام ،

 هر چه دیده ام  سراب دیده ام

گاه بس که آه می کشم

در میان ابرهای گریه ناپدید می شوی

***

دوست دارمت

از بهار بیشتر

دوست دارمت

 نه مثل روزهای اولین

دوست دارمت

نه مثل ماههای پیش

بلکه صد هزار بار بیشتر

صد هزار بار از بهار بیشتر

 ***

کاش یک نفر 

راز  خنده را به گریه

                    یاد داده بود

کاش یک نفر

 ابرهای گریه را

                به باد داده بود!

 

 

٣

 

کافی است

         صدایم کنی

انگاه

دست بریده ام

  هر کجا که افتاده باشد

به شانه تو بر می گردد

فاصله ها

 از میان برداشته می شوند

حالا

 یک نوار چسب هم می تواند

خاطرات گذشته را

به آلبوم قدیمی

بر گرداند

 

***

عضویت سیستم خبرنامه فراموش نشود (پایین سمت چپ وبلاگ)

  یا علی

 



24 شهریور 1389 1790 0

سکوت بی دلیل 2

نیمکت

*-یک سال بیشتر است که نخواسته ام بنویسم البته در وبلاگ خودم و شاید کم و بیش سروده هایم را آینطرف و انطرف خوانده باشید آنچه مرا وا داشت باز بنویسم این است  که پیشتر ها می پنداشتم که چقدر خوشبختم که شاعرم

اما این روزها به خیال پیشینم می خندم می دانید زمانه بدی است - بماند که درهر زمانی این را گفته اند – اما فکر می کنم که این کسوت شاعری ما را به هزار راه می برد که خیلی از انها به سعادت ( آنطرف را می گویم ) ختم نمی شود.

به هر حال هیچ آدم عاشقی و حتی عاقلی بوسه پدر شهیدی را با کف زدن جماعت روشنفکر عوض نمی کند

 *- از این بعد دکلمه اشعار را هم  در وبلاگ خواهم گذاشت البته ممکن است با کمی تاخیر!

*-مشغله کاری امانم را بریده است صبحها در ترافیک بزرگراه نیایش هزار غزل و نیمایی و سپید به ذهنم می آید با خودم عهد می کنم رسیدم محل کار بنویسمشان تا می رسم صدا می زنند که چه شد آن پروژه کذایی و یادم میرود که چه بود می گویم می روم خانه و می نویسمشان  وقتی ساعت 7 الی 8 شب به خانه می رسم هرچه فکر می کنم یادم نمی اید و این قصه هر روز تکرار می شود...

*- تصمیم دارم از این به بعد زود به زود بروز کنم  تا خدا چه بخواهد قالب وبلاگ را عوض کرده ام البته آنچه دوست داشتم نیست ولی دیگر مثل قدیمها وقتش را ندارم به تدریج کاملترش می کنم لااقل این حسن را دارد که می توانم به راحتی  لینک دوستان را اضافه کنم تعدادی از دوستان را لینک کردم اگر دوستی از قلم افتاده برایم کامنت بگذارد که سریعتر این مهم محقق شود.

 

*- دوست عزیزم علی محمد مودب بالاخره وارد دنیای وب شد و با عاشقانه های پسر نوح با ما خواهد بود کتاب جدیدش هم که من عاشق خودش و اسمش هستم  توسط نشر سپیده باوران به زیور طبع آراسته شده است ( روضه در تکیه پروتستان ها) تصدیق فرمودید؟ ! پیشنهاد می کنم از دستش ندهید این کتاب را از نشرمعارف چهار راه کالج می توانید تهیه کنید.

*-کانون ادبی زمستان بعد از یکسال و نیم فعالیت دیگر برای خودش مردی شده است

از معدود جلساتی است که من هم حضور دارم  ( شنبه ها ساعت 17 فرهنکسرای رازی – میدان رازی – ساختمان اداری ) و همچنین از محدود جلساتی است که یه دوستان جوانترپیشنهاد می کنم که حضور داشته باشند دوستان عزیزی مثل سجاد ( عزیزی) ، سعید بیایانکی ، محمد سعید میرزایی و ... جمع خیلی حوبی است باید خودتان ببینید.

*- روزهای سه شنیه در فرهنگسرای رازی مثنوی خوانی دارم نشانی هم که بالا هست . دفتردوم را با دوستان می خوانیم و پیرامون آن صحبت می کنیم جمع صمیمانه ای است شرکت در کلاسها رایگان است منتظر خضور دوستان هستم .

*- شاعری بد دردی است بخدا بد دردی است دردهای دیگران یک طرف دردهای خودمان را هم باید بخوریم.

*- راهپیمایی 22 بهمن خیلی خوش گذشت دلم می خواست ساعتش را با توجه به استقبال تمدید می کردند.

*- رضا رحیمی ارسنجانی بچه محل ما بود و خانه اشان تا خانه سابق (اسبق بهتر است )  ما 2 کوچه فاصله داشت از نسل پیش از من بود و گاهی که با هم خلوت می کردیم از مرحوم پدرم می گفتم و روزگار کودکیشان .. او متولد 42 بود و پدرم 39 حالا هیچکدامشان نیستند.

وقتی در خبرگزاری فارس خواندم که رفته باورم نشد اما وقتی دلنوشته سعید ( بیایانکی) را خواندم باورکردم

از رضا بعید نبود کسی که آرام و بی صدا می زیست باید  آرام و بی صدا هم برود

بیشتر از اینکه رفتنش آزارم دهد غربتش آزارم می دهد

رضا جان چرا همشهریانت می بایست مرگت را از فارس نیوز بشنوند و آنجا بخوانند که فلان بوده ای و فلان ...

آخرین باری که دیدمش نمایشگاه کتاب کلی با هم خوش و بش کردیم روحیه کنجکاو شاعری در وجودش موج می زد اگر اینطور نبود که داروسازی را رها نمی کرد برود دنبال شعر و شاعری آن روزها هم درباره طب سوزنی تحقیق می کرد ...

خدا رحمتش کند این عزیز را ...

در لحظه مرگ بیم تنهایی نیست

یاران عزیز آن طرف بیشترند

رضای عزیز یادم باشد این شماره پیام ارسنجان از تو بنویسم ، دوستان شاعر هم بنویسند تا صفحه شعر به یاد او بروز شود .

و اما شعر :

غزل 1

شب سیاه خزان رخنه کرد بید به بید

نمی‌رسید به رغم چراغ  دید به دید

دری گشوده نشد قفل روزگار شکست

دل تمامی این شهر را کلید کلید

زمان راستی و دوستی سرآمده بود

و بار کج که به منزل نمی‌رسید رسید

چه جای شکوه هزاران بهار در پیش است

از این میانه خزان یک دو غنچه چید که چید

بهار می‌رسد از دوردست و می‌ریزد

دوباره درشب دل‌های ناامید امید

 

غزل 2

یک غزل قدیمی شاید 9 سال پیش

 

خاکم ، شما به هم نزنم بانو

پوسیده ام و می شکنم بانو

دست تو را بدان که نمی گیرد

جز پاره پارة کفنم بانو

یک روز سرد و سخت زمستانی

گفتم که : عاشق تو منم بانو

گفتی که : دست از سر من بردار

گفتم چگونه دل بکنم بانو

آن روزها درست ، نمی ارزید

حالا چطور؟ سر به تنم بانو

بیهوده نبش قبر نکن من را

چیزی نمانده از بدنم بانو

رفتم که تا قیامت پروانه

دور خودم کفن بتنم بانو

 

سپید 1

نفس‌تنگی گرفته است

 پدربزرگ

بس که از صبح تا غروب

دمیده است در این بادکنک‌ها

 ***

کابوس‌های پدربزرگ پر است از

مامورهای شهرداری

بادکنک‌هایی که روی دستش

باد کرده است

و سنجاقک‌هایی که اطرافش پرسه می‌زنند

***

پدربزرگ لوله اکسیژن را

دور از چشم من

در دهان بادکنک می‌گذارد

بادکنک‌ها روح پدربزرگ را

با خود به آسمان می‌برند

 

و سپید 2

کوتاهی از من بود
کوتاهی از من بود
اگر دوربینی داشتم همراه تفنگم
چه شعرها که نمی‌گفتند
شاعرانِ آزادی درباره‌ات
نه‌تنها برای تو
اگر برای هریک از برادرانت
بیتی سروده بودند
حالا ده شاهنامه داشتیم
که جای داستان‌های "تن‌تن"
می‌خواندند مادران
بر بالین کودکان‌شان
صدهاهزار مثل تو مردند
بی‌آن‌که دوربینی خاکسترشان را قاب بگیرد
پزشکی از آن‌طرف مرزها
بر بالین‌شان بنشیند
ماهواره‌ای دور زمین بگردد
و حنجرة بریده‌شان را فریاد بزند
بی‌آن‌که بیتی سروده شود
یا ساخته شود سطری
آری
کوتاهی از من بود
که آن شب
به چشم‌های تو زل زدم
پا روی پیکرت گذاشتم

و از سیم‌های خاردار رد شدم


و یک نیمایی


خسته است

خسته است

خسته است

کفتری که

روی گنبد

راکتوری نشسته است!

 
یا علی



25 بهمن 1388 1168 0

سکوت بی دلیل

با سلام

بعد از یک سال روزه سکوت با ٢ غزل و یک کار آزاد و یک سپید بروزم

 

غزل ١

گفتگو

برگی به دستم بود گفتم : آخرین شعر است

بعد از تو شاعر نیستم گفتی : همین شعر است

 

گاهی پر از حرفی ولی چیزی نمی گویی

اما سکوتت هم برایم بهترین شعر است

 

بر سطر سطر شعر هایم رد پای توست

در دفترم هر قدر دارم نقطه چین شعر است

 

من با تو هر حرفی که می گفتم غزل می شد

وقتی زبان رسمی این سرزمین شعر است

 

آری من از هر پنج انگشتم تو می بارد

دست خودم هم نیست اینها را ببین شعر است

 

غزل ٢

بدون اینکه بخواهم شبیه او هستم

شبیه مرد پر از درد روبرو هستم

 

شبیه مرد پر از درد های پنهانی

که رفته باز در افکار خود فرو هستم

 

تو کیستی؟ تو همان حس ناب مشترکی

که با تو یک سره  در حال گفتگو هستم

 

تو کیستی؟ تو همان واژه صریح ولی

من آستانه یک بغض در گلو هستم

 

هم از عشیره ی اشکم هم از قبیله ی غم

شبیه ابر بهاری بهانه جو هستم

 

چه ماجرای عجیبی است می گریزم و باز

به هرطرف بروم با تو روبرو هستم

 

در آستانه ی یک راه پر فراز و نشیب

بگیر دست مرا و فقط بگو : هستم

 

و

 

 

حرف اضافه

 

شاید برای تو

فرقی نمی کند

حرفی که از سر درد است

حرفی که از ته دل

با حرفهای بی سر و بی ته!

اما بدان

"من" از "تو" هیچ نمی خواهم

"من با تو" آرزوی محالی است

من در تو کودکیم را

                   دنبال می کنم

حرفی بزن!

تا پیش از آنکه باز

 میان من و تو را

یک مشت حرف زائد و بی ربط

پر کند

یا پیش از انکه

                 خاک دهان من و تو را...

مگذار

 حرفی در این میانه بماند

"من"

       "تو"

اصلا فقط تو

بی هیچ حرف اضافه !

 

و د رآخر سپید

 

 نیمه های سیب

 2 دقیقه

تنها 2 دقیقه

 کافی بود تا برادر بزرگترت باشم

***

از کودکی می خواستی بزرگ شوی

چندان که سیبی را

به درخت کنجکاو همسایه برگردانی

راه می افتادیم

 در همهمه ی مدرسه ای که  از دیدن نیمه های سیب

به اشتباه می افتاد

تاریخی که هیچ کاری به تولدمان نداشت

زبانی که حرفمان را نمی فهمید

و حسابی که پاکمان می کرد

گفتند

 و گفتند

و هیچ نگفتند

که این کدام جاذبه است که سیب را بر می گرداند به شاخه ...

***

بزرگتر که شدی

دیگر هیچ کس ما را با هم اشتباه نگرفت

نه تیری که پیشانیت را شکافت

نه فرشتگانی که آمده بودند

 برای بردنت

***

آنقدر پیدایت نکردند

 تا سر در آوردی از خوابهای مادربزرگ

تکیه داده

بر درختی سپیدار

خیره بر دور دست

لبخند بر لب

 از جاذبه ای که خود کشف کرده بودی

***

هنوز هم که هنوز است  

این تویی که درد های  بی بی نرگس را می بویی

و تو را دعا می کند نابینای محله

وقتی نجاتش می دهم

از چشمهای دریده ی خیابان.

 مانده ام

 میان قابهایی که جای تو را پر نمی کنند

بی خواب پدری که در کنار تو خوابش برده است

بی تاب مادری که  تمام روز را به من خیره می شود

 تا تمام شب خواب تو را ببیند

روی همه نامه ها نام تو نوشته شده است

چندان که بر پیشانی کوچه

 تا از بن بست در اید

 و بر  سر در مدرسه

تا دیگر به  اشتباه نیفتد .

***

این روزها حس میکنم

بزرگتر از آن شده ای

که  برادر بزرگترت  باشم.

 

 

*******************************************************

 

کلیپ تصویری غزلی که در پست قبلی به قیصر عزیز تقدیم شده است در محضر رهبر معظم انقلاب را می توانید از اینجا دانلود نمایید.

 

 



18 آذر 1387 1610 0

حرفها دارم اما بزنم یا نزنم ؟ (قیصر)

نمی دانم

 

واقعا نمی دانم چه میشود که انسانی می میرد

 

پرونده های پزشکی هیچوقت قانعم نکرده اند .. .

 

همیشه از هم همه بیزار بودم و دوستانی که مرا می شناسند می دانند که درست انجایی که باید باشم نیستم و گاهی انجایی که بودنم به نظر خیلی ها بصرفه نیست هستم .

من یک استان فارسی هستم و ظاهرا به فارسی بودن محکوم

می دانی ادم نمی تواند یعضی چیزها را عوض کند مثلا همین زادگاهش را که اگر می شد چه می شد.

و گروه خونیش را که شاید اگر می شد من دیگر نمی خواستم او مثبت باشم 

بزرگی می گوید :‌ حرفهایی هست برای نگفتن
، حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند، حرفهای شگفت، اهورایی و زیبا همین هایند
و سرمایه ماورایی هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد

از شعر چیزی نمی خواهم جز دوستانی که واقعا دوستشان داشته باشم

دوستانی که مرا می شناسند می دانند چه می گویم ...

به قول بهمنی : من با غزلی قانعم و با غزلی شاد   تا باد ز دنیای شما قسمتم این باد

می خواستم از بعضی ها گله کنم ولی می بینیم چرا چیزی را که در دلم نیست بگویم درست است که بسیار رنجیده ام ولی دوست داشتن در خون من است تنها باید یاد بگیرم که کی و چه وقت بروزش دهم .

قیصر را بسیار دوست داشتم ، نه  برای اینکه شاعرهایش نماد و نمود ارزوهایم در شعر بود و نه برای اینکه از درد می سرود ،نه برای اینکه در سالی که گذشت در دوره یازدهم شعر شعر جوان هر هفته با او بودیم .من در قیصر نمود شاعری را می دیدم ، در نگاهش در لبخندش در رفتار در راه رفتنش هر وقت می بریدم از فضای سرد شعر  و شاعری او را که می دیدیم روحیه می گرفتم و احساس می کردم که ماندنم بی دلیل نیست .

خیلی ها به قیصر حسادت می کردند و می دانم حتی تشییع با شکوهش هم حسادت بعضی را بر می انگیخت .قیصر قیصر بود  انسان بود و نفس و روح بلندش بود که دلها را تسخیر کرد

از رانند ه تاکسی تا صاحبخانه از او می پرسند نمی دانم قیصر این همه خوبی را چگونه در خود جمع کرده یود ....بعد از مدتها این غزل را تقدیم می کنم به همه خوبی های قیصر و دوستان خوبش:


 

می شد بگویم نه ولی آخر ، چیزی عوض می شد مگر با نه ؟

سیلی زدم بر صورتم صد بار، شاید خیالی باشد اما نه !


در چشمه چون تصویر ماه افتاد ، جوشید ، طغیان کرد و راه افتاد

مرداب ها آغوش وا کردند، جایی بجز آغوش دریا؟  نه !

 

افسوس دریا را نفهمیدیم ، روز مبادا را نفهمیدیم

دیدی که  بعد از رفتن او شد  ، هر روزمان روز مبادا! نه !؟


نامردمی ها مرد را آزرد ، تا در سکوت سرد  شب  پژمرد ،

او بغض قیصر بودنش را خورد ، او نان قیصر بودنش را نه !


او در میان دوستان تنها ، افسوس وقتی گفتن از دریا ;

افتاده دست گوش ماهی ها ، باید خروشد  اینچنین یا نه ؟


شاید زمان ما را عوض کرد ه است ، این مرد اما همچنان مرد است

این مرد نام دیگرش درد است ، چیزی که در او بود و در ما نه !


دلخسته از زندان در زندان ، از جنگ با این درد بی درمان

مرگ امد و این مرد بی پایان ، چیزی نگفت اینبار حتی نه


 صبح سه شنبه هشتم آبان ، آغوش باز سید و سلمان

آغاز قیصر بود یا پایان ؟ پایان قیصر بود... اما نه !


                                                                محمد حسین نعمتی                                              


   می خواستم عاشقانه ای نیز بنویسم ترسیدم گلایه شود شاید فرصتی دیگر ...

 



16 آذر 1386 1116 0