دفتر شعر

آیا فرشته‌ها را در شهر می‌توان دید

شعر روز پرستار

«آیا فرشته‌ها را در شهر می‌توان دید؟»
کودک سوال خود را با شور و شوق پرسید 


شد از سموم لبریز این باغ باستانی
وقتی که هرزه‌بادی در شاخه‌هاش پیچید 

جان تواش سپر شد، آمادهٔ خطر شد
بر مرگ حمله‌ور شد، با یأس و ترس جنگید 

پژمرده بود باغم، مهر تو زنده‌اش کرد
نامت چه بود... باران؟ نامت چه بود... خورشید؟ 

از ما تو را سلام ای باران عصر اندوه
از ما تو را سلام ای خورشید شام تردید 

برعکس ادعای بی رنگ مدعی‌ها
سعی تو بود تدبیر، شوق تو بود امید 

ای باغبان بیدار! ای یار! ای پرستار! 
دستان خسته‌ات را تاریخ عشق بوسید 

*
با دیدن تو دیگر فرزند من نپرسد:
آیا فرشته‌ها را در شهر می‌شود دید؟
 


03 دی 1399 182 0

کشتند تو را آه در آغوش دماوند سخت است در آغوش پدر کشتن فرزند

برای شهید محسن فخری زاده

کشتند تو را، آه، در آغوش دماوند
سخت است در آغوش پدر، کشتن فرزند

کشتند تو را ای دژ مستحکم ایران!
تا باز بر این خاک ستم‌دیده بتازند

تو روح دماوندی و زین‌روست تو را کشت
ضحاکِ کمین‌کردۀ در کوه دماوند

تو زادۀ فخری و یقین فخر فروشد
ایران به تو و عشق تو، بر نام تو سوگند

داغ تو گران است، ولی گریه از آن است:
با قاتل تو از چه نشستیم به لبخند؟

با قاتل تو از چه نشستیم و نکشتیم
او را که دگرباره برون‌کرده سر از بند

ای داغ تو یادآور داغ همه خوبان
وی خون تو آمیخته با خون خداوند

آه ای گل گمنام! سرانجام شهادت
عطر تو در این دشت سیه‌پوش پراکند

ما زنده به عشقیم، اگرچند حسودان
گویند چنینیم و چنانیم به‌ترفند

بگذار بمیریم و بمیریم و بمیریم
بگذار بگویند و بگویند و بگویند

آنگاه ببین روید از این ریشۀ خونین
صد ساقۀ سرزنده و صد شاخ برومند


ایران من! امروز تو را صبر روا نیست
این وازدگی تا کی و این حوصله تا چند؟

برخیز و ببین دخترکان تو چو یاقوت
زین خون مقدس به گلو بسته گلوبند

برخیز و ببین رزم‌کنان تو صفاصف
خنجر به کمر بسته و بر سر زده سربند

من بغض یتیمانم و هم گرز دلیران
بگذار مرا بر سر ضحاک بکوبند!


08 آذر 1399 260 1

شاکی پرونده ام با دیدن تو رام شد

با تو، «اصغر پارکابی» نام «آتیلا »گرفت
در کنار ساحل دریا دو تا ویلا گرفت
در صف ویزای کشورهای غربی جا گرفت
عاقبت هم ناقلا یک بلّه از ژیلا گرفت

آنچه می سازد بشر را از غم و محنت خلاص
اسکناس است اسکناس است اسکناس است اسکناس

پول تحصیلات شهلا ورپریده جور شد
با دو سه ملیون هزینه راهی کنکور شد
عاقبت دانشجوی آزاد راه دور شد
بین فامیلش به «شهلا نابغه» مشهور شد

علم و دین و پایه و شالوده و اصل و اساس
اسکناس است اسکناس است اسکناس است اسکناس

قدرت جادویی منچستر و میلان تویی
علت آن شوت استثنایی زیدان تویی
قوت قلب و امید داور میدان تویی
مایه ی بدبختیِ «فولاد خوزستان» تویی

آنچه با آن قهرمان گشته اخیراً تیم پاس
اسکناس است اسکناس است اسکناس است اسکناس

در اداره با وجودت کار من انجام شد
شاکی پرونده ام با دیدن تو رام شد
کارها سامان گرفت و قلب من آرام شد
شاکی بدبخت، هم مشکوک، هم بدنام شد

آنچه در جیب خودم دارم به جای برگ آس
اسکناس است اسکناس است اسکناس است اسکناس

با تو مردم بی جهت گردن درازی می کنند
پیش هر کس با وجودت سرفرازی می کنند
هاکی روی یخ و بولینگ بازی می کنند
«اصغر» و «بلقیس» را «پدرام» و «نازی» می کنند

آنچه می آرد برای هر کس و ناکس کلاس
اسکناس است اسکناس است اسکناس است اسکناس

در فراق تو جوانی پاپتی دلتنگ شد
بی خیال آبرو و عِرض و نام و ننگ شد
دست خود را زد به هر کاری، دلش از سنگ شد
چون تو را نا یافت آخر، رفت و اهل بنگ شد

آنچه ما را می کشد با خود به سمت اختلاس
اسکناس است اسکناس است اسکناس است اسکناس



06 تیر 1392 1006 0