دفتر شعر

جهان این تیرهء خاموش روشن می شود آری...

هلا ! ای جسم من ای خفته، ای زندانیِ دیوار
فقط با مرگ از این خواب سنگین می شوی بیدار

فراری از تمام مردم دنیا مسیرم خورد
به قبرستان به شهر مردمِ آرام و بی آزار

می اندیشم به آرامش به خوابی خوش درون خاک
جهان ! ای بختک بی انتها دست از سرم بردار

به سر شوق رهایی داشتم از این جهان اما
نفس در سینه ام اصرار کرد اصرار کرد اصرار

به ساز خود مرا رقصاند و بی تنبوره رقصیدم
جهان این مست لامذهب، جهان این پیر لاکردار

جهان آری چه فرقی می کند با سیب یا گندم
فریبم داد با درهم فریبم داد با دینار

جهان این استخوان خوک در دست جذامی ها
جهان این مثل آب بینیِ احشام ، بی مقدار

جهان یک روز در صفین ، جهان یک روز بر منبر
فریبم داد با قرآن فریبم داد با دستار

جهان نگذاشت تا روز دهم در کربلا باشم
چه فرقی می کند حالا شوم تواب یا مختار

جهان این نخ نمای رنگ و رو رفته ولی گاهی
شبیه چادر مادربزرگم می شود گلدار

جهان این تیرهء خاموش روشن می شود آری
محرم ها که می کوبم سیاهی بر در و دیوار

همان وقتی که اشکی می چکد در روضه از چشمم
همان وقتی که می گویند از گودال از مسمار

همان وقتی که در مشّایه خوابم برد روی خاک
دلم آن خواب را می خواهد آن رؤیای بی تکرار

عمود آخر است و چشم های خیس من بسته ست
به گوشم می رسد اهلا و سهلا مرحبا زوار

جهان پایان خوبی با حسین بن علی دارد
تو تنها گریه کن در روضه، باقی را به او بسپار

جهان زیبا جهان زیبا جهان زیبا جهان زیباست
جهان با حضرت زهرا جهان با حیدر کرار

انالحق شطحِ منصور است روی دار اما ما
علیُ حق به لب داریم همچون میثم تمار....
 


16 اردیبهشت 1400 56 0

باید به شهیدان تو پیوست حسین

آن لحظه که جان می‌رود از دست حسین!
دیدار تو آخرین امید است حسین!

تا همّت عشق است چرا منّت مرگ؟
باید به شهیدان تو پیوست حسین!


13 دی 1398 676 0

مرگی که می شناسم

با گام های کوچک آرام
وقتی که می رسد از راه
گاه
با آن ردای روشن بارانی
پنهانی
زیباترین حقیقت جاری ست،
مرگی که می شناسم.
طعم گس سپیده دمان است
وقتی که شب
-گهواره ی بلند و زلال ستارگان-
از جنبش
می مانَد،
و تو
برمی خیزی
از گیسوان خویش
ظلمت را
بین نسیم و پنجره می ریزی؛
برمی خیزد
از شرم شانه های تو می ریزد،
مرگی که می شناسم.
یک آسمان
آبی گسترده ست،
گاهی در آن
با بال های ابر
پر می گیری
گاهی
در سایه ی سخاوت خاموشش
می میری؛
مرگی که می شناسم.
آواز کودکی ست که در باد می دود
و باد می شود
آواز کودکی که
وقتی بزرگ شد،
فرهاد می شود
مرگی که می شناسم.
::
مرگی که می شناسم
تابوت کوچکی ست به رنگ چهارفصل
پیچیده در حریر غزل
پیچیده در
خون جوانِ پهلوی سهراب
کآرام
تشییع می شود
بر شانه های سوخته و سرخ آفتاب
::
آه!
وقتی زمین
تشنه ست،
حتی
دستان مهربان پدر 
دشنه ست.
با این همه
مرگی که می شناسم
عطر صریح زندگی ست؛
مرگی که می شناسم
«چیزی شبیه زندگی» ست.


15 مرداد 1398 864 0

جهان دری ست که درهای دیگری دارد

در این سحر که سحرهای دیگری دارد
دل من از تو خبرهای دیگری دارد

به نام مرگ، گلی آمده مرا ببرد
دلم هوای سفرهای دیگری دارد

همیشه بارِ دعا، میوه ی اجابت نیست
دل شکسته هنرهای دیگری دارد

و آخرین قدم عاشقی رسیدن نیست
که گاه عشق، اگرهای دیگری دارد

هزار مرتبه عاشق شدی ندانستی
که عشق خون جگرهای دیگری دارد

تو کوله بار، سبک کن که پشت مه گویند
پل است و درّه خطرهای دیگری دارد

تو خواب رفته ای و جز تو نیست در اتوبوس
و جاده کوه و کمرهای دیگری دارد

تویی و همسر تو، کودکان تو آن جا
همان پدر که پسرهای دیگری دارد

چه دعوتی ست که امروز میز صبحانه
شراب ها و شکرهای دیگری دارد

انار هست ولی دانه هایش ازنور است
شراب نیز اثرهای دیگری دارد

فرشته آمده تا پیشخدمتت باشد
اگر دل تو نظرهای دیگری دارد

ولی دعای من این است: تو خودت باشی
در آن جهان که دگرهای دیگری دارد

قرار نیست که با مرگ خود تمام شویم
جهان دری ست که درهای دیگری دارد


14 مرداد 1398 1124 0

هر پاییز

هر مهر
بی هیچ علت غمگینم
هر آبان
بیخود دلتنگم
هر آذر
بیهوده بی تابم
در مغزم، در قلبم انگار
تق تق تق تق تق تق غوغایی ست
هر پاییز
میخی دیگر بر تابوتم می کوبند


27 تیر 1398 838 0

ما ولی برخاستیم

بر لب جویی نشین و...
ما ولی برخاستیم
ما ولی رفتیم
بر لب صحرا نشستیم و عبور مرگ را دیدیم


27 تیر 1398 789 0

بی اعتنا به زندگی

هر رود عابری ست
بی اعتنا به روز
بی اعتنا به شب
بی اعتنا به کوه
به جنگل
بی اعتنا به آدم ها...
ما هم
بی اعتنا به زندگی
تا مرگ می رویم


27 تیر 1398 636 0

...

... قصه که تمام می شود
آدم ها کجا می روند؟


06 تیر 1398 417 0

مرگ است آنکه می کندم بیدار


ای آرزوی روشن رویاها
دیروز خوب خوبیِ فرداها

ای اولین دقیقه پس از اسفند
نوروزِ کودکان پر از لبخند
 
لبخندِ ما به تلخی فروردین
از پیک های شادی خود غمگین

تیپا زدن به مدرسه و تحصیل
دندان لق و وسوسهء آجیل

چون برق می گذشت زمان انگار
من از غروب سیزدهم بیزار

لبریزم از جریمهء بی تخفیف
انبوه مشق های بلاتکلیف

فردا دوباره ناظمِ بی احساس
در دست هاش ترکه ای از گیلاس

خرداد! ای هنوز پر از کابوس
شب های امتحانِ من و افسوس...

مثل همیشه در وسط باران
یک دفعه بی مقدمه تابستان

با هر نسیم ریخته در خانه
انجیرهای سبز، عجولانه

ای موسم کلافگیِ شمشاد
گرمای بی ملاحظهء مرداد

ای فصل ناخنک زدنِ آرام
بر سینی لواشکِ روی بام

عصر کسل کنندهء خواب آور
سرگیجه های پنکهء شهریور

مهر تو کرده صبح به صبح انگار
گنجشک های همهمه را بیدار

پاییز! ای عبور شگفت انگیز 
از کوچه باغ و مزرعه و جالیز

ای از ترانه از غزل آکنده
ای فصل بیت های پراکنده

پیراهنِ معاشقه تن پوشت
رنگین کمان برگ در آغوشت

رفتن به زیر پلهء ناچاری
آوردن بخاری از انباری

دی ماه مثل پیرزنی خسته
موی سفید و دست حنا بسته

انگشتِ او نسیم نوازش داشت
در بقچه اش نخودچی و کشمش داشت

ای ترس دوست داشتنی در من
سرخیِ آسمانِ شب بهمن

گرمای قصه های زمستانی
گیسوی یار! ای شب طولانی

دنیا بدون تو قفسی بوده ست
این عمرِ طی شده نفسی بوده ست

عمری که خواب بود و گذشت انگار
مرگ است آنکه می کندم بیدار

ای مرگ! ای رهایی تاریکم
هر روز یک قدم به تو نزدیکم

ای مرگ! ای خمارِ پس از مستی
ای دشمنی که دوستِ من هستی

اینجا که سهم من همه تنهایی ست
حس می کنم که در تو خبرهایی ست

خویشان من که بار سفر بستند 
آن سوی مرگ منتظرم هستند

حرف نگفته در دل دفتر نیست
دلتنگم و گلایهء دیگر نیست...
 


17 مرداد 1397 2509 0

باز نانوایی قیامت بود

تنور و ریگ های آتشینش را!

یکی می سوخت جانش را غم نان
بر جبینش داغ حسرت بود
یکی دور از شیوع شعله ها در خواب راحت بود
به خانه آمدم با دست خالی
باز نانوایی قیامت بود
 


23 اردیبهشت 1397 573 0

با شعله ی شمع تا جهنم رفتم

 
آن گاه به اوج شادي و غم رفتم
مرگ آمد و تا آخر عالم رفتم
با دسته گل مزار، تا باغ بهشت
با شعله ي شمع تا جهنم رفتم
 


03 خرداد 1393 366 0

از يار صميمي من، از غم چه خبر؟

 

دلتنگم، از مردم عالم چه خبر؟
از يار صميمي من، از غم چه خبر؟
ای شاخ گل سرخ! چگونه ست بهشت؟
اي شمع مزار! از جهنم چه خبر؟
 


03 خرداد 1393 389 0

آن سوی خدا، یک دو قدم مانده به وسواس

ای خوشه ی باران زده ی گندم و گیلاس
گلدان ترک پوشِ گل یاسمن و یاس

این سوی خدا، یک دو قدم مانده به تردید
آن سوی خدا، یک دو قدم مانده به وسواس

من ساکن این کوچه ی بن بستم و تاریک
نزدیکتر از عقل، کمی مانده به احساس

با خواب فراهم شده بر بستری از مرگ
با چشم به هم آمده بر بالشی از داس

من منتظرم، منتظر ذائقه ی مرگ
چون خوشه ی باران زده ی گندم و گیلاس
 


07 آبان 1391 432 0

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت
دیدیم کزین جمعِ پراکنده کسی رفت

شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ
زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت

آن طفل که چون پیر از این قافله درماند
وآن پیر که چون طفل به بانگ جرسی رفت

از پیش و پس قافله ی عمر میندیش
گه پیشروی پی شد و گه بازپسی رفت

ما همچو خسی بر سر دریای وجودیم
دریاست چه سنجد که بر این موج خسی رفت

رفتی و فراموش شدی از دل دنیا
چون ناله ی مرغی که ز یاد قفسی رفت

رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد
بیدادگری آمد و فریادرسی رفت

این عمر سبکسایه ی ما بسته به آهی است
دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت
 


29 مهر 1391 5605 2